زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

تو را من زهر شيرين خوانم ای عشق.....

 

+ به تاريخ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤در ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

کف کفشم يه هواکش درست و حسابی باز شده اما حوصله ی خريد و شلوغ بازی رو ندارم.عيد برام مفهومشو از دست داده.قبلا که اين طور می شدم بوی عيدی بوی توپ فرهاد رو گوش می دادم....حالا اصلا برام مهم نيست.مامان می گه بيا بريم خريدمثل کمونيستای دهه ۵۰ شدی...

پاتريک می گه اگه ماهی قرمزو با آبش بذاری تو فريزر وتا سال ديگه که دوباره بندازيش تو آب زنده می مونه.چه خوب!يکی مثل من پيدا شد که از اومدن عيد بفهمه يه سال ديگه از عمرش تويه يخای فريزر بدبختی ها گذشته...

هوا بوی بهارو گرفته...شاد باشم يا غمگين؟

+ به تاريخ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤در ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

وقتی دير شروع کردی ديگه ادامه دادن وضع بهتر نمی کنه...

با کاری کردی اصلا احساس حقارت نکردم به حقارت تو پی بردم.اشتباه از من بود.ديگه تکرار نمی شه.از بگو و بخند خبری نيست...ولی هنوزم حسرت اون روزا رو می خورم.انگار همش نور بود و شادی/ممنون که جوابمو نمی دی...

 

+ به تاريخ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤در ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()