زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی:
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی ...                                   پابلو نرودا

 

اگه پیتر پن نصف شب می اومد کنار پنجره ی اتاقم، تو صورتم از اون گردای طلاییش می ریخت و با هم پر می زدیم به نا کجا آباد:

تو راه به ریش همه ی اونایی که سواره و پیاده،تو ترافیک عرق می ریزن می خندیدیم،به صف پمپ بنزین،به کروکی افسر،به خیابون یه طرفه،به سربالایی و سرپایینی،به سرعت گیرای ساندویچی،به مترو،به اتوبوسای لبریز که مثل مشک دوغ دلتو هم می زنه،به تاکسی بیسیم،به هر چی  می دیدیم می خندیدیم.به خط ترمز ماشینی که داره می زنه به یه نابینا،به مردی که جلوی مغازه ش داره انگشت تو دماغش می کنه،به نوجوون آفتاب سوخته ای که داره تراکتایی که قراره پخش کنه رو یه جا می ریزه تو جوب،به کله ی کچل اون دو تا پیرمرد که تو آریاشهر ساز و دهل می زنن،به همه چی می خندیدیم.فقط برای ما خنده داشت،چون می دونستیم دیگه برامون تکرار نمی شن.

می خندیدیم و به جلو می جهیدیم.اون بالا لابد هوا خنک هم هست.تشنه م که می شد پیتر پن برام یه تیکه ابر می کند ویه جا قورتش می دادم.بعد یه پرنده رو سر پیتر پن اجابت  مزاج می کرد و  به اونم می خندیدیم.

وقتی رسیدیم نا کجا آباد...من که نمی دونم چه حسیه!لابد اون جا هم فقط می خندیدیم!

پی اس:

1.      حالم یه جوریه که حس می کنم اگه بنویسم جز تف و لعن خواننده چیزی عایدم نمی شه اما گواراست!

2.      ماکوندو وسعت پیدا کرده و دنیای مجازی رو هم گرفته... طاعون بی خوابی به من هم سرایت کرد.الان دارم دوران نقاهتو می گذرونم!

3.      از کوه که برگشتم توهم کوله پشتی سنگینی که رو دوشم بود نذاشت بخوابم،حتی نذاشت از این پهلو به اون پهلو بغلتم،خسته ام الان!

 

+ به تاريخ شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()