زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

هارپير دست منو کشيد و انداختم تو گودار آرکن!

کسی چيزی فهميد؟

من خسته ام....و تنها!

 

+ به تاريخ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤در ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

هيچ وقت عادت نداشتم منتظرت باشم.حتی انتظارت را هم نداشتم.پيش تر ازتو می گريختم و حالا توئی که می گريزی. قبل از اين نمی ديدمت.حالا منم کهديده نمی شوم.

دقت کردی هر وقت چيزی را می خواهی گم می شود؟

+ به تاريخ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

برگشتم.با يک چمدان نور...

زندگی بدون عشق از خاکستری خيلی تيره تر است...

+ به تاريخ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤در ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

منو يادت می آد؟

چند وقت ديگه بايد از همه ی دوستا و حتی فاميل اين سئوال رو بپرسم.فکر نمی کردم اين قدر بی اهميت و فراموش شدنی باشم.همش تقصير اين کنکور لعنتيه!

نمی دونم چرا  از کنکوری بودن بدم نمی آد.خشی راست می گفت....

ولش کن!يه به درک بگو.به همه چی به همه کس.ديگه نامردی ها هم مثل قديم سوزناک نيست...

دوباره امام رضا منو طلبيد.خوشحالم.

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤در ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

هميشه يه راه طولانی رفتن...هفت سال چيزی از هميشه کم نداره ...

۷ ساله دارم قطر تهرونو طی می کنم.هر روز.صبح و عصر.

بودن وزيستن با آدمايی که از نظر مالی خيلی ازت پايين ترن خيلی آموزندست...ناظم رو می بينی که با احتياط و پنهونی گوشت نذری رو تو کيف يکی از بچه ها می ذاره ...يخيلی ها به بهونه ی درس هيچ وقت ناهار نمی خورن...ريز ريز نوشتن.پياده رفتن تو سرماو صورتای رنگ پريده...ديدن اين صحنه ها به آدم يه کم معرفت و شعور می ده و حيوون صفتی و خودخواهی که تو وجود همه ی آدمای متمول هست رو از بين می بره ولی کو چشم بينا؟

+ به تاريخ شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤در ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

برف قشنگه...به خاطر سادگيش!وقتی می آد همه چيز رو هم با خودش ساده می کنه!سفيد و پاک وخالص

امروز صبح مجری شبکه ۳ می گفت از خدا به خاطر اين نذورات آسمانی ممنونيم  شايد فکر می کرد که فرشته ها برف به عنوان يکی از نزولات آسمانی نذر کردن!شايد برای آدم شدن من!خدا حاجتشونو بده....

+ به تاريخ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

وچه فاجعه ايست در آن لحظه که يک مرد می گريد!   دکتر شريتی

به خصوص اگر آن مرد را دوست داشته باشی!   ununoctim

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()