زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:کوچه ها باریکن دکونا بستست                  خونه ها تاریکن طاقا شکستست
                 از صدا افتاده تار و کمونچه                               مرده می برن کوچه به کوچه!
یکی بود یکی نبود.غیر از خودم و خدا هیچکی نبود.وضعیت کماکان همین طوره...فکر می کنم افسردگی موقع امتحانات از برکات الهی ست که نصیب هر دانش جویی نمی شه.نمی دونم علاجش چیه؟کجاست و دست کیه؟ اما دیگه خسته شدم.و آدم خسته چی کار می کنه؟می خوابه! خواب بهاری...حسرت اون داهاتی رو می خورم که شبا فانوس روشن رو جلو در خونش آویزون می کنه ،با پارس سگا خوابش می بره و تا خروس خون مثل خرس می خوابه! با لذت!اما خوابیدن من...جز یه مشت صحنه های بی ربط و پریشون هیچی نصیبم نمی شه و خسته تر از قبل بیدار می شم.مرگ مگر اثر کند!
برام دعا کن...
تا بعد امتحانا خود ضایع کنی تعطیل می باشد!
+ به تاريخ جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد      واندر آن دایره سرگشته ی پابرجا بود                                                            حضرت حافظ

چند وقته یه سری اتفاقات زنجیری(قتل که نه،از اون خوشایند تر،مثل یه دسته قاصدک که با باد می آن به طرفت ) در فضای سه بعدی زندگی من می افته.نمی تونم توصیفش کنم.آروم مثل برخورد انگشت شست و سبابه رنگی مثل پیرهن دختر کردی که تو دامنه ی بیستون می خرامه.فقط همینو بدون : دیگه تابع ثابت نیستم! صعودی شدم! راست دماغمو می گیرم و می رم به سمت بی نهایت! مشتق اول و دومم مثبت شده و مثل دو دست دعا  نگاهم به آسمونه. قدرمطلق نیستم که بخوام یهو برم به اوج و یهو بیفتم تو حضیض...ناپیوسته نیستم که وسط درد و بدبختی یهو شیرجه بزنم تو سلامت وخوشبختی!خدایا منو تا بی نهایت ندیده و نشناخته همین طوری ببر...

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦در ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()