زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

سخته ديگه...سخته...

می بينم که در عرشم!البته تير که بياد در فرشم!اونم با سر و صورت!

زبونت لال

+ به تاريخ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥در ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

وقتی ميای و مثل قديما قلبی نمی تپه!دلی نمی ريزه.....

وقتی ميای و من سعی ميکنم قايم بشم...

+ به تاريخ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

زندگی بدجوری آروومه...آدم می ترسه!باز خودمو قاطی آدما کردم...

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

من زنده ام.اوضاع کامپيوتر درامه.الان همه چی می می پره.دعا کن.

+ به تاريخ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥در ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

اگه مرد بودم ...اگه دوست داشتنی بودم...اگه...اون وقت آريادنی به من يه کلاف می داد تا خودمو از اين لابيرنت کنکور بکشم بيرون...

مرد نيستم..

+ به تاريخ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

وقتی حقير ها عزيز می شوند و دوباره حقير...

وقتی می فهمی کسی که کباده ی معرفت می کشه يه کپی ناشيانه از آثار کوئليو بوده...

وقتی من نيستم...

+ به تاريخ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥در ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()