زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:مرا چون نی درآوردی به ناله چو چنگم خوش بساز و با نوا کن حضرت مولانا

چند وقته به این نتیجه رسیدم که 90% حرفایی که تو بلاگم می نویسم به قول صادق هدایت چس ناله ست!که چی؟؟ نه واقعا که چی؟ بدبخت مگه دفتر و کاغذ نداری؟ مردم مجبورن چس ناله های تورو بخونن؟ اصلا چرا درد دلاتو می نویسی؟ عرضه نداری مشکلاتتو حل کنی چرا می یای تر تر تایپ می کنی؟عریضه می نویسی می ندازی تو ضریح یا می بری دادگستری؟ به قول ملاحسنی ورژن استاد نبوی:ای بدبخت! ای فلک زده! ای بیچاره! توخجالت نیمیکشی؟

از این پس در این مکان به جای چس ناله، ناله هایی با رایحه های میوه ای ،کریتسین دیور و دی اند جی و پیف پاف  و...عرضه می شود.شما می توانید از منو رایحه ی مود نظر را انتخاب کنید:

چس ناله: کلیه ی مطالب قبلی + مطالبی که در محدوده ی زمانی نیم ترم و پایان ترم  و شب تحویل پروژه درج می شود.

میوه ای ناله:مطالبی که پس از دیدار با دوستای دبیرستان و دوستان خانوادگی درج می شود.

کریستین دیور ناله: مطالبی در خصوص مسائل اقتصادی ، کسری بودجه، کمک هزینه ی دانشگاه و پول جیبی پاپا جون و دنبال کار گشتن نوشته می شوند.

دی اند جی ناله:پس از ورود یک شخص نازنین به حوزه ی استحفاظی بنده و در مدت اقامت ایشان نوشته می شود.مثلا NC! در صورت خروج فرد مورد نظر از حوزه ی استحفاظی این مطالب مجددا به چس ناله تبدیل می شود. خاطرات خوش گذشته نیز مربوط به این بخش است.

پیف پاف ناله: مطالبی که در مورد ترافیک خیابانها ، مباحث تخصصی خاله زنکی و یا حسادت به اشخاص خاص، ملاقات با اعضای نچسب فامیل  و بچه های دانشگاه نوشته می شوند. خاطرات روزانه ی دانشگاه نیز در این کتگوری قرار می گیرد.

 

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥در ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:روباهی بامدادان به سایه ی خود نگاهی انداخت و گفت:امروز ناهار یک شتر می خورم. و سراسر صبح را در پی شتر می گشت،اما در نیم روز باز سایه ی خود را دید و گفت:یک موش کافیست.              جبران خلیل جبران

روان شناس ها و روان پژوه های جینگیلی مستون می گن زندگی آدما رو افکارشون می سازه.این که چی کاره بشن، با کیا حشر و نشر داشته باشن و عاقبتشون چی بشه رو افکارشون تعیین می کنه.راستم می گن.با این اوصاف خدا به داد من برسه که از وقتی اومدم دانشگاه افکارم کوتاه و حقیر شده.برای برابری با اونایی که هیچ وقت ازشون خوشم نمی اومد به ناچار خم  شدم در حالی که من هیچ وقت اینو نخواستم و نمی خوام. اونایی که بزرگ و با عظمت به نظرم می اومدن  حالا حقیرن چون من مقیاسم رو کوچیک انتخاب کردم.من  دمدمی مزاج، سعی می کردم خودم رو با دم دستی ها وفق بدم .خیلی از آرزوهام این قدر آسون به دست می اومدن که عنوان آرزو براشون زیاد بود و من همه رو از دست دادم حیف! حالا دوست دارم رو نوک انگشتای پام وایستم و برم بالا تر یا یکی از بالا برام  دستشو دراز کنه یا طناب بندازه...

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥در ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()