زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

می دونی چيه؟

من خسته شدم.از بس واسه تو و تو و تو و اون دل سوزوندم.مگه من بدبخی کم داشتم؟اونوقتا که گريه خوراکم بود کدوم گوری بودين؟با تو هم هستم...اگه شما يه بار به من خوبی کردين هزار بار جوابتونو دادم.قدر شناس هم که نيستين شکر خدا!

ديگه حوصلتونو ندارم.گور گم!

+ به تاريخ یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

مثلا قبلنا...یادته من چقدر  ذوق مرگ می شدم وقتی می اومدی.همه ی بچه ها می خواستن اومدنتو بهم خبر بدن.هیچی حتی فراموشکار بودن یا کم محلی نمی تونست منو این قدر عوض کنه....منی که شده بودم دنباله رو تو.ولی می دونی فرق منو تو چی بود؟من دنبال یه کم توجه بودم و تو دنبال جلب توجه...من از جانب تو تو از جانب بقیه....۳ سال همینطوری گذشت...سال چهرم فشارا رو من زیاد بود.خاکمال شدن پوزم و کنکور  و از همه بدتر بی توجهی های تو...دیر اومدنا و زود رفتنات...مگه آدم چقدر ظرفیت داره؟تو یه تشکر خشک و خالی بابت هدیه هام نمی کردی...هر چند خیلی ها هم این وسط موش می دووندن.من دیگه خسته شده بودم.احساس می کردم له شدم.دیده نمی شم.مثل یه کار نیمه تموم باید تموم می شد.

و شد.منم مثل خودت.اولا سخت بود.سخته که از دور کسی رو که می پرستیدیش ببینی و روتو برگردونی...ولی شد...تابه تو و امثال تو ثابت بشه همیشه عزیز نیستین.

حالا تو اومدی...شرمنده!من عوض شدم...

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()
خب میشه بلند شد.همیشه نباید به آدم خوش بگذره....باید یه کاری کرد.
+ به تاريخ شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()
من که نمی تونم در برابر آدمی مثل تو مقاومت کنم پس بهتره خفه شم!
+ به تاريخ شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥در ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

اگر از بيکاری مشرف به موت هم بودی سوغات فرنگ رو نبين...

زندگی يه درام آشغاله...

+ به تاريخ دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

امروز هم گذشت بدون اين که تکليفمون مشخص شه....

+ به تاريخ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥در ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

هی تو..انقدر می شکونمت تا از خورد شدت صدای غلط کردم به آسمون بره.

بزودگی همه تون رو با من جديد معرفی می کنم.

+ به تاريخ جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥در ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

تو همه ی شلوغی ها دلمو به تو خوش کرده بودم.به باتو بودن.چند بار از چشمم افتادی و دوباره خودتو تو دلم جا کردی.همين طوری الکی خوشم ازت می اومد...ولی تو هيچی نبودی و نيستی.می ندازمت تو ليست سياه.حداقل تا وقتی دوباره برگردی و...

منم بد جواتی عشقی نمی نويسما!

+ به تاريخ جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

رفتم شمال و برگشتم.اونجا چيزی واسه موندن نداشت.همه چی هرروزيکنواخت!تا يه جريانی می خواد ريتم لعنتی شو تغيير بده قطع می شه.از بلا تکليفی دارم روانی می شم.کارهای رو می کنم که ديگران رو ازشون نهی می کردم.

دارم به کجا می رسم؟؟؟

+ به تاريخ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥در ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

مانده پا در هوا...

+ به تاريخ شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥در ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

ديشب با جنون فاصله ای نداشتم...جنون و کفر

ديشب به اندازه ی همه عمرم پير شدم...امسال چه چيزايی رو که به خاطر اين کنکور از دست ندادم.سلامتی مو...دوستامو...عمرمو...امسال چشمام ضعيف شد.کلی چاق شدم.سر هر آزمونی مردمو زنده شدم...ارزششو داشت؟

امسال با اين که خيلی سخت گذشت ولی خيلی پرخاطره بود...شايد بهترين سال تحصيليم!

+ به تاريخ جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥در ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()