زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

درست وقتی  کارهای آخر لیست را انجام دادیم ،کارت دعوت ها را پخش کردیم، با گل فروشی قرار داد بستیم، ، میوه  و شیرینی را سفارش دادیم،با قصاب هماهنگ کردیم که  جلوی پایشان گوسفند سر ببرد...

هفت صبح ِ دیروز:روحم که در عرش سیر می کرد با جیغ مامان به کالبدم کوبیده شد.جیغ هق هق جیغ.سرش را دربغلم گرفتم.مامان توروخدا همسایه ها خوابن.اما دلداری های خودم هم پس از مدتی به شیون تبدیل  شد.مادر داماد جان چند ساعت پیش فوت کرده بود.

ده شب دیروز:آبجی بزرگه و داماد جان رسیدند.وانمود می کنیم اتفاقی نیفتاده.هیچ کس شهامت گفتننش را ندارد.بگذارهمین یک امشب به خاطر زندگی آمدگان ،مرگ رفتگان فراموش شود.

یازده صبح امروز: قبل از این که دامادجان به خانه ی پدریش -که سه سال است رنگ و بوی ساکنین و در و دیوارش را ندیده و نشنیده-برسد شوهر خواهرش این راز تلخ را برملا می کند.

پنج عصر امروز:باید به همه ی مهمان ها خبر بدهم که عروسی برگزار نخواهد شد...

 

 

*وقتی دامادجان خبر فوت مادرش را شنید مدام این سوال را فریاد می زد.

+ به تاريخ جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

+تاج و توراتون چه جوریه؟

_باید موهاتو ببینم.

+همینجوری نمی شه ببینم؟

_نه خانم دیگه.درار روسری تو

+چیزه.راستش من عروس نیستم.خواهرشم.عروس خودش نمی تونه بیاد.من سفیر تام الاختیارشم یه جورایی.موهاش تا این جاس تقریبا.

 این روزها به خاطر خواهر غایبم به امر خطیر و پراسترس عروس نمایی مشغولم.حالم بد شد از بس عکس عروس های ملوس با آرایش های جورواجور و فیلم های مصنوعی  عاشقان خسته را دیدم.آن هم در این گرمای تموز که خر تب می کند.حالا این ها به کنار،احساس مسئولیتش آدم را خفه می کند.عزیزان برای تاکید بیش تر می گویند:فکر کن عروسی خودت است. غافل از این که من ده برابر عروسی خودم حرص می خورم.نکند خواهرم را خوشگل درست نکنند،دامادجان خوشش نیاید،عکس ها شیک نشود،فلانی بگوید فلان چیز...خدایا، پنج هزار فرشته نمی خواهم یکی دو تا بفرست با هم هم فکری کنیم.مرسی

=چه شعری رو برای کارت می پسندید عروس خانم؟

+ از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر...

+ به تاريخ دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

نمی دانم دختر همسایه را چه می شود که  عاشقانه ترین ملودی ها را می نوازد.چهل و پنج دقیقه است که خودکارم را زمین گذاشته ام و  فقط گوش می دهم.چه می دانم؟لابد دوست پسرش به او گفته: تو شعر ناب زندگی من هستی یا یک چیزی در همین مایه ها...و حالا دارد تمام حسش روی کلاویه های پیانو  می ریزد.

دارم فکر می کنم من به این جمله چه عکس العملی نشان می دهم؟ احتمالا طرف را می بندم به یکی از همین دکل هایی که داشتم طراحی می کردم و قلقلکش می دهم.کلا دختر همسایه خیلی با من فرق می کند.موسیقی می خواند، لباس های جینگول بلای هنری می پوشد.کفش های پاشنه دار و دخترانه حتی.اما من چی؟موی بلند روی سیاه...چون ٢۴/٧ در خط خانه- دانشگاه کار می کنم کفش پاشنه دار و روسری برایم محلی از اعراب ندارد.

دیشب به خاطر پروژهایم نخوابیدم.حالا روی میز تحریرم پر از چرک نویس و پوست تخمه است.نمی دانم دانشجو های موسیقی به جای پروژه چه دارند که مثل ما جان بکنند؟لابد او وقتی دلش تخمه می خواهد به اندازه سه چهار تا می ریزد در یک کاسه کوچک چینی که لبه ی طلایی دارد و دانه دانه پوست می کند.پوستش را هم داخل یک پیش دستی با همان مشخصات می ریزد.

فکر کنم اگر دختری داشته باشم با پس گردنی می فرستمش موسیقی بخواند که مثل مامانش احساس غبن نکند.

+ به تاريخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()