زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

چون این روزها تعداد خوانندگانی که مرا می شناسند بیش تر از آنهایی که مرا نمی شناسند شده.پیش چه کسانی خودم را ضایع  کنم؟چرا از خودم برای آنهایی که نباید و نشاید، آتو خیرات کنم؟

چون مسئولین سایت پرشین بلاگ ،نام واقعی و شماره تلفن مرا می دانند و اگر یک وقت حرف بی تربیتی بزنم به طرفه العینی یکی می آید و در دهانم فلفل می ریزد.

 

چون های دیگر را فرامرز اصلانی برایتان شرح می دهد.

 

وبلاگ را پاک نمی کنم چون صندوق خانه و قدمتش را دوست دارم.هنوز از پاک کردن وبلاگ قبلیم مثل سگ ِ پشیمان زوزه می کشم.از شما چه پنهان به این که  وبلاگ جانم پنج سالش است و به این که در روزگاری که یک عده اول ایمیلشان سه تا دبلیو می نوشتند من بلاگر بودم ، غره هستم.

این ها را گفتم که بگویید چه آدم مزخرفی بود و اصلا چه بهتر که گورش را گم کرد.

بفرمایید نان فطیر و شراب، از دهن می افتد گوشت و خون من.

پایان

+ به تاريخ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩در ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

از سال دوم دانشگاه ، اول مهر دیگر برایم کشک و پشمی نیست .شیفت پیدا کرده به نزدیک ترین شنبه به ٢٠ شهریور.شب قبلش تمام اهل خانه را قسم می دهم که صبح بیدارم کنند وگرنه بدبخت می شوم .باید بروم به گندهایی که توسط آموزش کل و آموزش دانشکده و گروه الکترونیک و حتی شخص شخیص من به انتخاب واحدم زده شده ماله بکشم.علاوه بر اینها کلاسی هم هست و استادی و حضور-غیابی و قلل علم و معرفتی...دوباره سلام می کنم به بنر های بزرگ ِ بیگ برادر که همیشه برایشان بودجه هست اما برای تجهیز آزمایشگاه ها نه ، به کارمند آموزش که بند نافش را با گزنه بریدند، به سرفصل ها و بارم بندی رو تخته ، به بوی روغن سوخته ی بوفه...

حالا شما با خواندن این سطور  بمب انگیزه می شوید و حتی اگر دانشجو/آموز نباشید باز می خواهید قلل علم و معرفت را چهار تا چهار تا فتح کنید.مواظب خشتکتان باشید.

حالا تا پنج بشمارید و از خواب بیدار شوید.

+ به تاريخ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

یک- بسیار گرسنه ام.آرزو می کنم دیگر مهمان تازه ای نرسد تا مجبور نباشم به احترامش برخیزم. او و عروسش می آیند و کنار من می نشینند ، شاید هم روی من . مانتوام زیرش مانده اما عکس العملی نشان نمی دهم چون جز بالا و پایین بردن قاشق و جوییدن، تحرک خاصی نخواهم داشت. بلند بلند می خواند:اللهم لک صمنا...عروسش خرمایی بر می دارد تا به دهان بگذارد. او با آهنگ تذکر می گوید:اللهم لک صمناااا!(یعنی این را بخوان بعد افطار کن)عروس ،خجل می گوید:تو دلم خوندم مادر جان. یاد مراسم عروسیش می افتم.من و خانم های فامیلم دور میز بزرگی نشسته بودیم و بر بر به هم نگاه می کردیم. نه آهنگی در کار بود و نه رقص و شوری. مادرشوهر ممنوع کرده بود.عروس آمد و کنارمان نشست.چشم مادرشوهر را دور دیدیم و روی میز کوبیدیم و خواندیم :عروس باید برقصه... از خدا خواسته بلند شد . تا آمد دست و پایی تکان بدهد ، مادرشوهر از دور صحنه را دید و به سمت میز ما قل خورد:نداشتیماااااااااا!! گفتیم :بگذار برقصد.طفلک دلش می خواهد...زیر لب گفت:دلش بخورد به طاق تنور! در اثر شوک ناشی از این یادآوری سس را روی سفره می ریزم.خم می شوم تا دستم به دستمال وسط سفره برسد.جرررررررررررررررررررررر!

دو - این روزها از سر ناچاری با دایل آپ وصل می شوم.بگذریم که طبق عادت دیرین چندین بار یادم رفت دیسکانکت کنم و تلفن اشغال ماند.دایل آپ سراسر بدی است اما برای من یک خوبی دارد: در خلال لود شدن صفحات ، ای بوک هایی که سابقا دانلود کرده بودم - باشد برای روز مبادا- را می خوانم.مثلا همین الان صفحه ی 13 کتاب آرش نوشته ی بهرام بیضایی را تمام شد.این صفحه را هم از کتاب قبلی کندم که به شما ثابت کنم چقدر فرهیخته می باشم.

سه- از قول پیامبر(ص) خواندم : من عشق فکتم وعفّ فمات فهو شهید.یعنی عاشقی که عشق خود را بپوشاند و پاک‌دامنی ورزد و بدان سبب بمیرد، شهید است.عباس معروفی هم در سمفونی مردگانش نواخته: وقتی آدم کسی را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست.چون نمی تواند به هیچ کس جز همان آدم بگوید که چه حسی دارد ...این دو را که کنار هم بگذاری ، چندین و چند نمونه ی عینی هم از خاطرت بگذرد گریه ات نمی گیرد؟

عید فطر و تعطیلاتش گوارای وجود روزه داران و روزه نداران باد.

+ به تاريخ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩در ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

ماه رمضان که می شود بعضی خوراکی ها در خانه ی ما مهجور می مانند.دلیلش این است که بعد افطار آنقدر می لمبانیم که جایی برای آنها نیست.راستی ما روزه می گیریم و از این بابت خوشحالیم.لابد الان می گویید به ما چه یا مبارک ننجونتان باشد.این را خاطر نشان کردم که به سهم خودم در مقابل موج روزه ستیزی که اخیرا در بلاگ ها راه افتاده مقاومت کنم.یخچال پر از میوه هایی است که دارند غیرقابل مصرف می شوند.در این روزگار که یک شبه آدم های محترم کارتن خواب می شوند نمی توانم این همه اسراف را در خانه ی مان ببینم.

آلو ها و انگورها را در مخلوط کن می ریزم و بعد از صافی ردشان می کنم.مخلوط به دست آمده را در قابلمه می ریزم تا بجوشد.اگر این کار را نکنم هم درست و حسابی ترش نمی شود هم کپک می زند.نصف قاشق نمک در آن هم می زنم و می گذارم سرد شود.در این مدت روی پنیری که در جاپنیری مانده آب جوش می ریزم و به آن پونه ی خشک شده می زنم که طعمش را بهتر کند.بویش می شود عین پنیر بزی که خانم ش از تریدر جوز برایم خرید.خیارها را پوست می کنم و ریز می کنم.یک مقدارش را در ماست می ریزم و باقی را در آبغوره لالا می دهم که با سحری بخوریم.

محتویات قابلمه را در دو سینی می ریزم و با قاشق صافش می کنم.رویشان دستمال پهن می کنم و می گذارم در بالکن تا خشک شود .حالا لواشکِ دست افشان آماده است. دارم به این فکر می کنم که چقدر ماه و خودکفا هستم و شوهر آینده ام را به یک سال نکشیده حاجی می کنم.البته این ضرب المثل است و ترجیح می دهم سر سال مدل ماشینش را بالا ببرم نه اینکه مثل بعضی ها گوساله برود مکه و گاو برگردد.مکه رفتن بصیرتی می خواهد که با یک سال زندگی حتی با انسان فرهیخته ای چون من هم به دست نمی آید.

+ به تاريخ یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

بی خود خواب موندی.** نشو!پاشو بیا

آخه اینم جائه پیدا کردین؟با این شیب که ما قل می خوریم می افتیم تو رودخونه

بی زحمت جوجه ها رو یه جوری سیخ بگیر که رو آتیش با سیخ نچرخه

دوغ تو شیشه...باورم نمی شه

دیر کردی دیگه نمی تونم منتظرت باشم.شاید از آتلیه بیایم

خانم با بی آر تی برید زودتر می رسید ها

فردوسی پیاده شو

خانم این چه وقت اومدنه؟درای سالن رو بستیم.به هیچ وجه نمی شه برید تو

مثکه خیلی دوست دارید برنامه رو ببینید

خواهش می کنم.برید داخل تا دیر نشده

گوشیتم روی اینا بود دیگه.نمی دم

تا پارک پردیسان؟٧تومن

بیاین سمت برج میلاد مارو می بینید

میای با ما فوتبال بازی کنی؟

بازم الویه بخور

 این ادای کی بود درآوردی؟

تو هم که همیشه خدا می خوای بری

بگیر بخواب که فردا طبق معمول صبحونه و ناهارو یکی نکنی

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

چند روز که از اصل قضیه می گذرد تازه می فهمی چه خاکی به سرت شده. دلت می خواهد از عالم و آدم پنهان شوی و در کنج عزلت برای هر اتفاقی که می افتد علل ماورا الطبیعه بتراشی.شیطان در کامنتی پرسید:مامان به خاطر به هم خوردن عروسی شیون می کرد یا فوت مادر دامادجان؟

مامان را نمی دانم.خودم اما، بهتر است بگویم هر چهار!

اول از همه دلم برای دامادجان می سوخت که آخرین بار سه سال پیش در فرودگاه از آغوش مادرش بیرون خزید . سنگ و بتن هم می فهمیدند که مادرش را خیلی ویژه دوست دارد.

دوم  خواهرم که بین امتحانات و اسباب کشی و تدریس و هزار کار دیگر لباس عروس امتحان می کرد و خرید می کرد و ذوق داشت و اکنون باید سنگ صبور مردش باشد.

سوم  مادرم که بعد از آن همه دوندگی در گرما و تحمل وسواس من دلش می خواست دخترش را شب عید عروس کند که...

چهارم مادر داماد جان که آرزوی دیدن پسرش به دلش ماند.لابد الان می گویید چه آدم مزخرفی هستم...قبول کنید که رفتگان چیزی از رنج های دنیا را با خود نمی برند. دو سه بار بیش تر آن خانم را ندیدم که بخواهم حس خاصی به جز احترام نسبت به ایشان پیدا کنم.قبول کنید که رفتگان چیزی از رنج های دنیا را با خود نمی برند این ماییم که با مرگ آن ها ، هر کدام بار غمی بر دوش می کشیم.

 

از همه ی دوستان خوبی که تاسف و همدردی خود را به هر نحو ابراز کردند سپاسگزارم.

+ به تاريخ چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

درست وقتی  کارهای آخر لیست را انجام دادیم ،کارت دعوت ها را پخش کردیم، با گل فروشی قرار داد بستیم، ، میوه  و شیرینی را سفارش دادیم،با قصاب هماهنگ کردیم که  جلوی پایشان گوسفند سر ببرد...

هفت صبح ِ دیروز:روحم که در عرش سیر می کرد با جیغ مامان به کالبدم کوبیده شد.جیغ هق هق جیغ.سرش را دربغلم گرفتم.مامان توروخدا همسایه ها خوابن.اما دلداری های خودم هم پس از مدتی به شیون تبدیل  شد.مادر داماد جان چند ساعت پیش فوت کرده بود.

ده شب دیروز:آبجی بزرگه و داماد جان رسیدند.وانمود می کنیم اتفاقی نیفتاده.هیچ کس شهامت گفتننش را ندارد.بگذارهمین یک امشب به خاطر زندگی آمدگان ،مرگ رفتگان فراموش شود.

یازده صبح امروز: قبل از این که دامادجان به خانه ی پدریش -که سه سال است رنگ و بوی ساکنین و در و دیوارش را ندیده و نشنیده-برسد شوهر خواهرش این راز تلخ را برملا می کند.

پنج عصر امروز:باید به همه ی مهمان ها خبر بدهم که عروسی برگزار نخواهد شد...

 

 

*وقتی دامادجان خبر فوت مادرش را شنید مدام این سوال را فریاد می زد.

+ به تاريخ جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

+تاج و توراتون چه جوریه؟

_باید موهاتو ببینم.

+همینجوری نمی شه ببینم؟

_نه خانم دیگه.درار روسری تو

+چیزه.راستش من عروس نیستم.خواهرشم.عروس خودش نمی تونه بیاد.من سفیر تام الاختیارشم یه جورایی.موهاش تا این جاس تقریبا.

 این روزها به خاطر خواهر غایبم به امر خطیر و پراسترس عروس نمایی مشغولم.حالم بد شد از بس عکس عروس های ملوس با آرایش های جورواجور و فیلم های مصنوعی  عاشقان خسته را دیدم.آن هم در این گرمای تموز که خر تب می کند.حالا این ها به کنار،احساس مسئولیتش آدم را خفه می کند.عزیزان برای تاکید بیش تر می گویند:فکر کن عروسی خودت است. غافل از این که من ده برابر عروسی خودم حرص می خورم.نکند خواهرم را خوشگل درست نکنند،دامادجان خوشش نیاید،عکس ها شیک نشود،فلانی بگوید فلان چیز...خدایا، پنج هزار فرشته نمی خواهم یکی دو تا بفرست با هم هم فکری کنیم.مرسی

=چه شعری رو برای کارت می پسندید عروس خانم؟

+ از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر...

+ به تاريخ دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

نمی دانم دختر همسایه را چه می شود که  عاشقانه ترین ملودی ها را می نوازد.چهل و پنج دقیقه است که خودکارم را زمین گذاشته ام و  فقط گوش می دهم.چه می دانم؟لابد دوست پسرش به او گفته: تو شعر ناب زندگی من هستی یا یک چیزی در همین مایه ها...و حالا دارد تمام حسش روی کلاویه های پیانو  می ریزد.

دارم فکر می کنم من به این جمله چه عکس العملی نشان می دهم؟ احتمالا طرف را می بندم به یکی از همین دکل هایی که داشتم طراحی می کردم و قلقلکش می دهم.کلا دختر همسایه خیلی با من فرق می کند.موسیقی می خواند، لباس های جینگول بلای هنری می پوشد.کفش های پاشنه دار و دخترانه حتی.اما من چی؟موی بلند روی سیاه...چون ٢۴/٧ در خط خانه- دانشگاه کار می کنم کفش پاشنه دار و روسری برایم محلی از اعراب ندارد.

دیشب به خاطر پروژهایم نخوابیدم.حالا روی میز تحریرم پر از چرک نویس و پوست تخمه است.نمی دانم دانشجو های موسیقی به جای پروژه چه دارند که مثل ما جان بکنند؟لابد او وقتی دلش تخمه می خواهد به اندازه سه چهار تا می ریزد در یک کاسه کوچک چینی که لبه ی طلایی دارد و دانه دانه پوست می کند.پوستش را هم داخل یک پیش دستی با همان مشخصات می ریزد.

فکر کنم اگر دختری داشته باشم با پس گردنی می فرستمش موسیقی بخواند که مثل مامانش احساس غبن نکند.

+ به تاريخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

به درک که دیشب تا صبح در آن کتاب خانه ی کوفتی که مثل زیردریایی شب و روز نمی شناسد،خرخوانی کرده ام.الان باید وبلاگ را به روز کنم وگرنه حضرت "مهندس اینا" دامت خوشتیپاته آبرو برای من نمی گذاردنیشخند

بزرگترین اشتباه اخیر من(البته به جز نوشتن پست قبلی)خریدن بادبادک برای دخترخاله هایم بود.چرا که آن دو  از هواکردنش-بادبادک مد نظرم است- ناکام ماندند و در این روزهای فرجه که هر دقیقه اش هفتاد سال می ارزد دست به دامان من شدند.

خوبی ِ فرجه ها در این است که آدمی ترجیح می دهد ریش ریش های فرش را شانه کند ولی درس نخواند.مثلا من که در حالت عادی از این گونه پیک نیک ها می گریزم،در فرجه ها نظرم عوض می شود و بیش تر از اسیری که از انفرادی ِگوانتانامو ببرندش شهربازی، به من خوش می گذرد.خلاصه در عصر یک روز خیلی آفتابی به پارک پردیسان رفتیم.

در آن جا بادبادک هایی بود که به لحاظ تکنیک و پلت فرم حیثیت بادبادک های مارا زیر سوال برد .هم زمان که آن ها در عرش سیر می کردند ، ما هن و هن کنان می دویدیم که بادبادک هایمان از فرش تیک آف کند.به جز خاله ام که تخمه می شکست و به ما می خندید ، کلیه ی اعضای خانواده دویدند و دویدند اما دریغ از یک سانتی متر ارتفاع...

این بود خاطره ی پیک نیک ما.پایان

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

دانشگاه رفتن بعد از سه روز تعطیلی مثل این است که از یک حمام گرم و طولانی بیرون بیایی و حوله ای دستت بدهند که توی آستینش یک پوشک مملوء از فضولات بچه باشد.بخصوص وقتی خواب بمانی و با دوستت قرار داشته باشی  و بستن بند کفش  و خوردن صبحانه و ضدآفتاب زدن را در ماشینش انجام دهی.بعد برسی دانشگاه و بروی دستشویی و ببینی ای دل غافل...بعد بروی سر کلاس بتمرگی و منتظر خسته نباشید استاد بمانی و درد قابل پیش بینی تمام پایین تنه ات را فرا بگیرد.پسر مهربان طبق معمول حرفی برای گفتن دارد.کنار صندلی ام می ایستد و وقتی قیافه ی نالانم را می بیند بهت زده می شود.

_چی شده؟

+ دلم درد می کنه

-استقلال پیدا کردی؟

+چی می گی دیوونه؟

-چرا می زنی؟منظورم اینه که اسهال گرفتی؟خواستم مؤدب باشم خب

+نه.ولش کن مهم نیست.

می رود برایم مسکن بیاورد.درد و بلایش بخورد توی سر دخترهایی که می دانند و به روی خودشان نمی آورند.

این جور وقت ها کوچک ترین چیزی اشکم را درمیاورد.چه رسد به اینکه شورای دانشکده درخواستی را که من و نوزده نفر دیگر از بعد عید برایش می دویدیم رد کند.تصور یک عده استاد نفهم که دور میز نشسته اند و میوه پوست می کنند و این همه نگرانی و استرس ما به ناف چپشان هم نیست برافروخته ترم می کند اما دانشکده جای گریه کردن نیست.

 جنازه ام را تا خانه می کشانم.قرص می خورم و می خوابم.با صدای گوشی ام بیدار می شوم.می گوید بیا آنلاین .فرچه را در رژگونه می چرخانم و به لپ هایم می زنم.هنوز رنگم مثل زرد چوبه است.اسکایپ را باز می کنم.سه تار دستش گرفته و می نوازد:

به سکوت سرد زمان...

بغض ِ یک روزه ی من می شکند.

 

+ به تاريخ دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:جانا چه گویم شرح فراقت    چشمی و صد نم جانی و صد آه      حافظ

فاطمه از پارسال خیلی تو خودشه.مامان می گه: من می فهمم چی می کشه. از اون روزای خوب دانش کده باهاش بوده تا این روزای وبایی.دانش کده ای که اگه گوشتو تیز کنی هنوز صدای قیصر و شفیعی کدکنی و فروزان فر و خیلی از رفته ها رو می شنوی.از همه مهم تر علی .علی سال بالایی شون بود.مامان می گه:اون وقتا که یه دانش کده بود و یه علی و ماجرای عشقش به فاطمه.عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.عین فیلما،علی از یه خانواده فقیر روستایی و فاطمه از یه خانواده ی سرشناس تهرانی.بالاخره یه عقد ساده گرفتن و تو یه اتاق درب و داغون تو خواب گاه متاهلین ساکن شدن.هر روز درگیری و بحث بین گروهای سیاسی.علی خیلی  تلاش می کرد تفرقه ایجاد نشه.انقلاب فرهنگی شد.جنگ شد.عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.علی برای تحقق آرمان هاش رفت .همه ی آرمان فاطمه تو یه تابوت سبز و سفید و قرمز برگشت...هنوز اسمش که میاد گریه می کنه.به همون تلخی وقتی که روش خاک ریخت.حرفاش پر از گله و شکایت از این زمونست و خلاصش اینه که هیچ آرمانی ارزش نبودن علی رو نداشت.

+ به تاريخ دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

می بینم که به لطف جینای عزیز کمپین "خاکمال کردن ِ پوز ununoctium،جانور کش خبیث" تشکیل شده و  طرفداران حیوانات دارن دسته دسته بهش می پیوندن.همین روزاست که من رو بگیرن و بندازن توی یه قفس پر از جک و جانور های دارای چنگول و نیش و گاز ِ مهلک.

طبیعتا من الان باید از خودم دفاع کنم  و  بگم  دچار سوء برداشت شدید.من عاشق طبیعت و متعلقاتش هستم ،علی الخصوص حیوانات. این پست من ریشه در خاطرات بد ِ گذشته داره:

تا پارسال از دوتا همستر نگهداری می کردم. علی رغم وقت و توجه زیادی که صرفشون می کردم به فاصله یک روز جلوی چشمم مردن و ضربه ی روحی شدیدی خوردم.

روز سوم عید که از خواب بیدار شدم و دیدم بیست تا ماهی قرمزی که خواهرم با ذوق و شوق خریده بود روی آب اومدن و مردن.

دختر کوچولوی همسایه سه ماه پیش ، سهوا لاک پشتشو له کرد  و هنوز فکر می کنه لاکی جونش خوابه.

خدمت نمایندگان مدعی العموم عرض کنم که:

جینای عزیز،ترجیح می دم به جای این که جگر بخرم و به گربه های پارک ساعی بدم مراقب محل زندگیشون باشم و دیگران رو به این کار تشویق کنم ، پلاستیک کمتری مصرف کنم، با ماشینم تو خیابون ویراژ ندم ،از لایه ی ازن حفاظت کنم و ....خداوند حیوانات رو طوری آفریده کهدر محیط طبیعی سالم و  بدون نیاز به انسان  اموراتشونو بگذرونن .البته به شرطی که ما بهشون آسیب نزنیم.

بادسوار عزیز ، حالت تهوع من به خاطر همون افرادیه که شما و جینا بهشون اشاره کردید :کسانی که بخاطر خودنمایی و ژست های روشنفکری چند میلیون بابت توله سگ اسکیمو پول میدن  بعد کولر گازی میخرن که بیچاره از گرما نمیره. یا کسانی به گربه و سگ به چشم دارایی و  اسباب بازیشون نگاه می کنن و زود  از اینکار خسته می شن و خدا می دونه دست آخر حیوون زبون بسته چه بلایی سرش میاد . و در آخر کسانی که به صورت موج گونه و تقلیدی حیوانات رو از محیط زندگیشون خارج می کنن تا سوژه برای نوشتن در وبلاگشون داشته باشن.

در پایان از هیئت منصفه خواهشمندم ...

+ به تاريخ پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:من می میرم،

               و با من، وزن،

               جهان بی تحمل نیز.

                من پاک می کنم ، اهرام را ،

                مدال های عظیم را،

                جهان و چهره ها را.

                من باید گذشته ی انبار شده را پاک کنم.      خورخه لوئیس بورخس

من خوابم و نمی دانم ساعت چند است.چون فقط دو روز آخر هفته تعطیلم به خودم اجازه می دهم به صورت طبیعی و بدون زر زر ساعت بیدار شوم.اما با صدای گروپ و  شکسته شدن حجم زیادی سفال بیدار می شوم.ساعت هفت و نیم صبح است.احتمال می دهم صدا از ناحیه ی خانم و آقای طبقه ی بالایی ست که روزها سگ و گربه اند و شب ها پیچ و مهره.الان هم که متاسفانه روز است.

صدای جیغ می آید.دیگر نمی شود ماجرا را به صورت دراز کش دنبال کرد.می پرم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم.در این دوره زمانه نمی شود به آن چه که با چشمانت می بینی اعتماد کنی.از پنجره ها و زوایای مختلف به حیاط ِ ساختمان کناری نگاه می کنم.بعد چون توجیه عقلانی برای آن چه که دیدم پیدا نمی کنم می روم صورت و چشم هایم را بشویم که جور دیگر ببینم.متاسفانه  ادامه ی خوابم نیست.مامان و بابا را بیدار می کنم که در فهم و هضم قضیه به من کمک کنند.مامان دچار مشکل من می شود و به  دوست و همسایه اش زنگ می زند برای اطلاعات بیش تر. بابا ماجرا را موشکافانه دنبال می کند چون حس می کند درست می بیند(تفاوت بارز مونث و مذکر)

 پیرزن با وضع رقت باری روی سقف پارکینگ ساختمان کناری افتاده.روسری سرش نیست.چادر به کمر، جوراب مشکی کلفت روی شلوار گل گلی (سلام برو بکس)یک ساک آبی هم کنار دستش است.سفال های سقف شکسته و پیرزن داخلشان فرورفته .حالش خوب است و هر از گاهی ناله می کند.

صدای جیغ می آید:"چرا خودتو انداختی پایین؟؟ "خب این سوال من هم بود.ولی ترجیح دادم از والدینم بپرسم تا اینکه هوار بکشم و دو نفر دیگر که علی رغم این سقوط آزاد هنوز خوابند بیدار شوند.

آمبولانس آمده. امدادگر ها دو سه بار لیز می خورند و نهایتا با خاک بر سری ، خانم را که پایش را روی پایش انداخته و در دلش به ریش ما اسکل شدگان می خندد می برد.

و من اندیشه کنان غرق این سوالم که چرا خودش را انداخت پایین؟

+ به تاريخ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()