زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

دل خسته ام از شهر نامردی ها و رندی ها

 پایان خوبم باش!مثل فیلم هندی ها

سید مهدی موسوی

آن چه که می خوانید شرح سفر ده روزه ی ما در تعطیلات نوروز ٨٨ است.امیدوارم اگر خوشایندتان نیست طبع نازکتان را خش نیندازد:

بالاخره نظر من به بقیه چربید و قرار شد بریم سمت چهارمحال و بختیاری و کهکیلویه و بویر احمد.حوصله ی جاهای تکراری و رطوبت شمال و گرمای جنوب رو نداشتم.

صبح زود کله ی سحر پاشدیم اما کی می گه راه افتادیم؟منتظر موندیم تا مهمونی که ترسیده بود ما بریم وبرنگردیم و نتونه از خاله اینا عیدی بگیره بره!اما چون بی خیال نمی شد ما راه افتادیم و خاله اینا موندن.

فلکه های آب و گاز رو بستم و به منظور ایمنی بیش تر در همه ی اتاقا رو قفل کردم.کلیداشم گذاشتم تو اتاق خودم و در اتاقمم قفل کردم که دزده تو یکی از اتاقا گیر بیفته تا ما بیایم بدیمش دست قانون!

سیتا و گیتا(همستر هام)رو نمی شد به کسی سپرد.اگرم می ذاشتمشون خونه موقع برگشتن باید تشییع جنازه شون می کردم.لذا با یه تور و کش در قفسشونو بستم و گفتم:شمام بیاین!طفلکی ها موشن سیکنس گرفتن تو ماشین.حسابی هم جاشونو خیس کردن.

درست وقتی طبیعت داشت قشنگ می شد شب شد و جاده پیچ  واپیچ!تو همین پیچا یه نگاه به ته دره کردیم ببینیم اگه بمیریم چقدر می میریم،دیدیم جنگل داره خیلی شیک می سوزه!مامان زنگ زد که محل تقریبی رو گزارش کنه،گفت:ده کیلومتری یاسوج جنگل آتیش گرفته.آقای پاسخ گو گفت:بله قبلا گزارش شده،آتش نشانی فرستادیم.یه کم که رفتیم جلوتر دیدیم نوشته :یاسوج ٢۵کیلومتر! حالا نمی دونم آقاهه خالی بسته بود یا واقعا تو ١٠ کیلومتری شهر هم آتشی برپا بود!

ورودی شهر کلی چادر هلال احمر و استان داری بود.بابام که علاقه ی وافری به جمع کردن بروشور و نقشه داره جلوی یکی شون ترمز گرفت اما اون وقت شب کیسه زباله هم تموم می شه چه برسه به نقشه!

شب سیتا وگیتا رو گذاشتم تو کمد که اگه سیتا دوباره خواست شر بپا کنه مجبور نشم کل هتل رو دنبالش بگردم.شکر خدا مثل بچه ی آدم تا صبح به دیوار قفسشون چنگول انداختن و با هم دعوا کردن(آخه شبا بیدارن)

خاله اینا شب رو تو شهرضا -شهر آقای خاطرات ویژه- خوابیدن و حوالی ١١ صبح اومدن پیش ما.تصمیم گرفتیم بریم آبشار یاسوج که خیلی نزدیک بود و ناهاری بزنیم.

بعد ناهار رفتیم قد و بالای آبشار و زیارت کنیم که دیدم مردم دور یه پسر ٨ساله حلقه زدن.طفلی از کوه پرت شده بود!ما گفتیم بابا اینو تکونش ندین کار دستتون می ده گوش نکردن.طفل معصوم بالا آورد و رنگش رفت تو مایه های زرد چوبه .هر کی یه تئوری و تز می داد که خاله زنگ زد اورژانس.جالب اینجا بود که خانوادش اصلا خبر نداشتن.شوهر خالم از همه ی خانواده های اون جا آمارگیری مسکن و نفوس کرد تا خانواده شو پیدا کنه.بنده خداها از فرط نگرانی تو چادر خواب بودن.اورژانسیا یه سرم بهش وصل کردن و بردنش.نمی دونم چی به سرش اومد طفلک.ایشاله که زنده و سلامت باشه!

نزدیک آبشار یه صحنه دیدم که  موهای داخل بینیم هم سیخ شد!یه پسر بچه داشت تو ارتفاع ١۵٠-١٠٠متری کوهی با شیب٨٠-٧٠ درجه رو یه درخت ژانگولر بازی می کرد.گفتم الان می افته و چهل تیکه می شه و تراژدی رو کامل می کنه!ملت ِ احمق هم کارشون شده بود کف و سوت و فیلم برداری!منم اون پایین داشتم خودمو به در و دیوار می کوبیدم که بابا نگاش نکنید این جوگیر شده.هم زمان بهش انواع واژه های سخیف رو رگباری پرتاب می کردم و تهدیدش می کردم که به پلیس خبر می دم-یه لحظه جوگیر شدم فکر کردم ایران نیست،شما ببخشین-

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:خورشید روستاست

              وقتی که باد، موج می اندازد

            در گیسوی طلایی گندم زار                       قیصر امین پور

در همین گیر و دار و یقه پاره کردنای من بود که از کوه اومد پایین.فکر کردم تونستم یک کره خر رو به سمت آدمیت سوق بدم آممممما...

بین جمعیت یه چرخی زد و همین طوری اسکناسای درشت و رنگارنگ بود که جمع می کرد.نگو مارو عنتر و منتر خودش کرده بود این بچه لوطی!

بارمون جمع کردیم و شام رو تو یه مزرعه همراه جوی آب و غروب خورشید خوردیم ولی سرما امونمون رو بریده بود.من برای اینکه گرم بشم دویدم سمت خورشید و خیالم پر کشید به آسمون و تا نزدیکاشم رفتم و نزدیک بود بالام بسوزه و با سر بیفتم پایین!

صبح رفتیم به شهر توریستی سی سخت.می گفتن دریاچه ای داره به نام کوه گل!ما رفتیم ولی دریاچه ای ندیدیم.گفتن باید نیم ساعت کوهنوردی کنین تا بهش برسین.منم یک بادی به غبغب انداختم و گفتیم بریم دوستان!!

وقتی رسیدیم دیدیم واقعا ارزش نیم سال کوهنوردی رو هم داره چه رسد به نیم ساعت.سرتاسر کوه، گلای سفید و بنفش از لا به لای برفا سردرآورده بودن.دریاچه ی نیلی مثل نگین انگشتر حلقه ی کوه ها می درخشید.آبش یخ ِ یخ بود و هیچ جنبنده ای توش دیده نمی شد.زیبا زیبا زیبا... 

ناهار رو در حالی که از بیم باد به صخره های کنار رودخونه چسبیده بودیم خوردیم.ما چسبیدیم ناهار چسبید!راه افتادیم سمت جایی موسوم به دشتک به جهت اقامه ی مراسم چای!دشتک دشت باز و سرسبزی بود. اجابت مزاج مرا به بیرون از ماشین می خواند و سرما به درون!همگان دانند که کدام برنده شد!

و من چای با طعم موز خوردم.معلوم شد که خاله جان با آبی که شوهر خاله برای ماشینش ذخیره کرده بود آب جوش درست کرده.شوهرخاله قیافه ی مارو میدید و ریسه می رفت که فقط یه بار گالنه رو شسته که رادیاتور کف نکنه!

شب خاله ی دیگرم که با خانواده در شیراز به سر می برد،زندگ زد گفت:ما سالمیم نگران نباشید.ولی ما باید نگران چی باشیم؟معلمو شد که یه زلزه ی جون دار اومده و ما تازه اقدام به نگرانی کردیم.مامان و خاله طی یک کودتای مخملی  و بی ربط تصمیم گرفتن  بریم سمت بندر دیلم!کلا این دو خواهر از دو کار خوشحال می شن:کودتا برای خرید و نقشه کشیدن برای کودتا!قرار شد صبح زود راه بیفتیم.

صبح از صدای هوهوی وحشتناک باد بیدار شدم.آسمون پر از گرد و غبار بود و وقتی دیدم جا تره و سیتا نیست ایمان آوردم که ما هم توی منوی امروز زلزله خواهیم داشت!سیتا یه گوشه از دیوار کمد رو کاملا با دندونش به فنا داده بود و مارو با رسواییش تنها گذاشت.گردنم چلاق شد از بس زیر تختا و پشت فن کوئل هارو گشتم.بعد رفتم سراغ راهرو و چون واقعا نمی شد سوئیت های دیگه رو بگردم خوشبینانه راهروی باقی طبقات رو گشتم تا به زیرزمین رسیدم.فقط مونده بود برم زیر پای مسئول پذیرشو بگردم و برم سراغ رستوران و آشپزخونه که یاد کارتون"موش سرآشپز "افتادم و بی خیال شدم.نبود که نبود که نبود!بابا هم تو ماشین داشت از عصبانیت سیبیلاشو می جوید.باید گذاشت و گذشت...

تمام مسیر پر از شقایقای همیشه عاشق و گلای زرد و بنفش و سفید بود.اون قدر زیبا که می ترسیدی رویا باشه!

حوالی عصر رسیدیم به شهر کوچک چرام.این شهر یک باغ خیلی زیبا و اون باغ یه چشمه ی جوشان داره. بانویی به اسم بلقیس در زمان ساسانیان این باغ رو ساخته و بعد مرگش وقف کرده.زیبایی و سکوت و معنویت اسرار آمیزی داشت که دلیلشو نمی دونستم.همه جور درخت از نخل بگیر تا نارنج توش پیدا می شد.

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:دخت بندر منو جادو کرده آی وای وای!

               منو کشته مخو جارو کرده آی وای وای!

وسط باغ یک حوض بزرگ پر از ماهی  قزل آلا بود.شما بودی چه می کردی وقتی میدیدی این کباب های بالقوه دارن جلو پات شنا می کنن!؟

نامردا ساعت ٨ برق باغ رو قطع کردن و همه رو ریختن بیرون.منم که معلومه کجا بودم:دم در دستشویی! انگیزه ی قوی برای موندن داشتم ولی یه فوتون نور هم نبود که بتونم شلنگ آب رو پیدا کنم.فهمیدم می شه با نور صفحه ی گوشی بابام آتیش بازی هم راه انداخت!

 شب  تو چرام خوابیدیم و صبح خیلی زود راه افتادیم سمت بندر دیلم.ساعت ١١ رسیدیم . خواستیم بریم لب دریا  از بس ترافیک بود بی خیال شدیم.ملت مونده بود روی چراغای راهنمایی چادر بزنن.دیلم هم مثل سایر شهرای بندری ایران -برخلاف کشورای دیگه- کثیف و درهم و برهم و شلوغ بود.

قبل از رفتن به بازار باید پیه کوفتگی و لهیدگی بدن رو به تنت می مالیدی.خلق الله فکر می کردن حالا که جنس قاچاقه باید به هر قیمتی شده بخرن!پتو بود که ١٠٠ تا ١٠٠ تا رو باربند ماشینا بسته می شد!

خواستیم از شلوغی بازار بگریزیم و غروب دریا رو ببینیم.از هر ماشینی که می خواست بره لب دریا ۵٠٠تومن می گرفتن که به جاش  بره تو گل گیر کنه یا سه ثانیه یه بار یه ماشین یا یه اسب از روی زیر اندازش رد شه.دو تا ماشین پر از بر و بچ جنوبی اومدن که صدای  پخششون یه سور به خر دجال داد!از ماشینای مذکور تعدادی پسرموسیخ و خانوم چادر عربی پوش پیاده شدن و شروع کردن به رقصیدن.این وسط دختر خاله ی ما می گفت:مگه این خانوما که چادرمشکی پوشیدن مومن نیستن؟!!!!حالا بیا حالیش کن که این پوشش محلی شون محسوب می شه و صرفا لباسه!

عزیزان اونجا رو از ساحل به دیسکو و سپس به پیش اتوموبیل رانی تغییر کاربری دادن.یکی از موسیخی ها رقصان رقصان پرید پشت ماشین و شروع کرد به دور درجا زدن!ما هم داشتیم غروب آفتابمونو نیگا می کردیم.

صبح روز جمعه بود و ما دوباره رفتیم بازار.با پدیده ای خوراکی به نام میگوی خشک آشنا شدم که تونست حالت چهره ی منو ظرف سه ثانیه بهم بریزه.خاله جان خرید و خرید و خرید!تا اینکه پول نقدش تموم شد.خواست از عابر بانک پول بگیره که کارتشو خورد.و ما موندیم که مامور کشیک بیاد توی دستگاه پول بذاره و کارت خاله رو بده.همینجوری شد که عصر شد و روزی که باید صرف دیدن اهواز می شد روی پله های بانک به فنا رفت.

از اهواز فقط اون پل خوشگلش رو اون هم در حال عبور دیدیم چون از نظر زمانی و مکانی با اون چه که پیش بینی شو می کردیم خیلی فاصله داشتیم.عزیزان راننده مدام ابراز خستگی می کردن و چای هایی که به خیک مبارکشان بسته می شد،کارگر نبود.

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

سلام

روزی رو نمی دیدم که مجبور شم احساساتمو تو یه نامه برات بنویسم.آخه حس می کردم نیازی نیست حرفای دلتو واسه کسی که تو دامنش بزرگ شدی بگی و خودش همه چیو می دونه.اما  حالا که حال و احوالت خوب نیست می ترسم خدای نکرده از دستت بدیم و  اینا ناگفته بمونه.

همیشه دوستت داشتم.چه اون وقتا که با دوستام هر هفته  مزاحمت می شدیم و چه حالا که تا یه تعطیلی طولانی نرسه سراغی ازت نمی گیریم. چه روزایی که باهامون مهربون بودی و می ذاشتی سرمونو بذاریم رو دامنت و با گرمای تابش خورشید خوابمون ببره و باد موهامونو نوازش کنه و چه روزایی که چنان باهامون سرد می شدی که  از دستت فرار می کردیم. همیشه دوستت داشتم چون دوستمون داشتی.هربار که می اومدیم و هر چند نفر که بودیم،دار و ندارت رو تو طبق اخلاص می ذاشتی حتی اگه آسمون بخیل می شد.مثل همه ی مادرا به شکم ما می رسیدی،اگه کج می رفتیم به روش خودت بهمون هشدار می دادی، و تو شادی و غم یادمون می دادی که مثل خودت زود به تعادل برسیم.

اما ما نمک نشناسی کردیم.هرچی بزرگ تر شدیم توقعمون ازت بالاتر رفت:پس این غذا چی شد؟می خوام خونه بسازم بد نیست یه کمکی بکنی!!و...ما همش ازت انتظار خدمت داشتیم و خدمتی بهت نکردیم.حتی تعادل وجودت رو هم بهم ریختیم.ما باعث شدیم که اینجوری ضعیف و لاجون بشی.می دونم خدا از سر تقصیراتمون نمی گذره اما حلالمون کن.

فقط از خدا می خوام  عمرت به ازدواج کردن و بچه دار شدنم قد بده.همش به این فکر می کنم که بچه هام بدون تو چطوری بار میان؟!اون همه  عکس و فیلم و یادگاری هات به اندازه  یه لحظه بودن در کنارت می تونه بهشون زندگی کردن رو یاد بده؟!ما بد کردیم، به خاطر ِ اونا بمون مادر ِ طبیعت!

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:بشکن بشکنه،بشکن

              من نمی شکنم،بشکن!

به هر ضرب و زوری بود ساعت ده شب رسیدیم شوش.اولش قصد توقف نداشتیم ولی وقتی  تابلوی بستنی با شیر گاومیش رو دیدیم  این قصد رو پیدا کردیم!

یه دونه آرامگاه دانیال نبی  دم  ِ بستنی فروشی بود.وقتی یه مامان بزرگ عضو تیم سفر باشن نمی شه یه دونه جای زیارتی رو میسد کنی و این زیارت همانا و ماندگار شدن توی شوش همانا!

 چاق سلامتی مختصری با دانیال نبی کردم و مثل فشنگ زدم بیرون دنبال مستراح! همین که دستشوییش آفتابه ای نبود کلی خدا رو شکر کردم -در غیر این صورت باید معطر می اومدم بیرون-اگرچه شلنگش مثل لوله پولیکا بود و خودت باید می رفتی سمت شلنگ نه اینکه شلنگو  ببری سمت خودت!!!

بعد از دستشویی جهان پیش چشم اندرم روشن شد.تازه فهمیدم از روی پلی رد شدم که زیرش یه رودخونست.چشم انداز مقبره و رودخونه معرکه بود.اطرافش نمایشگاهی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد بود و من مثل همیشه فقط خودم بودم و دوربینم، آس و پاس!

حالا بیا در به در دنبال هتل  و رستوران بگرد و شام پیدا کن بریز تو شیکم عهد و عیال که هوس ِ ماهی جنوب کردن! جاگیر که شدیم قفس گیتا -همستر باقی مونده - رو گذاشتم لب پنجره یه بادی به کلش بخوره. رفتم مسواک بزنم یهو دیدم صدای شکستن شیشه اومد.خدایا!یعنی گیتا افتاد تو خیابون؟باجناقا دست به یقه شدن؟آمریکا از عراق سیگارت انداخت؟

معلوم شد دخترخاله ی تفلون ِ ما که از هوش سرشاری بهرمنده می خواسته بره گیتا رو ببینه با زانو رفته روی شییه ی میز پذیرایی و  خوردش کرده! ملت داشتن برآورد می کردن که شیشه بخرن بذارن سرجاش یا خسارتشو بدن!منم چون از این دست تجارب تخریبی تو اردوها زیاد داشتم و می دونستم که تو هتلای ایران مسئول ِ صندوق همه ی ناکامی های زندگی شو تو صورت حساب درج می کنه ، گفتم بهتره  بخرید بذارید سرجاش !

بشکنه این زبون که شر بپا کرد!صبح باجناقا با چه ژانگولری شیشیه شکسته هه رو معدوم کردن و  کل شهر رو  دنبال شیشه تیره گشتن که یافت همی نمی شد!تو همین گشتنا یه موتور گازی ِ پرپروک با دو تا سرنشین ِ خمار ، ذارت زد چراغ ِماشینمونو شکوند! و به طرز ِشیکی در رفت.

حالا باید گربه رقصونی های ایران خودرو رو تحمل می کردیم تا یه چراغ بندازن!مایی که می خواستیم ماکسیمم٢٠ تومن پول شیشه-از نظر هتل-رو سیو کنیم حالا باید ۴۵تومن می دادیم واسه چراغ! یه روز ِ کامل علاف  شدیم و آخرش گفتن:برید شهر خودتون، به ما چه!! چقدر دوست داشتم تفلون باجی رو با مشت تو همون جای خالی چراغ جا بدم!تصورش باحاله:یه ماشین تو جاده با یه چراغ روشن و یه تفلون لهیده!

اوقات فراغتمونو با بازدیدِ مجدد از موزه ی شوش و کاخ آپادانای داریوش و قلعه ی باستان شناسی غنی کردیم._سر فرصت تمامی دق ِدلی هامو سر سازمان میراث فرهنگی در یک پست ِ منفک خالی می کنم.فعلا عکس هارو توی ضمیمه می ذارم که خودتون قضاوت کنین!_من و سایر اولاد در محوطه ی کاخ آپادانا سوار شتر شدیم وبسی نشاط و طرب برفت .شتر ِنامرد  که به نظر موجود آرومی می آومد موقع پیاده کردن ِمن،یهو با شتاب ١٠gفرود اومد و من که سهله، نیل آرمسترانگ هم بود داد و هوار راه می نداخت.

مقابل ِدرب این مجموعه ی تاریخی  محصولات فرهنگی چون:آلوچه های جیگر پاره کن و سی دی های ناکپی رایت می فروختند که به قدر حاجت ابتیاع کردیم.

راه افتادیم سمت اندیمشک ،دزفول و خرم آباد.نرسیده به خرم آباد روستایی بود به اسم افرینه که یه آبشار فوق العاده داشت و می شد کنارش هر چقدر دوست داری چایی بخوری.ناهار ِ مایل به شام رو در ساعت ِ پنج ِ عصر -مثل شاملو بخونید- تو یه پارک جنگلی نزدیک خرم آباد خوردیم.

شب رو تو بروجرد سپری کردیم.این سپریدن هم زمان شد با ورود ِ موج بارندگی و هوای سرد به میهن عزیز. من نمی دونم اون مسافرای نوروزی که تو چادر خوابیدن چطوری دوام آوردن؟اونم درحالی که ما هر کدوم یه شوفاژ رو بغل کرده بودیم و ده تا پتو رومون بود  و باز تا صبح لرزیدیم.می گن آب و هوای بروجرد مثل پاریسه و اون سال که تیم ولی واسه جام جهانی می خواست بره فرانسه یه ماهی اونجا اردو زد.پس پاریس سرده رفقا!

صبحونه رو برفراز تپه ی زیبای چغای سابق و شهدای کنونی-با تشکر از مدیکوس- که به کل شهر اشراف داشت،خوردیم. دریاچه و سدشم گذرا دیدیم و راهی تهرون شدیم.بارون و بعضا برف در مدلای مختلف بر درختان پرشکوفه می بارید و گواه ِ به فنا رفتن میوه های امسال بود.ازاین جا به بعد رو دیس کانکت شدم .چشم وا کردم دیدم مامان یه ساندویچ سمتم گرفته و می گه : پاشو ناهار!ویندوزم که بالا اومد ِ دیدم رسیدیم ساوه.

همچین که انداختیم تو اتوبان ساوه - تهران، خاله زنگ زد و گفت:پلیس ِنامحسوس ِ اتوبان -یه چیزی تو مایه های کبرا11 -به خاطر ساندویچ خوردن ِ بابات شماره ی ماشینتونو برداشت!!!این دفعه اصلا دلم نسوخت چون درست دو دقیقه قبل ، به بابا گفتم:بذار من برونم شما غذاتو بخور ، ولی توجه نکرد!حالا بی خیال نمی شد که! به اون نون ته ساندویچ هم رحم نکرد.فکر کنم صغرا 11هه  از بس جریمه نوشت دستاش پینه بست.امسال خدایی کنترلشون روی راه ها خیلی بهتر شده بود.دستشون درد نکنه.

 

 

+ به تاريخ یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:رسیدیم و رسیدیم،کاشکی نمی رسیدیم

             تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم

بعد از عوارضی ساوه -تهران وایسادیم با همسفرامون خداحافظی کنیم.تا از ماشین پیاده شدیم طوفانی برپا شد که داشت لباس و دودمان و خودمونو برمی داشت می برد.ملت فقط عربده می کشیدن:خداحافظ.خداحافظ دیگه!!!  و می دویدن تو ماشیناشون.خیلی مراسم باشکوهی شد.اشک های حلقه زده شده رو باد برد!

جلوتر که رفتیم از شدت گرد و غبار،  آسمون قهوه ای پررنگ شده بود.خدایا نکنه می خواد زلزله بیاد!؟مثکه این زلزله و طوفان از یاسوج داره مارو تعقیب می کنه.خدایا من به این خوبی و نازی!چرا دوست داری من نباشم؟من اگه نباشم...!!!

قیافه ی خودمو تصور کردم که کله م مونده لای در ماشین وترکیده و مامانم می گه:دیدی چقدر عجله داشتی برگردی؟اجل تو همین تهرون مچتو گرفت!حالا برو جواب نکیر و منکر بده...

 جلوتر تر که رفتیم آسمون صاف و تا کمی آبی شد و یه بارون خوشگل زد همه ی خاکهای روی ماشینو گل کرد.عین داهاتی ها از دیدن شهرمون ذوق کردم و حتی می خواستم برم با میدون آزادی عکس بگیرم.

مثل همیشه واجب ترین کار بعد از رسیدن به خونه یا هتل ، اجابت مزاج بود و دو تا دستشویی به طرفه العینی پر شد.من و آبجی کوچیکه که ناکام مونده بودیم رفتیم چمدونا رو بذاریم سرجاش. آمممممما!

در ِ اتاقا قفل بود.موقع رفتن در همه رو قفل کردم و کلیداشو گذاشتم تو اتاق خودم.اما هرچی فکر می کردم یادم نمی اومد که کلید خودمو کجا قایم کردم.همزمان از دستشویی ها صدای جیغ و عربده می اومد که: چرا فقط آب داغ داریم،سوختم،برو اون فلکه رو باز کن!            آممممممما!

شیرفلکه ها کف یکی از کمدای اتاقم بود. ویترین ها و کابینتا و جاکفشی و توی کفشا و زیر فرشا و گلدونا و هرجا که می شد یه کلید رو قایم کرد گشتم.نبود که نبود!شک کردم که شاید با خودم بردم سفر و یه جا گم و گورش کردم اما بزنم به تخته اهل گم کردن نیستم.از فرط سردرگمی و عذاب وجدان سردرد گرفتم.

یهو آبجی کوچیکه گفت:من یه نسخه از کلید اتاقمو تو دسته کلیدم دارم.بنابراین خیلی شیک در اتاقشو باز کرد و رفت تو.منم عین گرسنه ای که جلوش قرمه سبزی می خورن نگاه می کردم.کلیدشو به بقیه قفلا امتحان کردیم ولی فقط داخل قفل می رفت و نمی چرخید.

خیلی شجاعانه ماجرا رو برای مامان و بابا که حالشون تعریفی نداشت بازگو کردم.مامان گفت: شاید بشه با اون کلید و سنجاق سر یه کاری کرد! -صدای خنده ی بقیه- شاید باورتون نشه مامان ِ قهرمان یک تنه همه شونو باز کرد.-خیط شدن ِ بقیه- یک آفتابه ی منحصر به فرد هم به من گرفت بدین مضمون:تو چه مهندسی هستی که نمی تونی یه قفل باز کنی؟؟؟

چقدر به امنیت خونه مون می نازیدیم! راستی ماهی قرمزی  هم بعد هشت روز زندگی در  منجلاب زنده بود.سبزه ها هم برخلاف نظر مامان سبز بودن فقط عین جنگل آمازون رشد کرده بودن!

+ به تاريخ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:

پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند.
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم.                                                               سهراب سپهری

در این مدت در سفر بودم و آهنگ باد در موهایم جاری بود. یک بار بیشتر نرفتم کافی نت و فقط فرصت کردم ایمیل چک کنم و عطش نوشتن مرا خبه کرد . اما حالا اگر بنویسم خانواده مرا خبه می کند چرا که چمدان ها وسط هال است هنوز!

وقتی اوضاع به حالت عادی برگشت می نویسم.اول از خطر نامه ی نوروزی شروع می کنم و بعد به جنبه های دیگر سفرم خواهم پرداختن!!!

 چون حافظه ی گوشت کوب صفتی دارم(بعدها ثابت می کنم که چقدر گوشت کوب است) از آخر به اول می نویسم.اگر  اهل خواندن مطالب غیر خطی نیستید از بالا به پایین پست ها را بخوانید.

عکس هایش را هم در قسمت صفحات ضمیمه به این بلاگ خواهم گذاشت.

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()