زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

راه رفتن میان آدم ها

گم شدن توی کوچه ی بن بست!

تکیه دادن به سینه ی دیوار!

بغض از دست دادن ِ «از دست»

از نخی پاره گم شدن در باد

شورش ِ چند بادبادک مست

شستن و پهن کردن یک عشق

بر طنابی که در تو پاره شده ست

سید مهدی موسوی

در ایام امتحان اصلا حوصله ی طولانی نوشتن و طولانی خواندن ندارم.پس توییتر برای وبلاگی ماندن بهترین گزینه می شه!از حال ما می پرسید خوبیم، ملالی نیست جز دوری شما.فعلا با هم مهربان باشید.نامه بنویسید.پول بفرستید.از جانب من ببوس رویش!

 

*ماهی عید مرد.ساعت مرگ رو 11و 35 دقیقه ی نیمه شب اعلام می کنم.

*عزیزم، ملوسم ،قشنگ ،امیدم،تو مال من می شی -استغفراله عیال من می شی؟ -اه ،اه ! واه واه!__بجنبین تنبلای بی سوات! فراز هایی از مناجات نامه ی شهرقصه

*زندگی اگه سخت می شه سینوسیه ! چون خدا گفته: إن مع العسر یسرا .حالا ممکنه دوره تناوبش یه مقدار زیاد بشه.

*یه نفرتو خونه سرما خورده و هر جا رفته یه دستمال یادگاری گذاشته.منم باید مثل هانسل و گرتل دنبال دستمال دماغی بعدی بگردم و ورش دارم.

*دانشگاه را پیچاندیم و درمعیت کوله پشتیمان به کتابخانه خواهیم رفت !اما پایین تنه ی ملوکانه سخت به کرسی مقابل رایانه چسبیده و جدا نمی گردد.

*الان سه تا لیوان چایی ِ خون کفتری خوردم تا ویندوز مغزم بالا اومد!زنده باد خرس گریزلی که منم!

پ ن: در این انتخابات مجازی شرکت کنید.شاید نتیجه اش شما را به نتیجه ای برساند.

+ به تاريخ چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸در ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:ورزشکاران،دلاوران ،نام آوران

                به نام یزدان پیروز باشید

                سربلند،سرفراز،استوار

                چون کوه باشیییییییید!     

(همون سروده که وقتی تیم ملی به مالدیو گل می زد،می ذاشتن)

هفته ی آینده امتحان شنا دارم . وسط این همه بدبختی و درس و مشق ِ شیکم پاره کن ،دقت کنید:من  امتحان شنا دارم! اینقدر رفتم استخر که حس می کنم می تونم با قورباغه ارتباط فکری برقرار کنم.پوست تنم کنده شد!!!

مامان من تایتل خوبی برای آه کشیدن دارن:چرا تو مسابقات علمی و ورزشی و فرهنگی و هنری مقام نمی آری که من و پدرت بتونیم بهت افتخار کنیم؟!(عجب مایه ی ننگم من!)

یاد جک ِ اون ترکه افتادم که می خواست تو قرعه کشی بانک ، الگانس برنده شه و شب و روز دعا می کرد ولی افتتاح حساب نکرده بود.فکر کنم واسه دل مامان هم که شده باید این روحیه ی تنبل و متوسط گرامو بندازم دور و روحیه ی قهرمانی رو جایگزین کنم.با تشکر از الهه خانوم نویسنده ی کویریات.

ابتدا فکر می کردم دم دستی ترین عرصه همین شناست.الان می بینم با رقبایی سنجیده می شم که رشته ی تحصیلیشون تربیت بدنیه .لذا منی که محض ِ شالاپ شولوپ می رم استخر باید برم جلو بوق بزنم.ببخشید مامان ولی عجالتا برای 20 معدل بیارش می جنگم تا بعد...

 

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸در ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل

گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

یکی از برکاتی که خدا بر سر من نازل کرده و گردنمو شکونده همانا داشتن خواهر کوچک تر است! اساسا این بچه کاری جز "تراشیدن کار برای من" نداره.مثلا وقتی معلمشون می گه:برای نمره ی مستمر شیمی باید یه جدول تناوبی منحصر به فرد درست کنید ، این منم که باید دو دستی بکوبم تو سرم و تو انقلاب دنبال گل و یونولیت بگردم.

همین خانوم محترم  یه مدت هر روز میرفت دم قفس همسترا و انگار که تو چشماش آزمایشگاه انگل شناسی باشه با جزمیت و یقین می گفت :اینا انگل دارن که بی حالن!

مامان ِهمیشه در صحنه هم تا اینو می شنیدن ، می گفتن :من از اول با اومدن اینا به این خونه مخالف بودم .همین روزاست که ازشون هاری و آنفولانزای خوکی بگیریم به خصوص از این آترای گنده بک که شبیه خوکه.اصلا  آپارتمان جای petنیست-اینو می گن که ما گزینه ی دیگه ای پیشنهاد ندیم-

 این دیالوگای تکراریِ هرروزه ،  آب در سر  ِپر سودای  من به جوش آورد و دیروز بردیمشون دام پزشکی.دور تا دور اتاق خانوم های رنگارنگ با هاپوها و پیشی های رنگارنگ تر نشسته بودن.منشی رنگارنگ ترین ، ده هزار تومان برای حق  ویزیت آقای دکتر-دقیقا ملاقات با ایشون- تیغید.دکتر که با زنجیر چرخ ِگردنش بیش تر به رپرا می برد ، طی ِ یک  معاینه ی سه سوته گفت:انگل ندارن ولی باید بهشون واکسن هاری بزنید.در سه نوبت و هر نوبت 13 هزار تومن و هر سال هم باید تجدیدش کنید!

خدایی دور از انصافه ،یه دام پزشک که یک چهارم ِ یه متخصص درس نمی خونه و دود چراغ نمی خوره همون قدر حق ویزیت می گیره! از اون حرص درآر تر اینه که  واسه  دو تا موجودِ فسقلی ِ مفت خور  که همه قربون صدقه شون می رن پاشی بری دامپزشکی.حالا  اگه  سگ دوبرمنی چیزی  بود که با یه واق واق به همه نماز آیات واجب می کرد، می شد یه کاریش کرد! بنده برآورد کردم که اگه هاری بگیرم هزینه ی درمانم از واکسینه کردن این دو تا کم تر می شه.تازه اگه!!!

+ به تاريخ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸در ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

 

پیش درآمد:

پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه می دانی ؟
آن سوی این مرز ناپیدا
چیست ؟
وانکه زان سو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز این جایی که می بینم نمی دانم .
پرسنده : یا جز این جایی که می دانی نمی بینی ؟
مزدک : من نمی دانم چه آن جا یا کجا آن جاست!

مهدی اخوان ثالث

 

اون:می شه پوستر مارکز* که روی دیوار اتاقتو  بدی به من؟

من:اممممم**...خیلی دوسش داری؟

اون:بهش ارادت دارم.چند تا داستان کوتاه ازش خوندم.

(من بگردم اون سابقه ی مطالعاتیو)

من:اممممم... بردار ببر.

(گروه خون طرف به این صوبتا نمی خوره!جا داره یه سوال بپرسم که حسن یا سوء نیتش معلوم شه)

من:خدایی دوسش داری یا یا به هر دلیلی نمی خوای رو دیوار اتاق من باشه؟من اگه اینو بدم به شما می رم یه گنده ترشو از انقلاب می گیرما!فقط کارم زیاد می شه!

اون:ببین...آخه این یارو  کمونیسته...!

 

از اولم می دونستم اما اثباتش دردشو بیشتر کرد.درد ِ خر فرض شدن!

هیچ وقت به خودم اجازه ندادم اینقدر مصرانه با خرمن کوب برم تو عقاید یک موجود زنده!چرا بعضیا فکر می کنند در چند سالی  که زودتر از ما  از رحم مادر بیرون پریدن به اندازه ی تمام  بشریت خرد اندوختن؟

*گابریل گارسیا مارکز

**صوت نارضایتی و تردید من!

+ به تاريخ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

                دودم به سر برآمد زین آتش نهانی      سعدی

روز قبل: تا می افتیم تو چمران دیالوگ همیشگی "بریم توچال باقالی بخوریم " رو به زبون میارم.با کمال تعجب به جای نق و نوق در ایستگاه یک ، جلوی یک تپه باقالی وایسادم که با غلافش در حال پخته شدن هستن!دیگه باقالی نمی خوام...آش رشته ی داغ  می خوریم و به تهرون هپلی نگاه می کنیم.خورشید رفت ، بارون اومد.

همان روز: دیگه حوصله ی لبخند زدن و تشکر کردن و ابراز هیجان رو ندارم.دوست دارم برم خونه ولی به زور منو می برن نادر... چلوکباب دلم می خواست نه فست فود! وا دموکراتا که شمایید! سه ثانیه یک بار هم می گین چرا ساکتی؟ غذا که تموم شد مثل کسی که از ببر بنگال بگریزه رفتم خونه. اون جا هم های و هوی و جیغ و ویغ بود....خدایا من چرا حوصله ندارم؟من می خوابم پس هستم.گوشت تلخ بازی در میارم پس هستم.

روز بعد:شیرین اومد که بوی آبجی بزرگه خونه رو پر کنه.اما شیرین بدون خواهرم مثل سینما بدون تخمه ست.باید ساکت بشینی و نگاه کنی!همین...گور بابای های و هوی بزن و برقص وقتی حسش نیست.همین که زودتر عطرش تو خونه پیچید ، بهترین هدیه است.

+ به تاريخ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸در ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()