زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:تلفن همراه وسیله ایست شخصی،درست مثل مسواک...                   دایی حمید

روی نقاشی زندگی من آب ریختن و رنگاشو شستن.حالا فقط آب مونده و یه مشت نقش کم رنگ که به آدم فحش می دن:

- بدبخت،کل زندگیت ماییم! زندگیت هیچ چیز قابل ذکری نداره.تو همیشه کم رنگ بودی...

___خفه شییییییییییییییییییییییییین!من شمارو خلق نکردم که تحقیرم کنید،اصلا از این خط به بعد تلخ نمی نویسم تا فراموش بشین...

و به همین سادگی و با قاطعیت من،طومار تلخی ها در هم پیچیده می شود. اگرچه هنوز چهار خطم ازشون نخوندین.به جاش می خوام به ذکر نعمت ها بپردازم و شکر نعمت ها:

$   یه گوشی دارم که کارمو را می ندازه،یه مامان هم دارم که از بس پول موبایلشونو نمی دن همیشه خطشون یه طرفست...مامان و گوشیم این طوری به هم ربط پیدا می کنن: هرچی تماس و پیامک دارن با گوشی من انجام می دن. وقتی شاکی می شی که تو این خونه داره به هویت و شعورت توهین می شه ، می گن:فقط گوشی تو امکان تایپ فارسی داره...! همگی بگین الحمدلله!

$   اتاقم یه پنجره داره با شیشه های دوجداره که نور و خاک و دوده ی خیابون رو به خوبی انتقال می ده.اتاقمو نورانی و خاکانی(؟) و دودانی(؟) می کنه! همگی بگین الحمدلله!

$   یه دفترچه ی قطور قسط دارم که هیچ وقت تموم نمی شه.جاودانست! همگی بگین الحمدلله!

$   به اندازه ی سور و سات یه چهارشنبه سوری کتاب و جزوه ی درسی نخونده دارم و یه کارنامه ی سیاه! همگی بگین الحمدلله!

$   یه کیف پول نارنجی موزیکال دارم .مکانیسم قسمت موزیکالش این جوریه که وقتی درشو باز می کنی شپشا توش نقاره  می زنن از بس خالیه! همگی بگین الحمدلله!

$   یه کمد دارم پر از لباس چروک!هر وقت بخوام از خونه برم بیرون،آخرین کسی که ازش خداحافظی می کنم اتوئه! همگی بگین الحمدلله!

$   زبون درازی دارم، که سرخیش سر سبز و سیاهمو می ده بر باد... همگی بگین الحمدلله!

$  یه NCدارم که برای من کتاب می آره و نمی ذاره جهل و سیاهی بر من غلبه کنه.بدین وسیله ازش ممنونم! همگی بگین الحمدلله!

.

.

.

خدایی آخری شکر کردنی بود.نه؟

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:هرچه کنی به خود کنی  گر همه نیک و بد کنی...

وقتی دختر(رها) از دور تیپ پسر(کوه یار) را می بیند می فهمد که مرد زندگیش را یافته و و به او لبخند می زند و او عاشقش می شود(ییهو!).پس اگر فکر می کنید مرد زندگیتان دارد دور اطراف پرسه می زند حتی الامکان دهن کجی نکنید و شکلک در نیاورید و اگر شد لبخند هم بزنید.

وقتی از شما خواستگاری می کنند،فس فس و لوس بازی را کنار بگذارید.چقدر می خواهید طرف را بشناسید؟خیلی عمر کنید 100 سال! که آن هم ارزش این حرف ها را ندارد.پس مثل رها تا تنور داغ است بله را بچسبانید.

دندان هایتان را مسواک کنید تا زرد نشوند و اگر مادر شوهر آینده روز خواستگاری به جای سلام و بفرما،از شما خواست مثل رها به زور  بخندید،حضار را یاد فصل خزان نیندازید.

کاری نکنید که احدالناسی از فامیل بفهمند شما دارید ازدواج می کنید.هم خرج مراسم کم تر است هم مثل فیلم ها می شود.

حتما قبل از عقد چند بار کوه بروید تا روز عقد که خواستید با شوهرتان یک نفس از پله های محضر بالا بروید،زرتتان قمسول نشود.

از چند روز قبل عقد چیزی نخورید تا شوهرتان حین شام عقد مجبور نشود به شما بگوید تا سه می شمارم،یا اینو بخور یا می خورمت!

افراد سالم و بی حاشیه را به عنوان شاهد عقد به محضر بخوانید.

هیچ وقت فیلم قصه ی عشق را نبینید که اگر شوهرتان مثل کوهیار از شما خواست که زارت و زورت با هم آن را ببینید خسته نشوید.

کرمو نباشید و از رفاه مادی و معنوی شوهرتان نهایت استفاده را ببرید. بخورید،بخوابید و پروار بندی شوید.بی خیال حضور زن در عرصه ی اجتماع!

چندین خط تلفن همراه و گوشی خریداری کنید و آن را در جای جای اتاق خوابتان پنهان کنید تا اگر شوهر گوشیتان را کش رفت بی تلفن نمانید.

اسپری دفاع شخصی بخرید.

اگر شوهرتان شما را کتک زد،نگاهش نکنید!در راه رضای خدا بزنیدش و مثل خودش خل بازی در آورید.

تمرین کنید تا بتوانید با بینی و گوش ها و چشمانتان هم جیغ بنفش بزنید.وقتی دهان و دستانتان را ببندند کاربردش را کی فهمید.

پدر و مادر دل سوزی برای خودتان دست و پا کنید تا از حالتان جویا شوند.

اگر شوهرتان دیوانه است هنگامی که نزدیکش می نشینید جلوی دهان و بینی تان را با دستمال بگیرید .چون دیوانگی واگیر دار است.

اگر خودتان دیوانه شدید،باز سعی کنید به جهت حرکت ماشین ها دقت کنید.همین طور به ابزار آلات شکنجه!فرق زنده و مرده را هم بدانید.

.

.

.

مثل ما احمق نشوید و نروید سینما و اگر رفتید فیلم مزخرف پارک وی را نبینید!

+ به تاريخ دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦در ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:نقش پرداز جان چون به جنونم نگریست 

                گفت:ویرانه به سودای تو تنگ است هنوز        اقبال لاهوری

یکی بود یکی نبود. زن و شوهری بودن که اجاقشون کور مونده بود و غصه می خوردن.یه روز یه درویش گرسنه از توی کوچه رد می شد و مدح می خوند.زن صداشو شنید،یه نون تازه داد بهش.درویش سرشو به آسمون کرد و گفت:خدا مراد دلتو بده! و مرغ آمین تو آسمونا گفت:آمین! و نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد خدا به زن یه دختر زیبا داد.سال ها گذشت و دخترک بزرگ شد.یه روز که با پدر و مادرش تو شهر می چرخید از پشت دیوار یه باغ بزرگ شنید که کسی صداش می زنه.از لای در باغ سرک کشید اما کسیو ندید.رفت توی باغ، یهو در پشت سرش بسته شد و انگاری دری در کار نبوده! پدر و مادرش خیلی تلاش کردن اما فایده نداشت.دست آخر دختر گفت:شاید قسمتم بوده که این جا تنهایی بکشم و عصای پیریتون نباشم!منو بذارین و برین.خدای منم کریمه...

دخترک تو باغ گشتی زد، انگار همه جا گرد مرده پاشیده بودن.داخل عمارت شد و تو اتاقا سرک کشید.تو اتاق آخری بستر پر زرق و برقی دید که یه جوون رعنا توش خوابیده بود.جلو رفت تا  ازش راه نجاتو بپرسه،دید تو قلبش چهل تا سوزن فرو کردن. کنار بستر یه طومار بود:من شاهزاده خانوم ناکجاآباد شازده رو که به عشق من بها نداد طلسم کردم.تنها علاجش اینه که یکی هر روز این وردا رو با اشک چشم و خون دل بالای سرش زمزمه کنه و و فقط روزی یه بادوم بخوره تا یکی از سوزنا از قلب شازده بیرون بیفته.دخترک مهربون کارش شده بود ورد خوندن و اشک ریختن.روزها گذشت و تنهایی امون دخترک رو بریده بود. به یاد پدر و مادرش به دیوار باغ تکیه داد.از کوچه صدای زنگ کاروان کولیا می اومد.صدا زد:کولیا! یه پیرزن کولی جواب داد:چی می خوای؟ دختر یه نعلبکی طلا انداخت اون ور دیوار و گفت:یه هم زبون. پیرزن کولی یه دخترکولی رو با طناب فرستاد اون ور دیوار.دخترکولی همش می خورد و می خوابید و دست به سیاه و سفید نمی زد.فقط  وقتی از جاش بلند می شد که دخترک می رفت تو اتاق شازده و پشت در فال گوش وامی ستاد.سی و نه روز گذشت.صبح روز چهلم دخترک خوشحال و خندون از خواب پاشد و عمارتو تمیز کرد.برگای زرد باغو جارو کرد.آب حوضو کشید و فواره ها رو باز کرد...دم ظهر بادومشو خورد و نشست که نفسی تازه کنه که خواب اونو با خودش برد.دخترکولی تا چشش دخترکو دور دید رفت تو اتاق شازده و وردارو خوند و اشک تمساح ریخت.سوزن چهلم افتاد و یهو شازده از خواب پرید و دختر کولی رو بغل کرد و بوسید.القصه دختر کولی شد خانوم خونه و دخترک شد کلفت،دلش شکسته بود اما دم بر نمی آورد.تازه اگه چیزی می گفت جوون باور نمی کرد.باز تکیه داد به دیوار باغ و و صدای زنگ کاروان کولیا اومد.داد زد:کولیا! پیرزن کولی گفت:چی می خوای؟ دخترک یه نعلبکی طلا براش انداخت و گفت:سنگ صبور! پیرزن کولی سنگ صبور رو انداخت.چی بگم از سنگ صبور که یه سنگ ساده نیست.بیش تر از چهل شب طاقت شنیدن درد دلاتو نداره و شب چهلم با جادوش کاری می کنه که دلت می ترکه و می میری.دخترک عصرا تو پستو می نشست و سنگو می ذاشت جلوش و قصه ی زندگیشو تعریف می کرد و آخرش می گفت:آه ای سنگ صبور،تو صبور و من صبور،پس یا تو بترک یا من می ترکم...روزها گذشت و دو سه روزی بیش تر به روز چهلم نمونده بود.دخترکولی مدام بیهوده از دخترک پیش شازده شکایت می برد.شازده واسه خوش آمد دختر کولی، رفت دخترک رو کتک بزنه.دم پستو که رسید شنید دخترک داره با یکی حرف می زنه.فالگوش وایساد و همه چیو فهمید.از غصش می خواست بره سر دخترکولی رو گوش تا گوش ببره.قدم زنون رفت توی باغ.کنار دیوار صدای درویشیو شنید که می گفت: علاج همه چیو می دونم.شازده پرسید:درویش علاج درد من چیه؟درویش گفت:فردا روز چهلمه.وقتی دخترک به سنگ گفت یا تو بترک یا من می ترکم سریع بپر تو پستو و محکم ازکمر دخترک بگیر و به سنگ بگو تو بترک! وگرنه دل دخترک می ترکه.فرداش دخترک واسه بار چهلم غصه بدبختیشو تعریف کرد و آخر گفت: آه ای سنگ صبور،تو صبور و من صبور،پس یا تو بترک یا من می ترکم... و شازده پرید تو پستو و از کمر دخترک گرفت و به سنگ گفت:تو بترک.سنگ با صدای وحشتناکی ترکید و یه قطره خون ازش چکید.شازده دست و روی دخترک رو بوسید و پی پدرو مادرش فرستادو هفت شب جشن و شادی برپا کرد و دخترک به عشقش رسید.گیس دخترکولی رو بستن به دم قاطر چموش و فرستادنش تو بیابون و صد تیکه شد و به سزای عملش رسید.قصه ی منم به سر رسید.پشت پستوی من شازده ای نیست.پس من می ترکم...

+ به تاريخ دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦در ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

در خیابان های سرد شب

جز خدا حافظ صدایی نیست

من پشیمان نیستم

قلب من گویی در آن سوی زمان جاری ست

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد...                              فروغ  فرخ زاد

"به نام پدر"  می دیدیم که خبر فوت مشکینی رو زیرنویس کردن.آبجی کوچیکه گفت:نچ نچ نچ!یکی از علائم ظهور امام زمان اینه که علمای دین پشت سر هم می میرن. آره!یکی دو ماه پیش فاضل لنکرانی مرد،بعد حق شناس و حالا مشکینی. بچه که بودم هر روایتی در مورد دجال و خرش و پیرزن نهاوندی و جنگ ها و مرضای آخر زمون و از دم تیغ گذروندن گناه کارا می شنیدم، مو به تنم سیخ می شد.هر بار که زلزله می اومد یا مرشی شایع می شد یا جنگی رخ می داد،دلم می لرزید و به فکر توبه می افتادم.اما الان نمی ترسم.نه از دجال،نه از مرگ سرخ و سفید و نه از دم تیغ گذشتن.دلم می خواد همه چی تموم شه و بره پی کارش. به اندازه ی آدمی که از ابتدای خلقت بشر تا الان زندگی کرده و زجر کشیده  خسته ام.از این که خودمو به هر دری می زنم که این گذشته ی نزدیک رو فراموش کنم،از اشتباهایی که کردم،از بی آرزو شدن خسته ام.زود باشید پایان دنیا رو نشونم بدید که می خوام چشمامو ببندم و برم،کاش آمرزیده!زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد،شاید این بار تو یه کره ی دیگه یا یه کهکشان دیگه یا یه عالم دیگه...

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦در ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()