زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

تماما پيش درآمد:

 "نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد"

 نوشته ي اوريانا فالاچي

درد با ما به دنيا مي آد،با ما قد مي كشه و باهامون اخت مي شه جوري كه حس مي كنيم مثل دست و پا هميشه بايد باهامون باشه...

وقتي حوا سيب ممنوعه رو چيد گناه بوجود نيومد.اون روز يه قدرت باشكوه متولد شد كه بهش مي گن نافرماني!

سعي كن بفهمي مرد بودن فقط اين نيست كه يه دم جلوت داشته باشي!مرد بودن يعني كسي شدن!

پستي يه جونور خون خواره كه هميشه سر راهمون كمين كرده و ناخوناشو به بهانه هايي مثل مصلحت و عقل و احتياط تو  تن تموم آدما فرو مي كنه!

فقط كسايي كه زياد گريه مي كنن مي تونن قدر قشنگياي زندگي رو بدونن و خوب بخندن!

قانوناي ظالمانه يه امتياز دارن اونم اينه كه تنها با مبارزه كردن و فدا كردن جون مي شه باهاشون طرف شد.

حتي وقتي به كسي وابسته نباشي مجبوري زمينتو وقتي شخم بزني كه آفتاب و بارون و فصلاي سال تعيين مي كنن.

شجاعت خواهر خوش بينيه!من خوشبين نبودم چون شجاع نبودم.

+ به تاريخ دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()