زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:در سیاره بعدی می خواره‌ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود، ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.
او که می خواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید، پرسید:
- تو این جا چه می‌کنی؟
میخ واره گرفته و غمگین جواب داد:
- می‌نوشم.
شازده کوچولو از او پرسید:
- چرا می‌نوشی؟
می خواره جواب داد:
- برای فراموش کردن.

شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود، پرسید:
- چه چیز را فراموش کنی؟
می خواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود، اقرار کرد:
- فراموش کنم که شرمنده‌ام.
شازده کوچولو که دلش می‌خواست کمکش کند، پرسید:
- شرمنده از چه؟
می خواره که به یک باره مهر سکوت بر لب زد، گفت:
- شرمنده از می خوارگی!
و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.
در بین راه با خود می‌گفت: راستی راستی که این آدم‌بزرگها خیلی خیلی عجیبند!

 

من آدم بزرگ نیستم،می خواره هم نیستم.ولی دارم به طرز می خواره گونه ای آخرین فرصت های توبه (درس خوندن در لیالی امتحان)رو از دست می دم و قیامت(الکترونیک و اندازه گیری) نزدیک است.برای توقف روند شرمندگی  و می خوارگی(نشستن پای اینترنت)ِ روزافزون من،این وبلاگ تا پایان امتحانات( نهم بهمن) تعطیل می باشد.

+ به تاريخ شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧در ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

روایت اول:عشق

پیش درآمد:گل زردم،همه دردم،زجفایت شکوه نکردم،تو بیا تا دور تو گردم آآآآآآآآآآآآآآآه

               ای یار جانی،ای جاودانی،دوباره برنمی گردد دور جوانی

                                                                                      ترانه ی کهن پارسی

چی می شه که دو نفر که تا دیروز  قلب های قرمز کوچولو ازشون ساطع می شد در مرحله ی دوستی  کارشون به درگیری فیزیکی می کشه؟

فکر کنم دردناک ترین نوع ِ گذار باشه این عشق به نفرت. شکرخدا اپیدمی هم شده!عمده علتش هم جوگیری ایرانی هاست.فی الواقع ٩٠%ایرانی ها،حتی تحصیل کرده هاشون بلد نیستن با جنس مخالف چطوری برخورد کنن.از اول که چشم وا می کنن همه می گن پسر با دختر چه کارشه؟پسرا این ور دخترا اون ور!زنونه مردونه!حالا هم که  ماهواره و اینترنت و فرنگستون مثلا مدرنشون کرده چون هنوز همون فرهنگ قبل رو دارن به هزار جور تضاد و تعارض برخورد می کنن . اگه فرصتی ایجاد شه که در این زمینه به آزادی نسبی برسن(مثلا تو دانشگاه) بیشتر گند بالا می آرن تا یه رابطه ی سالم و انسانی ایجاد کنن.بیچاره تهمینه میلانی تو یه تاک شو جیغ می کشید که هر فضایی که به اسم "مخصوص بانوان"ساخته می شه این فاصله رو بیشتر می کنه و هرچی این فاصله بیشتر....

پ ن:فتنه خانوم با لگد افتاد به جون بی اف سابقش!

 

روایت دوم:زمان

پیش درآمد:والعصر،ان الانسان لفی خسر                                          خدا

چی می شه که برکت ِ وقت روز به روز کمتر می شه و یه دقیقه ی الان ، یه دقیقه قبلنا نیست؟

ساعت هفت شب تو نمازخونه ی کتابخونه بودم.کارمنداش داشتن جمع و جور می کردن که برن.فکر کردم:خدایا اگه اینا درو قفل کنن و برن چی می شه؟حساب کن تنها مایملکت در اون لحظه ساعتت باشه.تا صبح باید عقربه هارو قسم بدی که تندتر بچرخن.و زمان دیرتر از همیشه می گذره.

حالت دیگه ش اینه که مراقبای امتحان می گن : جمع و جور کنین ده دقیقه دیگه اگه خودتون برگه هارو ندین با سیلی ازتون می گیریم! و این ده دقیقه ده ثانیه هم طول نمی کشه.

ادراک من یکی از گذر زمان متناسب مشغولیت هامه.هرچی بیش تر،تند تر!قبلا یارو صبح زود می رفت مزرعه شو آب می داد ،بعد به گاو و گوسفنداش می رسید تا ناهار.و بعد شاید باز می رفت مزرعه ش!حساب کنید ما تو همین 24 ساعت چند برابر اون کار انجام می دیم و چقدر ذهنمون درگیره و چقدر عوامل وقت گیر مثل ترافیک و شلوغی و معطلی زیاد شده...

 

 

+ به تاريخ چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پس درآمد:در ایام الله امتحانات به سر می بریم و من کماکان سپر نینداخته ام.لا به لای تمرین هایم یک سری شبه هایکو سرودم،متخصصین در این زمینه لطفا به صورت نظر خصوصی فحش بدهند!

 

 

یک

من اعصاب ندارم

دورانداختمش

و کارگر صافکاری برش داشت

دید از اعصاب خودش داغان تر است

دور انداختش

 

 

 

دو

استاد حل تمرین

تو که سایه ام را با تیر می زنی

و خونش را با برگه های کوئیزم پاک می کنی

دیروز سایه ام مرد

امروز می خواهی چه کنی؟

 

 

 

سه

من و بزرگ نما

مصادیق بارز دوری و دوستی

قدر پشگل بز مرا درک نمی کند

اما راست می گوید:

وقتی غمگین و تنها راه می روی

گردنت کج می شود

 

 

 

چهار

 خردمندانه به یک تساوی رسیدم

عمله دانش جوی برق

و دانشجوی برق عمله است

عمله بیل می زند تا اموراتش بگذرد

ما خر می زنیم

+ به تاريخ جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧در ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

رحیم معینی کرمانشاهی

 

دخترک لب شکری که داره گریه می کنه و آب بینیش از شکاف لبش مستقیم می ره تو دهنش.

پسرکی که فقط یه دست برای  چرخوندن چرخای ویلچیرش داره.

نوزادی که به خاطر چسبندگی انگشتاش مثل نوزادای اطرافش نمی تونه شیشه ی شیر رو تو دهنش نگه داره و بعضی وقتا گرسنه می مونه.

نوزاد دیگه ای که از تو سطل آشغال و با بند ناف دراز پیداش کردن.

.

.

.

خدایی که بنده هاش گفت بچه هاتونو از ترس فقر از بین نبرید و بنده هایی که از ترس فقر و گاهی آبرو  بچه هاشونو سقط کردن یا بعد از تولد یه جایی رها کردن.

خدایی که گفت نعمت های منو تکذیب نکنین و بنده هایی که  راحت طلبانه خودشونو  از شر بچه های معلول جسمی و ذهنی شون خلاص کردن.

خدایی که گفت:از اموالتون به فقرا ببخشید و بنده هایی که خرج کردن برای خودشون فیض عظیم بود و برای فقرا عذاب الیم.

.

.

.

و همه ی ما که در معایب دنیای اطرافمون مستقیم و غیر مستقیم نقش داریم اما بعضی هامون خودمون در شرایطی قرار می دیم که اونا رو نبینیم تا فراموششون کنیم. وقتمونو با خرپولا و خوش تیپ ها و قدرقدرت ها می گذرونیم  تا روز قیامت که با همونا محشور شیم!

 

پ ن:می خواستم پست مشترک قرار کوه رو بذارم اما به قول اخبار هواشناسی "در شب و روز گذشته " در شرایط متضادی قرار گرفتم که فکر کردم باید زود بنویسمش.

 

 

 

+ به تاريخ جمعه ٦ دی ۱۳۸٧در ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()