زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:به غیر آنکه بشد دین و دانش از دستم    بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
                                                                                                            حافظ
چند وقته انگاری منتظر یه اتفاق هستم یا یه آدم تازه. به قول فلانی یکی که به خاطرش...روزگارم شده مثل فال حافظی که از پیرزن تو مترو می خرم. پر از ابهام و سوال های بی جواب که خوراک اولین سطل آشغالی که می بینم می شه.کاش می شد بعضی صفحات  زندگی رو هم مچاله کرد و دور ریخت .اگه این طوری بود کدوماشو اول دور می ریختم؟
امتحانای لعنتی میان ترم در پیشه و من هنوز یک ساعت هم درس نخوندم! قید خیلی چیزا رو واسه درس زدم اما بهانه بود...دانشگاه هنوز به خسته کنندگی اوایل مهره.نه اتفاقی نه هیجانی و نه انگیزه ای.همه چیز در یک سکوت رسمی و یه فضای آکنده از هیچ ادامه داره.حس می کنم دارم تو این هیچ حل می شم.دارم همه ی ویژگی هامو تو این هیچ از دست می دم.خودمم دارم هیچ می شم...
اگه یه روز دیدی نیستم بدون که پشت هیچستانم!

+ به تاريخ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()


+ به تاريخ جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()
پیش درآمد:از خدا جوییم توفیق ادب       بی ادب محروم ماند از  لطف رب                                                                                مولانا (اگه اشتباه نکنم)

همیشه وقتی به حرکات دیگران دقیق می شم، می فهمم یه سری عیب و ایرادها در من و اونا مشترکه و سعی می کنم رفعشون کنم. البته گاهی خود آدم حتی متوجه این اشتباها نمی شه و گاهی حتی نمی دونه اشتباهه. این جور وقتا به خودم می گم :پناه می برم به خدا از شر بی ادبی وحرکات نامناسب!

در رمان های قدیمی خارجی تو مایه های اسکارلت و بلندی های بادگیر و....بچه ها یه معلم داشتن که فقط رفتار کردن رو بهشون یاد می داده.آداب معاشرت، طرز راه رفتن،طرز برخورد با اقشار اجتماع و هزار جور نکته ی ادبی دیگه.چرا راه دور بریم.تو ایران خودمون هم این معلم وجود داشته البته برای شاهزاده ها و اعیان و اشراف.در مورد عوام این وظیفه رو دوش والدین بوده ولی نسل پیش از ما اصراری روی این قضیه ندارن و بعضا خودش هم مخربن.فحشایی که تو خیابون و پشت چراغ قرمزو... رد وبدل می شه حقیقتا وحشتناکه!  طبیعیه که تو این دوره زمونه که بچه ها یا پرستار دارن یا زیر دست مربی های خل و چل مهدکودکا بزرگ می شن و مامان های تپل خانه دار هم بیش تر ترجیح می دن بچه از نظر اندام پرورش پیدا کنه تا رفتار، ادب موضوعی غیر ضروری به نظر  برسه و نسل جدید بویی از ادب نبره. برای مثال حتی در اماکن عمومی بعضی دخترا  ادبیات شرم آوری دارن و به طرز زشتی می خندن و  پسرا که با تمام قوا از فحشای رکیک ناموسی به جای نقطه و ویرگول و علامت سوال در جملاتشون استفاده می کنن و موقع خداحافظی به هم فاک نشون می دن . چند روز پیش سر کلاس یکی از دخترا رفته بود پای تخته و وقتی سوتی داد زبونشو یه جور کریهی از دهنش آورد بیرون که من در اون لحظه بدم نمی اومد تو صورتش بالا بیارم.

خیلی دلم میخواد ادبم رو ارتقا بدم .شما چه راه حلی پیش نهاد می کنی؟ شاید برای شروع مرور دوباره چند باب از گلستان سعدی گزینه ی خوبی باشه .....

 

+ به تاريخ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥در ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش نیاز  : همانا سرما خوردگی مادر همه ی امراض است.           والده ی مکرمه

خیر سرمان می خواستیم ناپرهیزی کنیم و گوش شیطان کر خرده ای حکمت بیندوزیم،درس ناک!  اما من باب این که ما در هر فقره باید دقیقه ی نودی و بعضا وقت اضافه ای باشیم یک سرماخوردگی ناخواسته و نطلبیده و نامراد، به همه ی نقشه ها و خیال اندوزیمان عنایت کرد و گوش شیطان اعورصفت ، کر که نشد هیچ، گوش و بینی ما هم کیپ شدو منسدد گردید.از دیروز مداوما از بینی ملوکانه چون شلنگ آب جاریست و حلقمان می خارد و دردناک است ، تو گویی جوجه تیغی بلعیده ایم و هر چه اطبا معالجه می کنند صحت حاصل نمی گردد که جز به دست قاهرقهار نگردد!

بالا رو خوندی؟ من مطمئنم که نسبم حداقل از یه سر به پادشاهای مقتدر می رسه مثلا کورش.خدایی دیگه ! مامان می گن احتمالش کم نیست چون کوروش نوه ی آستیاگ پادشاه ماد بوده و اجداد ما هم اون ورا زیاد می پلکیدن. اگه یه کروموزوم هم از این آق کوروش تو وجود ما باشه زهی سعادت! یک مجموعه ی انسانی از عدل و صلح و مهر و اقتدار و آبادگری...اگه این کروموزومه از حضرت علی هم باشه که دیگه چه بهتر!

مثل این که زیادی دارم پرت و پلا می گم.به خاطر تب و لرزه !

+ به تاريخ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥در ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()