زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش در آمد:توبه ی گرگ مرگ است!

دیگه دارم گندشو در می آرم.هر روز هر روز یک ساعت از وقت گران بهام رو پای پی سی به علافی می گذرونم...من مایه ی ننگ برره بیدم!

فعلا می خوام از یه روز در میون شروع کنم برسونمش به هفته ای یک بار!اگر خدا خواهد...

+ به تاريخ جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش در آمد:ببار ای بارون ببار/بادلم گریه کن خون ببار /در شبای تیره چون زلف یار/بهر لیلی چو مجنون ببار/ ای بارون.....

امروز دومین افطاری دانشگاه بود.یه برنامه ی بسیار جالب انگیز در مورد قرآن داشتن که من یکی با همه ی کج سلیقه گیم لذت بردم.انورشحات انور  و پورزرگری قرائت کردن من تو کارگاه بودم.

بعد یه روحانی اومد سخن رانی کرد به اسم آقای سرلک که جو دانش جویی گرفته بودش و همش شوخی شهرستانی می کرد.ماهم باید می خندیدیم.

بعد اذان بصورت زنده خونده شد و نماز جماعت رو به برق وصل کردن طوری که من با همه ی تبحرم در تندخوانی نماز هشتبلکو شدم

 

در حال حاضر از بس خوردم قادر به تکون دادن دستام نیستم.فقط می خواستم بگم که چه بارون قشنگی داشتیم امروز!اطراف دانشکده هم که مثل پارک لاله می مونه! خلاصه هوا بدجوری دو نفره بود.

دو نفره یعنی من و قمی

+ به تاريخ چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش نیاز:کسی که روزها را در مزرع رویاها نگذراند برده ی روزهاست.        جبران خلیل جبران

چند وقته درست حسابی خواب نمی بینم.حتی تو بیداری هم رویا پردازی نمی کنم.شدیدا واقع بین و یه جورایی هم بدبین شدم.رویا خیلی به آدم کمک می کنه.مثلا روزی که از خواب بیدار می شی در حالی که یه خواب شیرین و رنگی دیدی پر انرژی تری یا روزی که خوابی ندیدی یا حتی کابوس دیدی؟ مثلا فرض کن تو ماشین نشستی و داری فکر می کنی اگه مثل کارتون ها یه ابر گنده بالای سرت باز شه که توش می بینی خوشبختی و پابرهنه داری تو گلا می دوی خوشحال تری یا اینکه مثل ماست به مناظر تکراری نگاه کنی و یاد قرض و قوله ها بیفتی؟

این بار سعی کردم خودم یه جورایی از پیله ی افسردگی در بیام. این که هر روز خسته از دانشگاه برگردم و تا شب به این فکر کنم که چقدر از این وضع بدم می آد و صبح دوباره یه ساعت جلوی آینه به این فکر کنم که امروز برم دانشگاه یا نه و نهایتا از ترس زیاد شدن غیبت ها راهی بشم داره تکراری می شه.به خودم گفتم بیا بی خیال سگ بستن شو! سگه رو باز کن بذار بره پاچه ی ملتو بگیره! و بالاخره با یه کم تجدید نظر تو رفتار و حرکات و اعمال و شکستن حصار روزمرگی تا حدودی موفق شدم.فقط مونده یه بالانس بین درس و زندگی برقرار کنم و تنوع رو حسابی بیارم رو کار! حالا اگه یه روز جواب سلامتو ندادم احتمالا مشمول یکی از بندهای تنوع طلبی قرار گرفتی که می گه بی خیال دوستای مزخرف شو!

اگه من رو دیدی که دارم از دیوار یه مسجد یا ناقوس یه کلیسا بالا می رم تعجب نکن.اگه دیدی به عبای یه روحانی یا کشیش چنگ زدم تعجب نکن.اگه دیدی دارم ساعت 9صبح مخ خادم مسجد رو می زنم که در رو باز کنه یا...حس می کنم اگرچه این قضیه ی معنویت داره یه جورایی پیچیده می شه ولی من زیگیل تر از این حرفام.بالاخره از یه جایی سر در می آرم دیگه! مهم حرکته!

 

 

 

 

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥در ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()
از دیو  و دد ملولم و انسانم آرزوست!
+ به تاريخ دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش در آمد: مثل یک ان دماغ می مانم که به یک میز کهنه چسبیده

که به این زندگی بگیر و بچسب ، که به این زندگی بگیر و بشاش...

امروز بعد سحر نخوابیدم.آبجی بزرگه می خواست بره دانشگاه و از اون جایی که با زنگ ساعت و موبایل و حتی صدای خمپاره هم بیدار نمی شه از من خواست بیدارش کنم.منم به خاطر این مسئولیت خطیر قید خواب رو زدم.رفتم دم پنجره و پرده رو زدم کنار.دیدم خورشید داره طلوع می کنه.باورت نمی شه اگه بگم آخرین طلوع خورشیدی که دیدم مال اون روزایی بود که کنکوری بودم.یهو اشک تو چشام جمع شد.به خودم گفتم چه بلایی سرت اومده؟اون همه شاعرانگی رو کجا گم کردی!؟ اون طلوع و غروبای تماشایی خورشید ...اون دقیق شدن به رگبرگ های یه گیاه یا پرواز پرنده ها....زل زدن به بینهایت آسمون و تو ابرا دنبال سمبل ها و اشکال گشتن...همه رو ول کردم و چسبیدم به دیوارهایی که هر روز بهم نزدیک تر می شن!چسبیدم به دوپس دوپس آهنگا و سرعت ماشین و صفحه ی مانیتور...دیگه همه چیزو مانیتوری می بینم.دو بعدی و پوچ! شاید علت افسردگیم هم همین باشه...از دست دادن حدود 110 تا طلوع و غروب به اضافه ی میلیون ها زیبایی در طبیعت برای به دست آوردن هیچ عالی!

زهرا می پرسه دانشگاه چطوره؟کاش بهش لینک بلاگم رو به جای جواب می دادم

 

+ به تاريخ یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:برو ایگناسیو

به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور‌

بخسب       پرواز کن      بیارام            دریا نیز می میرد....                  فردریکو گارسیا لورکا

همیشه دوست داشتم برم یه جایی که از تمدن و مدرنیزه و مظاهرش خبری نباشه.جایی که زمان رو از طلوع و غروب خورشید بفهمم و این که چند شنبه ست یا چندم ماهه برام اهمیتی نداشته باشه.یه جا که مجبور نباشم4  سال آزگار روزی 4 ساعت از عمر عزیزم رو صرف کنم برای رسیدن به 4 تا کلاس مسخره که توش یه مشت دری وری یادت می دن و چهار تا 90 دقیقه هم صرف اونا کنم که آخرش احمق تر از قبل یه لیسانس می دن دستم و با یه اردنگی به بیرون هدایتم می کنن!احسان یه جمله بهم گفت که خیلی تاثیر گذار بود . گفت :سال اول دانشگاه رو که تموم کنی به این فکر می کنی که یه سالی که طی کردی حیفه و بهتره سه سال دیگرو به خاطرش طی کنی واسه یه مدرک آشغالی یا سه سالی که خواهد گذشت حیفه و بهتره اونا رو مثل این یه سال هدر ندی!خیلی گل گفت.البته مامان جان فرمودن که فکر انصراف هم به سرت نزنه که خونت رو مباح می شمرم!ااز اون جایی که سالی که نکوست از بهارش پیداست احتمالا در پایان امسال یا اگه خیلی خوش شانس باشم سال چهارم جنازم روی دستان هم کلاسی ها در حال تشییعه! گفتم هم کلاسی ها! باب جدیدی برای ذکر مصیبت باز شد...یه مشت آدم افسرده تر و دل مرده تر و آنرمال تر از خودم که دست روزگار برای عذاب دادن من گل چینشون کرده.به هیچ وجه شبیه دانش جوها نیستن بیش تر به پیش دبستانی هایی می برن که موفق شدن از عهده ی آب دماغ و کش شلوارشون بر بیان .حتی آداب برخوردهای اولیه رو هم نمی دونن. خدای محترم رو حساب اینکه پوز منو خاک مال کنه منو با امثال این خز و خیزا فرستاده تو یه رشته و دانشگاه. منم هم مردم از بس که خودمو رو با این کلمه ی مزخرف قسمت دل داری دادم!اصولا هر چی بد شانسیه اسمش قسمته!

اگه یکی از من بپرسه که اگه یه بخوای بمیری چند تا کار نا تموم داری می گم خیلی تا! ولی اگه بپرسه می خوای تمومشون کنی می گم اگه می خواستم که ناتموم نمی موند!مثلا خیلی وقته به این شعبون خان طفل معصوم قول یه مقاله ی نجومی رو دادم که هنوز یه خطشم ننوشتم.

امشب یه سر می رم به دبیرستان سابق برای مراسم پر فیض افطاری! این بار تحت عنوان پر طمطراق فارغ التحصیل که بهتره گفت فارغ المخ! جمیع بچه ها و دوستان گرام هم با تلفن های مکرر و طولانی شون اعلام آمادگی کردن! چه دوستایی!البته من هنوز متوجه نشدم موی آدم چطوری می گنده ولی اگه احیانا یکی از شماها یه تار موش گندید بدونه که با همه ی بچه های دانش گاه عوضش نمی کنم.البته مهدی رو از این قضیه مستثنی می کنیم که خیلی به من کمک کرد و بهش مدیونم! احتمالا بعدها اونم از حالت استثنا خارج می شه ولی خب فعلا....

چند روز پیش داشتم لیست کتابای یه انتشارات رو می دیدم یهو دیدم نوشته کتاب سبز شیمی پیش دانش گاهی نوشته ی فلانی و فلانی و خشایار کتبی! بابا خشایار ! بابا نویسنده ! می دونم الان داری فکر می کنی من چقدر بی شعورم که یه تشکر خشک خالی واسه یه سال دویدن روی اعصابت ازت نکردم .خبر نداری دلم از این کنکور خونه! تشکر کردن و سپاس گزاردن هم دل خوش می خواد !ولی من که برات دعا می کنم دست به هر چی بزنی طلا بشه.ننه ایشالله پیر شی.ننه ایشالا نون سواره باشه و دشمنات پیاده! در آخر خدا همه ی جوونا رو هدایت کنه!

چقدر زنجه موره کردم امروز ! خب حق داشتم! بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا اگه درست یادم باشه. و دلم خیلی گرفته بود....

 

 

 

+ به تاريخ شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥در ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد: ذهن‌های خلاق و متفاوت، همیشه مایه‌ی رنج سایرین‌اند و خود نیز همیشه در عذاب درک‌نشدن! اغلب چنین افرادی اگر اندکی دلسوزی نیز داشته باشند، ساز مخالفی را دربرابر جریان عادی زندگی کوک‌می‌کنند.                                 نقل از وبلاگ دید مهندسی

همیشه وقتی یکی می گفت پدر و مادرم منو درک نمی کنن بهش می خندیدم اما الان پی بردم که چه زجری می کشیده طرف!شکاف بین نسل ها عمیق تر از اونیه که با روحیه لجباز ما پر بشه.هزار تا روان شناس و روان پزشک و تلویزیون و به خانه برمی گردیم نتونستن من می تونم؟منی که دانشگاه رفتن به جای انرژی دادن ضعیف ترم کرده طوری که با هر چیز مزخرفی به گریه می افتم؟ منی که حس می کنم بی عرضه ترینم؟منی که ارادم سست شده و قدرت تصمیم گیری رو از دست دادم؟ من؟

روزگار با همه ی چرت بودنش مثل برق و باد داره می گذره.دیگه یه ساعت الان اندازه ی یه ساعت ده سال پیش طول نمی کشه.دیگه اون طوری که باید از لذت ها لذت نمی برم .در واقع همه چیز با شتاب مثبت به چرت شدن میل می کنه!گلدونم داره خشک می شه.شاید از کم توجهی های من...این روزا اینقدر کم می نویسم که دست خطم کم جون و لرزون شده.انگر نه انگار که یه روزی از قبل همین نوشتن نون می خوردم.از بس پشت میز تحریرم نمی شینم یه وجب خاک روش نشسته!انگاری صاحبش سال هاست با پیک مرگ دوستی کرده!یه جورایی تفکر و معرفت از زندگیم رخت بسته .حس می کنم با بچه قرتی های خیابون مترکن آریاشهرهیچ فرقی از این نظرندارم مثل اونا می رم و میام حتی مثل اونا می پوشم و می خورم.به قول مامان آهنگای اونا رو هم گوش می دم.البته از نظر مامان کلا موسیقی غیر سنتی یعنی سوهان اعصاب! حتی اگه باخ و بتهوون و موزارت باشه.یه بار سر یکی از زیباترین اپرا های موزارت که داشتم تو ماشین گوش می دادم چنان نبردی راه انداخت که به خودم قول دادم دیگه باهاش بیرون نرم.باباجان یعنی مادر من موسیقی که همش ونگ و وونگ کمونچه و دیرام رارام تنبک و عرعر فلان خواننده نیست!خوبه منم به اینا بگم سوهان اعصاب؟

آره دیگه!همینا باعث می شن من برم فرار مغزها کنم

+ به تاريخ جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

بی شک در یک هفته ی گذشته ۴ روز رو کاملا خواب بودم.مثل یک خرس....

همین طوری پیش بره رکورد می زنم!

تو یه زمینه اول می شم!

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥در ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

۱*خیلی سخته با کسایی که چند سال چشم دیدنتو نداشتن سر یه میز بشینی و بگو بخند کنی!

۲* از اون سخت تر سر کردن با آدمایی که همه جوره ازشون بالاتری ولی اونا برعکسشو فکر می کنن!و اینکه واسه اثبات این موضوع تلاشی نکنی!

۳* از همه سخت تر هر روز دانشگاه رفتنه!دیدن یه مشت یبس بی خاصیت!

+ به تاريخ یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

خودت نقشه ریختی! حالا که عملی شده ناراحتی؟پشیمونی؟ بابا کار خودت بوده الان وقت خوشحالیه....

- تا حالا شده واسه این با یکی قهر کنی که بیشتر دوست داشته باشه؟

آره

-پس منو می فهمی.این نقشه هم مثل همین کار بود.

خوب حالا چند چندی؟

- هر چند! باختم....من می رم لالا...

+ به تاريخ جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()