زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

ماه رمضان که می شود بعضی خوراکی ها در خانه ی ما مهجور می مانند.دلیلش این است که بعد افطار آنقدر می لمبانیم که جایی برای آنها نیست.راستی ما روزه می گیریم و از این بابت خوشحالیم.لابد الان می گویید به ما چه یا مبارک ننجونتان باشد.این را خاطر نشان کردم که به سهم خودم در مقابل موج روزه ستیزی که اخیرا در بلاگ ها راه افتاده مقاومت کنم.یخچال پر از میوه هایی است که دارند غیرقابل مصرف می شوند.در این روزگار که یک شبه آدم های محترم کارتن خواب می شوند نمی توانم این همه اسراف را در خانه ی مان ببینم.

آلو ها و انگورها را در مخلوط کن می ریزم و بعد از صافی ردشان می کنم.مخلوط به دست آمده را در قابلمه می ریزم تا بجوشد.اگر این کار را نکنم هم درست و حسابی ترش نمی شود هم کپک می زند.نصف قاشق نمک در آن هم می زنم و می گذارم سرد شود.در این مدت روی پنیری که در جاپنیری مانده آب جوش می ریزم و به آن پونه ی خشک شده می زنم که طعمش را بهتر کند.بویش می شود عین پنیر بزی که خانم ش از تریدر جوز برایم خرید.خیارها را پوست می کنم و ریز می کنم.یک مقدارش را در ماست می ریزم و باقی را در آبغوره لالا می دهم که با سحری بخوریم.

محتویات قابلمه را در دو سینی می ریزم و با قاشق صافش می کنم.رویشان دستمال پهن می کنم و می گذارم در بالکن تا خشک شود .حالا لواشکِ دست افشان آماده است. دارم به این فکر می کنم که چقدر ماه و خودکفا هستم و شوهر آینده ام را به یک سال نکشیده حاجی می کنم.البته این ضرب المثل است و ترجیح می دهم سر سال مدل ماشینش را بالا ببرم نه اینکه مثل بعضی ها گوساله برود مکه و گاو برگردد.مکه رفتن بصیرتی می خواهد که با یک سال زندگی حتی با انسان فرهیخته ای چون من هم به دست نمی آید.

+ به تاريخ یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

بی خود خواب موندی.** نشو!پاشو بیا

آخه اینم جائه پیدا کردین؟با این شیب که ما قل می خوریم می افتیم تو رودخونه

بی زحمت جوجه ها رو یه جوری سیخ بگیر که رو آتیش با سیخ نچرخه

دوغ تو شیشه...باورم نمی شه

دیر کردی دیگه نمی تونم منتظرت باشم.شاید از آتلیه بیایم

خانم با بی آر تی برید زودتر می رسید ها

فردوسی پیاده شو

خانم این چه وقت اومدنه؟درای سالن رو بستیم.به هیچ وجه نمی شه برید تو

مثکه خیلی دوست دارید برنامه رو ببینید

خواهش می کنم.برید داخل تا دیر نشده

گوشیتم روی اینا بود دیگه.نمی دم

تا پارک پردیسان؟٧تومن

بیاین سمت برج میلاد مارو می بینید

میای با ما فوتبال بازی کنی؟

بازم الویه بخور

 این ادای کی بود درآوردی؟

تو هم که همیشه خدا می خوای بری

بگیر بخواب که فردا طبق معمول صبحونه و ناهارو یکی نکنی

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

چند روز که از اصل قضیه می گذرد تازه می فهمی چه خاکی به سرت شده. دلت می خواهد از عالم و آدم پنهان شوی و در کنج عزلت برای هر اتفاقی که می افتد علل ماورا الطبیعه بتراشی.شیطان در کامنتی پرسید:مامان به خاطر به هم خوردن عروسی شیون می کرد یا فوت مادر دامادجان؟

مامان را نمی دانم.خودم اما، بهتر است بگویم هر چهار!

اول از همه دلم برای دامادجان می سوخت که آخرین بار سه سال پیش در فرودگاه از آغوش مادرش بیرون خزید . سنگ و بتن هم می فهمیدند که مادرش را خیلی ویژه دوست دارد.

دوم  خواهرم که بین امتحانات و اسباب کشی و تدریس و هزار کار دیگر لباس عروس امتحان می کرد و خرید می کرد و ذوق داشت و اکنون باید سنگ صبور مردش باشد.

سوم  مادرم که بعد از آن همه دوندگی در گرما و تحمل وسواس من دلش می خواست دخترش را شب عید عروس کند که...

چهارم مادر داماد جان که آرزوی دیدن پسرش به دلش ماند.لابد الان می گویید چه آدم مزخرفی هستم...قبول کنید که رفتگان چیزی از رنج های دنیا را با خود نمی برند. دو سه بار بیش تر آن خانم را ندیدم که بخواهم حس خاصی به جز احترام نسبت به ایشان پیدا کنم.قبول کنید که رفتگان چیزی از رنج های دنیا را با خود نمی برند این ماییم که با مرگ آن ها ، هر کدام بار غمی بر دوش می کشیم.

 

از همه ی دوستان خوبی که تاسف و همدردی خود را به هر نحو ابراز کردند سپاسگزارم.

+ به تاريخ چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()