زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است 

 به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم 

 که سرنوشت درختان باغمان تبر است

                                         سید مهدی موسوی

به هرکی می رسی می ناله از کارای آوار شده روی سرش که تمومی ندارن و نمی فهمه کی شب شد و کی روز...آخر الزمونه دیگه! فکر می کنم آخر ِ زمان ِ ماست و دنیا فعلا خیال وایسادن نداره،همون طوری می گن که زمانه هایی قبل از ما بوده.به نظرت مهم ترین ویژگی ِ قشنگ ِ زمانه ی بعد از ما چی می تونه باشه؟اگه عشق مال زمونه ی ماست...

مثل خواب،می شینم کنار پنجره،باد از لا به لای شاخه های چراغونی شده با خرمالوهای کال می خوره به موهام.خنک،پاک!پاک،خنک!زندگی لحظه های قشنگش ساده تر از این حرفان...

تلفن اگه به برق نباشه من بابا و مامانم رو هم به جا نمی آرم.جناب عالی؟؟؟           همش از حافظه ی تصویری و چشم و بینایی و ...استفاده می کنم!طوری که عصبانی ترین و علاف ترین فرد خانواده موقع بی برقی منم!از معدود حسن های بی برقی اینه که من یکی می فهمم چقدر از این دو کنیز ِ سیاه کار می کشم .خدایا دست ما را بگیر تاریکی های خانه ی آخرت!

+ به تاريخ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧در ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()