زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

من از مشهد برگشتم!

شاد و شاد                 و  شارژ و شارژ

برای همه دعا کردم.حتی اونايی که ازشون بدم می اومد.

+ به تاريخ جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

من سعی کردم دو نفرو به هم برسونم اما نشد!

من خيلی سعی کردم...

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٤در ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

دلم بدجوری گرفته...

اگه خدا بخواد فردا دارم می رم مشهد...دلم واسه وقتايی که تو حرم به آيينه کاری ها و نقش و نگارا زل می زدم و تو فکر می رفتم تنگ شده...واسه وقتايی که پرواز کبوترا رو تو آسمون کبود غروب تماشا می کردم...چه آرامشی داره حرم ...دلم واسه امام رضا تنگ شده...!

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٤در ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

مولاي من!

خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي
مي‌شد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد هر سال
به هند و پارس
به چين و ماچين دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا كند
چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام
در تالارهاي آينه و مرمر
و پشت درهاي بسته
مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه كرد
يكي مشاور اعظم
يكي وزير خزانه‌داري كل
مي‌شد كاري كرد
كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد
يا كاره‌اي كه زهر نريزد

يا نه
حكومت ايران هم مي‌شد كه سهم حسن باشد
حكومت عراق، سهم حسين
حتي عقيل را مي‌شد سه چهار سالي
با حقوق ارزي آن روز
به اندلس فرستاد
مي‌شد محمد حنفيه
سفير سازمان ملل باشد
مانند اين پسرخاله‌ها
كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند!

مي‌شد كنار رود فرات
كاخي سبز ساخت
براي تابستان‌ها
سري به بغداد زد
بر بالاي كوه ابوقبيس
كاخي سپيد داشت
چيزي شبيه كاخ سعدآباد
شبيه كاخ ملك فهد
كاخي بلندتر از خانه‌ خدا

مي‌شد كه بعد خود
به فكر پادشاهي فرزندان بود
مثل همين ملك حسين و ملك حسن
مثل همين حيدر علي‌اف
و اف بر اين دنيا...

مي‌شد كه امام علي بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همين امام علي رحمانف
مي‌شد با خانم رايس دست داد
مي‌شد انبان خويش را پر كرد
از شير مرغ و جان آدميزاد
از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت‌المال
و جامه‌هاي اطلس و ابريشم پوشيد
با ميمون و سگ بازي كرد
رقاصه‌هاي روم را دعوت كرد
با چشم‌بندي و آتش‌بازي
شب را به صبح رساند
در برج‌هاي دوبي سهمي داشت
در بازار بورس دستي...
نشست بالاي تختي و
كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت
يا دست كم
هر روز يك اسب پيش‌كش قبول كرد
يك شمشير مرصع
كه نام تو بر آن حك شده باشد
ـ اين تحفه‌ها از هند است
ـ آن جامه‌ها از روم
ـ اين فرش‌هاي ابريشمين از ايران ...

جشني بگير
بگو كه شاعران قصيده بخوانند
شب را زود بخواب
كه كاترينا و سونامي در راه است

براي كندن چاه
به بردگان سياه فرمان بده
به شركت‌هاي چند مليتي
براي بردن نان فرصت نيست
اين را به سازمان غله و نان بسپار!

اين وقت شب
نشسته‌اي و به من لبخند مي‌زني
مي‌دانم
اين‌گونه شعرها خوب نيستند
اما مولاي من!
آن كفش‌هاي وصله‌دار هم
مناسب پاي حضرت حاكم نيست!

20 رمضان 1384 ،2005 !

علی رضا قزوه

+ به تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٤در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

تو بايد طوری باشی که اعتماد به نفس از چشمات بباره...اينو هرکی گفت فقط برای من گقت.

دلم برات تنگ شده.گرچه تو هم بين آدم خوبا و آدم بدا موندی کدومو انتخاب کنی...شايد تنها کسی باشی که بری با آدم خوبا يا هم رنگ جماعت شی!راستی درصد خلوصت چنده؟

آدمای اطرافم شبيه بستنی شدن!زياد که نگهشون داری آب می شن و از دستت در می رنو ديگه بدرد نمی خورن. بايد هميشه باهاشون فاصله داشته باشی!مصداق بارز دوری و دوستی...

+ به تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٤در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

من که می دونی چطوريم!

ولی من نمی دونم تو چطوری يی!

+ به تاريخ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()