زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پيش درآمد:اگر به جيب تفكر فرو بري سر خويش

                              گذشته هاي قضا را ادا تواني كرد                           مولانا

 

رمضون گذشت و من همون من سابقم(ناخود آگاه به جاي من دوم،واژه ي بد تايپ شد.انگشتام هم مي دونن من بدم!)زندگي افتاده رو دور تند. مي گذره اما اون طوري كه بايد طول نمي كشه و عمق نداره و طعمش حس نمي شه. مثل بازديد سرسري توريست ها  از موزه ي لوور كه در كم تر از بيست دقيقه به بخش هاي مهم و مشهور نوك مي زنن.حس توريستي رو دارم كه وقت  زياد داره ،اما مجبوره اين مدل بازديد رو انتخاب كنه.بي خيال...

من هر چقدر دلم بخواد مي نويسم ، هر وقت دلم بخواد مي نويسم،هر چي هم دلم بخواد مي نويسم!گرچه چند وقته جز جزوه هاي درسي مكتوب تازه اي خلق نكردم.دليلشم نمي دونم!شايد دور تند زندگي و شايد فراخي كاليبر...ياد حرف "دختر ملال آور" تو جلسه ي نشريه ي دانشكده افتادم كه مي گفت:من تعهدي براي ساعتي كار كردن نمي دم ، شايد هميشه  نوشتنمون نياد!!!؟؟؟!!! مي خواستم بگم:مگه  نوشتن جيشه كه بياد يا نياد؟ پس طبق "قاعده ي ملال بانو" بايد آب (كتاب)زياد خورد (خوند) تا جيشت(نوشتنت)بياد.اين وسط بيابيد سن پرتقال فروش ملال آور را...!

عجالتا دلم مي خواد كم بنويسم چون مي دونم همه مثل خودم بي حوصله ن.

 

+ به تاريخ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦در ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()