زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

به درک که دیشب تا صبح در آن کتاب خانه ی کوفتی که مثل زیردریایی شب و روز نمی شناسد،خرخوانی کرده ام.الان باید وبلاگ را به روز کنم وگرنه حضرت "مهندس اینا" دامت خوشتیپاته آبرو برای من نمی گذاردنیشخند

بزرگترین اشتباه اخیر من(البته به جز نوشتن پست قبلی)خریدن بادبادک برای دخترخاله هایم بود.چرا که آن دو  از هواکردنش-بادبادک مد نظرم است- ناکام ماندند و در این روزهای فرجه که هر دقیقه اش هفتاد سال می ارزد دست به دامان من شدند.

خوبی ِ فرجه ها در این است که آدمی ترجیح می دهد ریش ریش های فرش را شانه کند ولی درس نخواند.مثلا من که در حالت عادی از این گونه پیک نیک ها می گریزم،در فرجه ها نظرم عوض می شود و بیش تر از اسیری که از انفرادی ِگوانتانامو ببرندش شهربازی، به من خوش می گذرد.خلاصه در عصر یک روز خیلی آفتابی به پارک پردیسان رفتیم.

در آن جا بادبادک هایی بود که به لحاظ تکنیک و پلت فرم حیثیت بادبادک های مارا زیر سوال برد .هم زمان که آن ها در عرش سیر می کردند ، ما هن و هن کنان می دویدیم که بادبادک هایمان از فرش تیک آف کند.به جز خاله ام که تخمه می شکست و به ما می خندید ، کلیه ی اعضای خانواده دویدند و دویدند اما دریغ از یک سانتی متر ارتفاع...

این بود خاطره ی پیک نیک ما.پایان

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

دانشگاه رفتن بعد از سه روز تعطیلی مثل این است که از یک حمام گرم و طولانی بیرون بیایی و حوله ای دستت بدهند که توی آستینش یک پوشک مملوء از فضولات بچه باشد.بخصوص وقتی خواب بمانی و با دوستت قرار داشته باشی  و بستن بند کفش  و خوردن صبحانه و ضدآفتاب زدن را در ماشینش انجام دهی.بعد برسی دانشگاه و بروی دستشویی و ببینی ای دل غافل...بعد بروی سر کلاس بتمرگی و منتظر خسته نباشید استاد بمانی و درد قابل پیش بینی تمام پایین تنه ات را فرا بگیرد.پسر مهربان طبق معمول حرفی برای گفتن دارد.کنار صندلی ام می ایستد و وقتی قیافه ی نالانم را می بیند بهت زده می شود.

_چی شده؟

+ دلم درد می کنه

-استقلال پیدا کردی؟

+چی می گی دیوونه؟

-چرا می زنی؟منظورم اینه که اسهال گرفتی؟خواستم مؤدب باشم خب

+نه.ولش کن مهم نیست.

می رود برایم مسکن بیاورد.درد و بلایش بخورد توی سر دخترهایی که می دانند و به روی خودشان نمی آورند.

این جور وقت ها کوچک ترین چیزی اشکم را درمیاورد.چه رسد به اینکه شورای دانشکده درخواستی را که من و نوزده نفر دیگر از بعد عید برایش می دویدیم رد کند.تصور یک عده استاد نفهم که دور میز نشسته اند و میوه پوست می کنند و این همه نگرانی و استرس ما به ناف چپشان هم نیست برافروخته ترم می کند اما دانشکده جای گریه کردن نیست.

 جنازه ام را تا خانه می کشانم.قرص می خورم و می خوابم.با صدای گوشی ام بیدار می شوم.می گوید بیا آنلاین .فرچه را در رژگونه می چرخانم و به لپ هایم می زنم.هنوز رنگم مثل زرد چوبه است.اسکایپ را باز می کنم.سه تار دستش گرفته و می نوازد:

به سکوت سرد زمان...

بغض ِ یک روزه ی من می شکند.

 

+ به تاريخ دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

پیش درآمد:جانا چه گویم شرح فراقت    چشمی و صد نم جانی و صد آه      حافظ

فاطمه از پارسال خیلی تو خودشه.مامان می گه: من می فهمم چی می کشه. از اون روزای خوب دانش کده باهاش بوده تا این روزای وبایی.دانش کده ای که اگه گوشتو تیز کنی هنوز صدای قیصر و شفیعی کدکنی و فروزان فر و خیلی از رفته ها رو می شنوی.از همه مهم تر علی .علی سال بالایی شون بود.مامان می گه:اون وقتا که یه دانش کده بود و یه علی و ماجرای عشقش به فاطمه.عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.عین فیلما،علی از یه خانواده فقیر روستایی و فاطمه از یه خانواده ی سرشناس تهرانی.بالاخره یه عقد ساده گرفتن و تو یه اتاق درب و داغون تو خواب گاه متاهلین ساکن شدن.هر روز درگیری و بحث بین گروهای سیاسی.علی خیلی  تلاش می کرد تفرقه ایجاد نشه.انقلاب فرهنگی شد.جنگ شد.عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.علی برای تحقق آرمان هاش رفت .همه ی آرمان فاطمه تو یه تابوت سبز و سفید و قرمز برگشت...هنوز اسمش که میاد گریه می کنه.به همون تلخی وقتی که روش خاک ریخت.حرفاش پر از گله و شکایت از این زمونست و خلاصش اینه که هیچ آرمانی ارزش نبودن علی رو نداشت.

+ به تاريخ دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()