زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

اگه امشب بگذره فردا می شه

مگه فردا چی میشه؟تو می دونی

ترانه ای با صدای زنده یاد فروغی

6 ساعت دیگه انتخابات شروع می شه.

4 روز دیگه امتحانام شروع می شه.

 

برای انتخابات یه حق رای دارم.

برای امتحانام باید جون بکنم.

 

من رای می دم.

من درس می خونم.

 

خدا می دونه کی رئیس جمهور می شه!

خدا می دونه معدلم چند می شه!

 

خدا کمکمون می کنه.

خدا کمکم می کنه.

 

پ ن:طبق معمول ِ هر ترم ،این وبلاگ تا پایان امتحانات تعطیل می باشد.حیف که نمی توانم یادداشت ِپیروزی در انتخابات را به موقع بنویسم.اما عمارت ییلاقی ام در توییتر کماکان برقرار است.بعد ِامتحانا از خجالت وبلاگ های دوستان در خواهم آمد إن شاء الله.

+ به تاريخ جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸در ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
در شبی که‌ش وهم از پستانِ چونان قیر نوشد زهر،
ره‌گذارِ مقصدِ فردایِ خویش‌ام من...
ورنه در این‌گونه شب این‌گونه باران این‌چنین توفان
که تواندداشت منظوری که سودی در نظر با آن نبنددنقش؟
مرغِ مسکین! زند‌گی زیباست
خورد و خفتی نیست بی‌مقصود
می‌توان هرگونه کشتی راند بر دریا:
می‌توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوتِ آرامِ دریا راند
می‌توان زیرِ نگاهِ ماه با آوازِ قایق‌ران سه‌تاری زد لبی بوسید.

شاملو

 

کاش می شد وجوه دیگه ی شخصیت آدما رو به سادگی نگاه کردن به مچ دستشون شناخت.

کاش همه ی شناخته ها منطبق بر واقعیت بود و بعضا برجک ِ خیال ویران نمی شد.

پ ن:چرایش را اگر پرسیدید فقط فیس تو فیس جواب می دهم!

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸در ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:قرمزی لبای تو تو هیچ مداد رنگی نیست!

               خونه به رنگه یاقوت اما خوشه به ظاهر !

دو روز قبل از جشن پرشین بلاگ برای من کامنت و ایمیلی رسید که:شما در جشنواره نوروزی سایت پرشین بلاگ حایز رتبه شده اید. جهت دریافت جایزه خود باید روز جمعه اول خرداد در مراسم جشن پرشین بلاگ حضوریابید.

 خودم از قبل قصدشو داشتم. لذا با از هر دری وری  حضور را یافتیم!در بدایت امر آقایی با لبخند ملیح اومد و آویزی داد که بندازم گردنم. به قول از هر دری وری حتی زحمت ِ درآوردن سمپل داخلشم نکشیده بودن و رو همون با ماژیک نوشته بودن: برگزیده.

مارو ردیف سوم نشوندن که اگه نور خوب بود می شد شوره های احتمالی سر رضا یزدانی رو دید.عمو پورنگ هم اومد!جیگرشو!کتونیش با پیرهنش ست بود.خیلی دوست دارم وقتی به سن و سال عمو پورنگ رسیدم هم اعتماد به نفس پوشیدن لباسای جینگولی رو داشته باشم.

مثل همه ی برنامه ها سرود ملی و تلاوت قرآن داشتیم.بقیه شو زیاد یادم نیست چون "از هر دری وری" صبح نیمروی تخم کفتر خورده بود و نان استاپ حرف می زد.فکر می کنم تو همه ی عکسای جشن ما با یه پزیشن افتادیم:من دارم روبرو رو نگاه می کنم ، اونم در گوشم حرف می زنه!

مجری های برنامه  خانم و آقای بانمکی از رادیو جوان بودن.در پس زمینه ی حرفای "از هر دری وری" از کوچولوهای بلاگر  و برنده ی مسابقه ی نامه ای به مسیح تقدیر شد.

نوبت رسید به مسابقه ی نوروزی.مجری با سرعت چیتا اسما رو خوند و من اصلا نفمیدم چی شد که از "هردری وری" گفت:بدو اسمتو خوندن.منم رفتم  پای سن دیدم کسی چیزی نمی گه.اندکی تعلل ورزیدم ولی شوخی شوخی داشتن جایزه مو پیچ می دادن.از دست جناب بوترابی تقدیرنامه مو گرفتم(کشیدم) .

اومدم پایین از "هر دری وری" گفت:همین؟پس  سکه ت کو؟ نمی دونم بچه تحت تاثیر نظام سرمایه داری چی به روزش اومده بود که اینو می پرسید.گفتم :نمی دونم!؟یه جایی افتاد! همه ی تقدیر نامه ها مشابه و بدون اثری از اسم و زمینه ی کاری طرف بود.

هرچی زور می زنم چیز زیادی از جزئیات جشن یادم نمی آد:

یادمه رضا یزدانی دو خط خوند و من چشمامو بستم.نه از فرط احساساتی شدن بلکه حس می کردم با دستگاه فرز رو مغزم مینیاتور می کشن.

یادمه دی جی جشن رو وسط سن کار گذاشته بودن و همش برامون ابی می خوند.ولی اصلا نپرسید  اونجا که نشستیم صدا خوبه و حال می کنیم یا نه؟

یادمه عده ای از بلاد فرندفید اومده بودن که بلاگری موسوم به میلاد رو تو انتخابات وبلاگی منتخب کنن.ییهو داد زدن اقلیما! اقلیما! و خانم پولاد زاده از خنده و حیا سرخ شد.گویا دوستان فرندفیدی ایشون بودن.

یادمه بهاره رهنما فقط رژ لب سبز نزده بود.ولی حسابی با سیستم تبلیغ کردنش برای میرحسین حال کردم.همین طور با شور و نشاطش.سوتی هایی که موقع خوندن کمیک استریپ وحید نیک گو داد رو هم یادمه.

یادمه یکی از این بچه ها که مامانش نمودار رشدشو وبلاگ کرده بود _به قول "از هر دری وری" وبلاگ هایی از این دست که:بچه م حالا می تونه جیششو بگه!_از عمو پورنگ می ترسید.موقعی که مامانش به زور بردش روی سن ، هزار تا جفتک و مشت پروند.اگه جای مامانه بودم وقتی رو که صرف نوشتن درباره ی این موجود سرکش می کردم رو به تربیت خودش اختصاص می دادم.

ولی در کل جشن صمیمی و شادی بود و بهم خوش گذشت.دست دست اندرکارانش درد نکنه!

بعد نوشت:عزیزی از پذیرایی جشن پرسیده بودن.تعجب می کنم چرا نکته ی به این مهمی رو یادم رفت.آخه جای علامت سوال و نقطه برای جملات "ازهردری وری" می گفتم : گشنمه!بنده ی خدا پیشنهاد ترک جشن و رفتن به یه شکم سرا رو هم داد. ولی ترجیح دادم جشن رو از دست ندم.بعد از پخش کلیپ انتخابات با یه امیدی رفتیم بیرون ،دیدیم ساندیس و ویفر شکلاتی گذاشتن برامون.ویفر رو در یک لمحه خوردیم.ساندیس رو هم توی نیمکتای محوطه خوردیم در حالی که به ژست های ترلان پروانه برای دوربین مامانش می خندیدیم!!!!به خدا فقط همینا رو دادن.

+ به تاريخ چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()