زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

 پوستم بدجوری برام تنگ شده. یک ساعت هم نمی تونه جنبیدن و تحرک منو طاقت بیاره چه برسه به چند روز.پارسال همین موقع ها داشتم درس می خوندم.حس کسی رو داشتم که باید دو تا تاسو بندازه تو یه قوطی دربسته و  تا 5 ماه حق باز کردن در قوطی و دیدن تاسا رو نداره.امسال هم دارم در س می خونم.احتمالا سال دیگه و سال دیگه و سال بعدش هم...اما دیگه حرفی از تاس در میون نیست.تو سالی که گذشت چیز زیادی عوض نشد.مدرسه شد دانشگاه،دبیر شد استاد،ناظم شد کمیته انضباطی،دفتر شد آموزش، رفیق شد دوست،دوست شد هم کلاسی، بغل دستی شد ... راستی بغل دستی چی شد؟؟؟من هر دفعه پیش یکی می شینم!!! من هم از قید و بندای مدرسه آزاد شدم. نه! امسال زیاد با پارسال فرقی نداره.پوستم تنگ شده اما اشتیاقی به انداختنش ندارم.می ترسم پوست جدیدم  بهم نیاد یا بهش عادت نکنم.اصلا شاید این  پوست، آخرین پوستم باشه...

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد: دل از نامهربانی ها غمینه       چرا رسم زمونه این چنینه؟            باباطاهر عریان

 

توی ده شلمرود ununoctium تک و تنها بود.نه قلقلی نه فلفلی نه مرغ زرد کاکلی...بعد ده پر از آدم شد.اونایی که رفته بودن شهر ،برگشتن.یه عده هم تازه به ده مهاجرت کردن. تو این هاگیر واگیر یه غریبه به صغری بیگم تازه وارد ، تهمت زد. صغری بیگم شب و روز کارش شده بود ناله و سودا که آبروم رفت و سکه یه پول شدم. یکی می  گفت: راست می گه  یکی می گفت :نه، داره بازارگرمی می کنه.صغری بیگم برای این که  همه ماستشونو کیسه کنن رفت پیش کدخدا به عرض و عرض کشی! حالا زورش به کی رسید؟4 تا مهاجر بی گناه ! کدخدا مهاجرا رو خواست و از کدخدا اصرار و از اون بدبختا انکار.آخرش کدخدا از هر کدومشون سبیل و از یکیشون تار گیسو گرو گرفت تا دیگه از این غلطا نکنن.ولی اونا که کاری نکرده بودن؟؟؟؟؟ بعد این ماجرا ده خلوت شد.شاید از ترس ،شایدم از نفرت.ترس از چماق به دست های کدخدا و نفرت از نامردمی ها و خفقان ده...فکر کنم دوباره توی ده شلمرود ununoctium تک و تنها شه!!!

 

 

 

 

+ به تاريخ پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش نیاز: بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد...

 دیروز دانش جوی با نشاطی بودم!چشمامو باز کردم دیدم خواب موندم .از مامان خواستم منو برسونه.تمام طول راه از شدت حالت تهوع و سردرد  ولو بودم. دوستم بلافاصله بعد ماچ و بوسه ی سال نو گفت :"امروز کوئیز داریم".حتی سرتیترای درس رو بلد نبودم، کوله پشتیمو ورداشتم که فلنگو ببندم، مچمو گرفت و گفت:" بمون.خراب کنی بهتره تا از درس جدید هم چیزی نفهمی". تمام مدت کلاس حس می کردم رو یخ نشستم. استاد  با صدای یک نواخت و قیافه ی سرد درس می داد .یکی از بچه های دبیرستان هم کرماش انقلاب کرده بود و مدام MISSED CALL می نداخت. خلاصه اگر من می خواستم چیزی بفهمم هم نمی تونستم. خوشبختانه کوئیز نگرفت. خسته نباشید از دهنش در نیومده بود  که ما تو بوفه بودیم.من آبجوی اسلامی مو خورده و نخورده رفتم کتاب خونه  مرکزی.محاسبات عددی و خنگ آموز توماس  می خواستم ،محاسباتی رو که من می خواستم رو برده بودن. به دلیل ضیغ وقت بی خیال شدم و گوله کردم سمت دستشویی چون آبجوی اسلامی بدجوری اثر کرده بود! خودمو واسه سرزنش استاد آماده کردم  ولی 10 دقیقه بعد من اومد.دنبال یه جا می گشتم که در معرض دیدش نباشه چون تمرینای محاسباتو حل نکرده بودم  و می خواستم سر کلاس اون حل کنم.  اما صندلی ها از آخر به اول پر شده بود! آخرش جایی نشستم که  استاد می تونست مژه هامو بشماره.کلاس که شروع شد نفرت انگیز بازیا و گران جانی های منم شروع شد.اون قدر که یکی از بچه ها گفت: "در کلاسو می بندیم می ریزیم سرت می زنیمت ها! " حس می کنم روز به روز دارم پیش بچه های دانشگاه نفرت انگیز ترمی شم، اما مهم نیست...من مثل بعضی ها (من که نگفتم کیا!)نمی تونم مطابق میل بعضی ها(بازم نام نمی برم) رفتار کنم و خومو کوچیک کنم.دوستم می گه:" تو حالا حالاها باید با اینا سر کنی! کاری نکن باهات سر لج بیفتن "  باشه،از این به بعد اصلا حرف نمی زنم تا کسی ناراحت نشه. اگه خفه بشی ،هم مودبی هم عیب و هنرت نهفتست هم همه می گن چه بچه ی خوب و سر به زیری!! تو این مملکت هر کی حرف بزنه می شه آشوبگر و مخل نظام! بگذریم ...وقتی دیدم زمان ناهار کفاف اون همه تمرینو نمی ده تمرینا رو از یکی گرفتم و دادم دوستم برام بنویسه.خودمم یه صحبت کوچیکی با خدا داشتم. بعد رفتم بوفه نوشابه گرفتم چون با خوردن قرمه سبزی پیل افکن دانشگاه علائم حیاتی و هوشیاریم از بین رفت.سر کلاس یکی اکتیو تر از خودم تمرینا رو از دستم قاپید و من یکم به خودم امید وار شدم. استاد  برقو خاموش کردو اسلایدای مضخرفشو گذاشت رو اورهد.از این لحظه به بعدو خوب یادم نمی آد چون خواب بودم(خیلی پررویی می خواد که ردیف دوم بشینی و بخوابی). سرم درد می کرد و تمام بدنم داغ بود.پاشدم ورفتم دانش کده ی کشاورزی که کلی سرسبزه و یه کم ول گشتم.بعد رفتم کتاب خونه مرکزی و به کتابدار گفتم اصلا  هر چی محاسبات عددی هست بیار!بعد رفتم بوفه دیدم کیف پولم مونده تو کلاس،از غصه یه خروار آب خوردم و برگشتم.استاد وقتی دید دهن بچه ها از فرط خمیازه ،موج مکزیکی وار باز و بسته می شه گفت:"بیاین تاریخ میان ترمو فیکس کنیم" .نفرت انگیز بودن رو به حد اعلای خودش رسوندم و گفتم :"جلسه ی آینده خوبه" تا آخر کلاس سرمو بلند نکردم تا قیافه ی خشمگین بچه ها رو نبینم! تو راه برگشت همش خوابیدم. اومدم خونه یه کم خوردم و تلویزیون دیدم،بعد خوابیدم تا امروز....دیروز دانش جوی با نشاطی بودم!

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦در ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()