زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:  آن تهی مغز را چه علم و خبر

                  که بر او هیزم است یا دفتر                                        سعدی

یکی از دوستان اون ور آبی به گوشش رسیده بود که می تونه کتابای درسی شو تو ایران با یک پنجم قیمت بخره. درست به گوشش رسیده بود اما این جور کتابا اورجینال نیستن و بصورت آفست چاپ می شن.تقریبا مثل اینه که کتاب کیمیاگر رو ببری انتشارات دانشگاه و بگی از روش برات کپی بگیره و صحافیش کنه.الحق و النصاف برای ما فنی مهندسیا که بیشتر با فرمول و عدد سر و کار داریم خوبه ولی در مورد رشته هایی مثل پزشکی و دندون پزشکی و ... که تصاویر کتاب براشون مهمه یا باید سبیل جناب دلال کتاب رو چرب کنن و یا اینقدر بگردن تا نسخه ی با کیفیتی گیرشون بیاد.

و ما  گشتیم تا نسخه ی با کیفیتی گیر دوستمون بیاد.البته هم فان (!) بود هم تماشا.تو همین گشتنا گذارمون افتاد به انتشارات ت ز( اسمشو نمیارم غیبت نشه)ده دقیقه صبر کردیم تا فروشنده های ملوسش جوابمون رو بدن.گفتن:ما سرمون شلوغه،الان نمی دونیم داریم یا نه،خودتون برید اون قفسه ها رو بگردین.

تلفن زنگ زد.یکیشون گوشی رو برداشت و گفت :سلام .الان سرم شلوغه نمی تونم پاسخ گو باشم.تق گوشیو گذاشت.شماره ای رو گرفت و سفارش غذا داد:چلوکباب،بختیاری،زرشک پلو با مرغ...خانومه یهو انگار که قانون ارشمیدس رو کشف کرده باشه داد زد:آقای ر ، شما سینه دوست دارین یا رون؟

در اون لحظات فقط دعا می کردم که رفیقمون به واسطه ی  فارسی کلنگیش این سوتی فجیع رو نگرفته باشه.

طفلی فروشنده ها! بمیرن برام الهی، چقدر سرشون شلوغه.جواب مشتری ها رو نمی دن ولی براشون مهمه که آقای ر ...

+ به تاريخ چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:در فرهنگ ایرانی ،بینی یک زن مهم تر از یک ابزار تنفسی است .سرنوشت اوست .هیچ مقداری از جذابیت ،استعداد،و هوش نمی تواند دماغ نازیبا را برای یک دختر جبران کند .بی بروبرگرد باید تصحیح شود.       

  عطر سنبل،عطر کاج      نوشته :فیروزه جزایری دوما

اینجا یه آبدارخونه داره .بچه ها خسته که می شن ماگشونو با یه چایی کیسه ای یا قهوه ی آماده ،می گیرن دستشون میان دور میز می شینن.به مدد جنسیتشون همیشه ی خدا حرفی برای گفتن دارن.

موضوع ِ جنجالی ِ میزگرد ِ کنونی دماغ بود،میانداراش هم سه تا دختر دماغ عملی .اولی با اینکه شش ماه از عملش می گذشت،هنوز دماغش پف ِ شایان توجهی داشت و روش چسب زده بود.نمی دونم دکتره چند تا تشت چربی و استخون درآورده بود که تازه شده بود این.دومی  جای دماغ یه تیغه ی باریک داشت و وقتی حرف می زد آدم یاد مار ِ توی کارتون مگ مگ می افتاد.فیش فیییییییششش

اگه از سومی بگم فکر می کنید اغراق می کنم  و می خوام یه چیزی بگم دور هم باشیم،اما حقیقتا شست پاش می رفت تو سوراخ بینیش.جالبه که هر سه اصرار داشتن شماره ی دکتراشونو به شنونده های بدماغ میزگرد بدن.

خدارو صد هزار مرتبه شکر که دماغ من ایراد فاحشی نداره .اگرچه فکر عمل کردن دو سه باری به سرم زده  ولی وقتی می بینم تو این دوره زمونه خیلی ها لنگ یه لقمه نونن دلم نمیاد.

+ به تاريخ شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:چون سبوی تشنه...از زبان اخوان ثالث بشنوید

دوست داشتن جزو برنامه  نبود. در این زمینه همون قدر پخمه بودم که تو روندن هواپیمای جنگی!حال و روزم مثل تشنه ای  بود که دست خالی  توی شن های روان گودال می کنه تا به خیالش به آب برسه.هرچی بیش تر تقلا می کنه شن ها از کنار دستاش بیش تر گودالو پر می کنن.خسته تر و تشنه تر می شه و از همه بدتر مایوس...

این قانون نانوشته ی طبیعته:زیاد دل شکوندم پس دلم باید زیادی بشکنه.ترجیح دادم خودم بشکنمش تا شاید بعدها بتونم به خودم ببالم که با خرد کردن دلم به جایی که مامان و بابا می خواستن  رسیدم.

 

+ به تاريخ پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸در ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:

شما راست نوبت بر این خوان نشست    که ما از تنعم بشستیم دست

چو بر سر نشست از بزرگی غبار        دگر چشم عیش جوانی مدار               سعدی

ما ایرانیا منتظریم یه چیزی مد بشه تا دسته جمعی نهایت زورمون رو واسه خز کردنش بزنیم.در دنیای مجازی این موضوع تشدید می شه.

یادتونه زمانی رو که یاهو ٣۶٠ باب شده بود؟ مدام عکس بود و کامنت بازی و بلاگ های درپیت...چیزی که بیش از همه ملت رو به وجد می آورد این بود که برای فوضولی کردن توی صفحه ی اکثر افراد نیازی به ادد کردنشون نبود.تا اینکه یاهو ایران رو از لیست کشورهاش حذف کرد.چون نمی شد از  یاهو٣۶٠ گذشت یه عده  از خدا خواسته آمریکایی شدن،منم چون دوستام می گن شبیه هندی ها هستم، هندی شدم.این وسط یکی از برادرای فرهیخته ی دانشگاه یه حرکتی کرد که حقیقتا خوشم اومد.به جای description نوشت:

location:my beloved country Iran

اخیرا یه مورد دیگه از جوگیری حاد رو دیدم که خندم گرفت.بنده در تراوین  دهکده ی ناچیزی  دارم.یعنی داشتم.موقع امتحانا یه بنده خدایی  مدام به دهکده م حمله می کرد .200 نفر رو به خاک و خون کشید و ساختمونا و معادنم رو تخریب کرد.بعد با پررویی پیغام داده بود که :این چه وضعشه؟یعنی چی یه روز هستی یه روز نیستی؟بازی رو جدی بگیر...

نمی دونم اگه بازیه،جدی گرفتنش چیه؟بعد از مدتی دیدم واقعا وقت رسیدگی به دهکده رو ندارم.اولش خواستم دودستی تقدیمش کنم به دوست جوگیر اما دیدم ممکنه رودل کنه و اکانتم رو حذف کردم.به همین سادگی...

+ به تاريخ دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:بعد از او دیگه چه می جویم؟

               بعد از او دیگر چه می پایم؟

               اشک سردی تا بیافشانم

               گور گرمی تا بیاسایم

              پشت شیشه برف می بارد......                              فروغ

 

ترم که به آذر رسید، کل سهممون از اون دانشکده ی لعنتی شده بود نیمکت کنار درخت کاج.من بغض می کردم و  از کلاس می اومدم بیرون تو اتوماتیک همونجا میومدی دنبالم.

من:چرا اومدی؟می خواستم تنها باشم.

تو:غلط کردی پس من چیکاره ام؟

من:لااقل تو درسو گوش کن که بعدا بهم یاد بدی.اگه نمره ت کم بشه خودمو نمی بخشم.

تو : بی خیال حالا یه کاریش می کنیم.(دیالوگ همیشگیت)

 سرمو می ذاشتم رو شونت،زر می زدم و گریه می کردم.تو گوش می کردی و امید می دادی.سه چهار تا دستمال کاغذی که خیس می شد و اشکم نیم بند می شد می رفتیم بوفه چایی می خوردیم.هنوز تی بگ رو تو لیوان نزده بودیم چایی تموم می شد.به قول بچه ها این دوتا گلوشون آستر داره!

خواهرت رو نمی بخشم چون زهر نبودنت رو جرعه جرعه به خوردم داد:

فردا میاد.

تا آخر این هفته میاد.

تا قبل امتحانا میاد.

 

نیومدی و امتحانا رو یه کاریش کردی:غیبت صفر تمام!

نیومدی و گریه های منو بیش تر و طولانی تر کردی.

نیومدی و تنها نیمکتمونو بردن.

 

بعد نوشت:بالاخره اومدی.مرسی خدا

+ به تاريخ چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸در ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:شکم زندان باد است ای خردمند         ندارد هیچ عاقل باد دربند

سعدی شیرازی

خدارو شکر  جا گیرم اومد بشینم.این روزا همه خوره ی درس خوندن شدن انگار.اکثرن برای ارشد می خونن و اکثرا مدیریتی هستن.اوه مای گاد....صدایی از  ردیف روبرویی  برخاست....عزیزم راحتی؟

اولش جمیع بچه های سالن مطالعه خندیدن.بعد دیدن زشته و طرف خجالت می کشه ساکت شدن.چند لحظه بعد یه نفر از ردیف کنار دیوار از خنده ترکید.خنده مثل موج مکزیکی تو کل ردیف منتشر شد.ردیف کنار دیوار ساکت شدن.ردیف وسط به خنده ی اونا خندشون گرفت.اونا ساکت شدن، ردیف کنار اون دیوار خندشون گرفت.....

به قول گودریا مملکته داریم؟تو آمریکا طرف می زنه دیوار صوتی رو می ترکونه ملت به روی خودشون نمیارن، اینجا موجبات خنده  ی شدید فراهم می شه.

+ به تاريخ شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸در ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()