زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

می بینم که به لطف جینای عزیز کمپین "خاکمال کردن ِ پوز ununoctium،جانور کش خبیث" تشکیل شده و  طرفداران حیوانات دارن دسته دسته بهش می پیوندن.همین روزاست که من رو بگیرن و بندازن توی یه قفس پر از جک و جانور های دارای چنگول و نیش و گاز ِ مهلک.

طبیعتا من الان باید از خودم دفاع کنم  و  بگم  دچار سوء برداشت شدید.من عاشق طبیعت و متعلقاتش هستم ،علی الخصوص حیوانات. این پست من ریشه در خاطرات بد ِ گذشته داره:

تا پارسال از دوتا همستر نگهداری می کردم. علی رغم وقت و توجه زیادی که صرفشون می کردم به فاصله یک روز جلوی چشمم مردن و ضربه ی روحی شدیدی خوردم.

روز سوم عید که از خواب بیدار شدم و دیدم بیست تا ماهی قرمزی که خواهرم با ذوق و شوق خریده بود روی آب اومدن و مردن.

دختر کوچولوی همسایه سه ماه پیش ، سهوا لاک پشتشو له کرد  و هنوز فکر می کنه لاکی جونش خوابه.

خدمت نمایندگان مدعی العموم عرض کنم که:

جینای عزیز،ترجیح می دم به جای این که جگر بخرم و به گربه های پارک ساعی بدم مراقب محل زندگیشون باشم و دیگران رو به این کار تشویق کنم ، پلاستیک کمتری مصرف کنم، با ماشینم تو خیابون ویراژ ندم ،از لایه ی ازن حفاظت کنم و ....خداوند حیوانات رو طوری آفریده کهدر محیط طبیعی سالم و  بدون نیاز به انسان  اموراتشونو بگذرونن .البته به شرطی که ما بهشون آسیب نزنیم.

بادسوار عزیز ، حالت تهوع من به خاطر همون افرادیه که شما و جینا بهشون اشاره کردید :کسانی که بخاطر خودنمایی و ژست های روشنفکری چند میلیون بابت توله سگ اسکیمو پول میدن  بعد کولر گازی میخرن که بیچاره از گرما نمیره. یا کسانی به گربه و سگ به چشم دارایی و  اسباب بازیشون نگاه می کنن و زود  از اینکار خسته می شن و خدا می دونه دست آخر حیوون زبون بسته چه بلایی سرش میاد . و در آخر کسانی که به صورت موج گونه و تقلیدی حیوانات رو از محیط زندگیشون خارج می کنن تا سوژه برای نوشتن در وبلاگشون داشته باشن.

در پایان از هیئت منصفه خواهشمندم ...

+ به تاريخ پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:من می میرم،

               و با من، وزن،

               جهان بی تحمل نیز.

                من پاک می کنم ، اهرام را ،

                مدال های عظیم را،

                جهان و چهره ها را.

                من باید گذشته ی انبار شده را پاک کنم.      خورخه لوئیس بورخس

من خوابم و نمی دانم ساعت چند است.چون فقط دو روز آخر هفته تعطیلم به خودم اجازه می دهم به صورت طبیعی و بدون زر زر ساعت بیدار شوم.اما با صدای گروپ و  شکسته شدن حجم زیادی سفال بیدار می شوم.ساعت هفت و نیم صبح است.احتمال می دهم صدا از ناحیه ی خانم و آقای طبقه ی بالایی ست که روزها سگ و گربه اند و شب ها پیچ و مهره.الان هم که متاسفانه روز است.

صدای جیغ می آید.دیگر نمی شود ماجرا را به صورت دراز کش دنبال کرد.می پرم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم.در این دوره زمانه نمی شود به آن چه که با چشمانت می بینی اعتماد کنی.از پنجره ها و زوایای مختلف به حیاط ِ ساختمان کناری نگاه می کنم.بعد چون توجیه عقلانی برای آن چه که دیدم پیدا نمی کنم می روم صورت و چشم هایم را بشویم که جور دیگر ببینم.متاسفانه  ادامه ی خوابم نیست.مامان و بابا را بیدار می کنم که در فهم و هضم قضیه به من کمک کنند.مامان دچار مشکل من می شود و به  دوست و همسایه اش زنگ می زند برای اطلاعات بیش تر. بابا ماجرا را موشکافانه دنبال می کند چون حس می کند درست می بیند(تفاوت بارز مونث و مذکر)

 پیرزن با وضع رقت باری روی سقف پارکینگ ساختمان کناری افتاده.روسری سرش نیست.چادر به کمر، جوراب مشکی کلفت روی شلوار گل گلی (سلام برو بکس)یک ساک آبی هم کنار دستش است.سفال های سقف شکسته و پیرزن داخلشان فرورفته .حالش خوب است و هر از گاهی ناله می کند.

صدای جیغ می آید:"چرا خودتو انداختی پایین؟؟ "خب این سوال من هم بود.ولی ترجیح دادم از والدینم بپرسم تا اینکه هوار بکشم و دو نفر دیگر که علی رغم این سقوط آزاد هنوز خوابند بیدار شوند.

آمبولانس آمده. امدادگر ها دو سه بار لیز می خورند و نهایتا با خاک بر سری ، خانم را که پایش را روی پایش انداخته و در دلش به ریش ما اسکل شدگان می خندد می برد.

و من اندیشه کنان غرق این سوالم که چرا خودش را انداخت پایین؟

+ به تاريخ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:مرد را دردی اگر باشد خوش است

              درد بی دردی علاجش آتش است               مجذوب تبریزی

یعنی اه اه ...مراتب تهوع خودمو نسبت به موج جانورنویسی که توی وبلاگا راه افتاده اعلام می کنم.هر وبلاگی می ری می بینی طرف با ذره بین راه افتاده تو خیابون دنبال موشی خرچسونه ای چیزی ، و خیلی روشنفکرانه نسبت بهش احساس ترحم کرده و آوردش خونه حالا و چپ و راست در موردش می نویسه و در حال اجابت مزاج ازش عکس می گیره و می ذاره تو وبلاگش!!!یه عده بی کار هم میان کامنت می ذارن که: آخی...اوچولوووووو....موچ موچی

زشته به خدا...لااقل حالا که تقلید می کنن بهتره  یه کم خلاقیت به خرج بدن مردم متوجه نشن.البته نه...حرفمو پس می گیرم.این جماعت ِ جوگیری که من می بینم  محض متفاوت بودن ، می رن ببر ِ مازندران میارن خونشون و زحمت پست بعدی میفته رو دوش وارثشون.

+ به تاريخ پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()