زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:آن کس که الکترونیک نمی داند وارد نشود.              

           سردر دانشکده ی ما

واقعا از درس خوندن خسته شدم.پنج ساعتی تا امتحان مونده . از شدت عجز چند دقیقه یک بار از پشت میزم بلند می شم ، تو اتاقم قدم می زنم و یه نگاهی به سر وضع ِ  ژولیده م تو آینه می کنم."آینه می گه تو همونی که یه روز/می خواستی خورشیدو با دست بگیری/ولی امروز شهر شب خونه ت شده..."

به مامان می گم این روزا به سربازی که توی جنگای داخلی ِ کنگو کشته می شه حسودیم می شه.آخه زنده بودن براش به معنای خوردن ِ وعده ی بعدی غذاشه!

منتخبی از جزوه ها و کتابامو می ریزم تو کوله پشتیمو از خونه می زنم بیرون.توی شیشه های تاریک مترو خودمو یه الاغ می بینم،مثل پینوکیو تو  آب ِچشمه...زیادی  تو شهربازی موندم و از روی استادم شرمنده ام!

حوصله ی احمقایی که از آخرین لحظات هم نمی گذرن رو ندارم.آخرین نفر می رم تو کلاس.برگه ها توزیع می شه و من رسوا...

خب از همچین کسی انتظار ندارید تاپ استیودنت شه دیگه...گند زدم رفت!کلافه

 

+ به تاريخ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧در ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:آدمک بیا بریم شهر خدا        پیش اون شکوه کنیم از آدما                    

 رامش(خزیمو به خزی خودت ببخش)

دیروز با دو تا از دوستام رفتیم کوه.مثل سگ پشیمونم که چرا تنها نرفتم.اصلا چرا رفتم!؟!از همون اول بی نظمی و بی برنامگی و بی هدفی موج می زد. هم زمان با مینی بوس نیروی انتظامی رسیدیم.بدو بدو بدو بالا بالا بالاتر...من از خستگی یه هفته ی شلوغ فرار می کردم و از سردی بینمون.

موقع صبحونه بحث گندی بالا گرفت.به من برچسب پرخاش گر خورد و برچسب هایی که به زبون نیومد و از ذهن گذشت.همش بحث بود:تا کجا بریم بالا،چی گوش بدیم،کجا ناهار بخوریم،کی برگردیم...

سرعت قدمام تندتر و تندتر می شد و به پشت سرم نگاه نمی کردم.یهو دیدم نیم ساعت گذشته.به خودم گفتم :از کیا در میری؟اینا رفیقاتن!اگه طوریشون بشه!اگه...نشستم لب یه صخره و به دره ی عمیق زیر پام زل زدم تا برسن.هردو از دستم دلخور بودن اما به روی خودم نیاوردم.به طرز عجیبی دلم می خواست تنهاییم ادامه دار باشه چون از با هم بودن سودی عایدم نمی شد.

تو یه کافه نشستیم چایی بخوریم.یه دختره رو یکی از تختا نشسته بود داشت با شدت تمام قلیون می کشید.خودشو مثل تئاترای روحوضی درست کرده بود:موهای طلایی و لباس گل گلی !گونه هاشو مثل آنت و لوسین قرمز ِ قرمز کرده بود.مردی که روی تخت کناری نشسته بود گفت این زن نیست!مرده!هر هفته هم می آد...چشمام مثل تلسکوپ بیرون زد.البته همه ی وجنات و سکنات آبجی/دادشمون تشنه ی توجه و نگاه بود.به بهانه ی دستشویی از کنارش رد شدم تا صداشو بشنوم.داداش/ آبجی برای کامل کردن عیش امروزم با صدای کلفت و نکره و لبخند نفرت انگیزش بهم گفت:خسته نباشید!!!مثکه فازمو گرفته بود...همه رو برق می گیره مارو دغدغه های عاطفی انیشتین!چنان مرسی ئی بهش گفتم که از صد تا فحش بدتر بود.

می دونستم همچین آدمایی هستن اما باهاشون مواجه نشده بودم.دیدن کسی رو که مردانگی رو بازیچه ی ذهن بیمارش کرده بود حالمو بدتر کرد،و دیدن آدمایی که تحسینش می کردن!

نمی دونم چرا این قدر بد اخلاق شدم.بدون تو دیگه کوه و طبیعت هم مـأمن من نیست.زودتر بیا!

+ به تاريخ جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()