خودکار ته کشیده و دستی به روی میز
کاغذ به زیر جمله ام اِقرار میکند:
اینجا نبود، نه، به خدا هیچکس نبود
غیر از خدا که هِی خودش اصرار میکند محسن عاصی ِ خودمون
چقدر شروع دوباره سخته.این مدت این قدر اتفاق افتاده که تعریف کردنش برای یه دوست سخت بود چه رسد به نوشتنش تو وبلاگ!اما امروز تصمیم ِکبری گرفتم دوباره بنویسم،درست در شرایطی که سرم از همیشه شلوغ تره.فردا دوتا کوئیز دارم،دو سری تمرین باید تحویل بدم کلی جزوه ی پاک نویس نشده دارم و اتاقی که توش بمب ترکیده و چشم و مغز و جسم خواب!!!اما روحم بیداره و با حسی مثل ِباز کردن ِکادویی که واقعا نمی دونی توش چیه منو به اینجا کشوند.منم مثل ِمادری که از شیطنتای ِبچه ش خسته شده گذاشتم هر غلطی می خواد بکنه!!!
پس فعلا هیچ!