زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

دلم برای صدات تنگ شده مامان...به چه قیمتی؟

حالم خوب نیست.دستام یخ زده...دیگه خسته شدم.

+ به تاريخ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

از فردا سرم شلوغه تا سال دیگه.....

چقدر زود آدم از بچگی به بزرگسالی گذر می کنه.به زودی دادن یه کنکور.

شاید تنها بمونم.حداقل ۴ سال!انقدری بزرگ شدم؟آهنگهای عموپورنگ

بیا بریم کوه کدوم کوه؟درکه دیر نکنی ها

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٥در ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()
داشتم گل لگد می کردم....
+ به تاريخ یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥در ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

ای بابا!

من شاید گم شدم شایدم تو جهل بسر می برم.خیلی مرددم....

+ به تاريخ شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥در ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

چقدر آسون قداستتو از دست دادی تو این چند سال.چقدر سریع از من دور شدی....

دیگه  نمی فهممت!

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥در ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

انگار این روزا رگ گشادیتم زده بالا! دست به هر کاری هم می زنم نحسی می گیردش...

با حضرت استاد مختصر چتی داشتیم!خداوند بر عمر و عزتشان بیفزاید .....کمی امید به ما دادند.

خب دیگه وقت خواب رسیده.گنجشک لالا سنجاب لالا           آمد دوباره مهتاب بالا

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥در ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

نمی دونم کی راست می گه و کی دروغ؟

دیگه فهمیدنش مشکله.....

+ به تاريخ سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥در ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()