زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

چون این روزها تعداد خوانندگانی که مرا می شناسند بیش تر از آنهایی که مرا نمی شناسند شده.پیش چه کسانی خودم را ضایع  کنم؟چرا از خودم برای آنهایی که نباید و نشاید، آتو خیرات کنم؟

چون مسئولین سایت پرشین بلاگ ،نام واقعی و شماره تلفن مرا می دانند و اگر یک وقت حرف بی تربیتی بزنم به طرفه العینی یکی می آید و در دهانم فلفل می ریزد.

 

چون های دیگر را فرامرز اصلانی برایتان شرح می دهد.

 

وبلاگ را پاک نمی کنم چون صندوق خانه و قدمتش را دوست دارم.هنوز از پاک کردن وبلاگ قبلیم مثل سگ ِ پشیمان زوزه می کشم.از شما چه پنهان به این که  وبلاگ جانم پنج سالش است و به این که در روزگاری که یک عده اول ایمیلشان سه تا دبلیو می نوشتند من بلاگر بودم ، غره هستم.

این ها را گفتم که بگویید چه آدم مزخرفی بود و اصلا چه بهتر که گورش را گم کرد.

بفرمایید نان فطیر و شراب، از دهن می افتد گوشت و خون من.

پایان

+ به تاريخ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩در ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()

از سال دوم دانشگاه ، اول مهر دیگر برایم کشک و پشمی نیست .شیفت پیدا کرده به نزدیک ترین شنبه به ٢٠ شهریور.شب قبلش تمام اهل خانه را قسم می دهم که صبح بیدارم کنند وگرنه بدبخت می شوم .باید بروم به گندهایی که توسط آموزش کل و آموزش دانشکده و گروه الکترونیک و حتی شخص شخیص من به انتخاب واحدم زده شده ماله بکشم.علاوه بر اینها کلاسی هم هست و استادی و حضور-غیابی و قلل علم و معرفتی...دوباره سلام می کنم به بنر های بزرگ ِ بیگ برادر که همیشه برایشان بودجه هست اما برای تجهیز آزمایشگاه ها نه ، به کارمند آموزش که بند نافش را با گزنه بریدند، به سرفصل ها و بارم بندی رو تخته ، به بوی روغن سوخته ی بوفه...

حالا شما با خواندن این سطور  بمب انگیزه می شوید و حتی اگر دانشجو/آموز نباشید باز می خواهید قلل علم و معرفت را چهار تا چهار تا فتح کنید.مواظب خشتکتان باشید.

حالا تا پنج بشمارید و از خواب بیدار شوید.

+ به تاريخ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()