زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

یا رب این نوگل خندان مه سپردی به منش    می سپارم به تو از طعن حسود چمنش 

 حضرت حافظ  

آبجی بزرگه بعد رمضون می ره.نمی دونم بگم ان شاء اله یا نه؟؟!!!؟؟

ما ۱۹ ساله که با هم خواهریم. ۱۹ ساله ی گیس همو می کشیم و هم دیگه رو محکم ماچ می کنیم و با هم لج می کنیم و هم دیگه رو دوست داریم.خیلی برام سخته...

هر روز وسائلشو وزن می کنه و می ذاره تو چمدون. بعد یهو  به یه چیزی نیاز پیدا می کنه وهمه چیو می ریزه بیرون و دوباره وزن می کنه...دنبال لباسای گشاد و رنگ روشن همه ی مرکز خریدا رو می گرده.اما هیچ کاری نمی کنه که من بعد رفتنش تنها نباشم...برام یه آبجی بزرگه نمی خره!!!

من لوس شدم.غیر منطقی شدم.جهان سومی فکر می کنم!اما  من این چیزا حالیم نیست...آبجی بزرگمو می خوام

+ به تاريخ چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦در ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:خودتان آن فصل از کتاب "صد سال تنهایی" آقای مارکز ،که طاعون بی خوابی در ماکوندو شایع می شود را بخوانید.

روان شناسا به شما و روان پزشکا به من توصیه می کنن که اگه خوابتون نمی آد،جای خوابتون رو با بی خوابی آلوده نکنید.من از شمردن خش خش جاروی رفتگر خسته شدم و از مقایسه ی اشرفی اصفهانی در شب با یه خیابون فرعی و پرت در روز.آبجی کوچیکه تو خواب می گه:چرا من؟  من هم که حواس ندارم می گم:چی؟  بعد آبجی بزرگه می آد دم اتاق و می گه: ننی *،  تو هم خوابت نبرده؟ من یه لیست از چهل تا مومن می خوام که تو نماز شب دعاشون کنم.

 می گم:منو چهل بار دعا کن!

 می گه  : نه بابا از کی مومن شدی؟

 می خوام بگم :از وقتی که فاف خریدم!!!!(یادته؟) ولی می گم: پس برو اسم هر چی کلم به سره بنویس!

راحتم نمی ذاره.

می گم:مندلیف،پاستور، ویکتور هوگو،ژان وال ژان (این آخری احتیاجی به دعا نداره)...

حالا دیگه راحتم می ذاره.فکر کنم بی خیال نماز شب شد.یاد فردا می افتم.لباسام چروکه و کفشم خاکیه(خاکم کفشیه، منصفانه تره!).قیافه م هم که احتمالا مثل مرده ی شب چهارشنبه ست...آبجی بزرگه دوباره می آد.

می گه:ننی ،من گشنمه تو چی؟

می گم:منم بدم نیم آد یه چیزی بخورم.

طبیعتا این منم که باید خوردنی گیر بیارم.تو جاپنیری چند ورقه کالباس هست و تو جانونی هم نون سنگکی که با اولین خم شدن تیکه تیکه می شه.با هم نیمه شبانه(مثل عصرانه) می خوریم.

دوباره خوابیدن رو امتحان می کنم...

 

* بچه لوسای یانکی به مادربزرگ می گن "ننی".آبجی بزرگه هم به من می گه چون معتقده خیلی غر می زنم.

 

+ به تاريخ دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦در ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()