زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:آدمک بیا بریم شهر خدا        پیش اون شکوه کنیم از آدما                    

 رامش(خزیمو به خزی خودت ببخش)

دیروز با دو تا از دوستام رفتیم کوه.مثل سگ پشیمونم که چرا تنها نرفتم.اصلا چرا رفتم!؟!از همون اول بی نظمی و بی برنامگی و بی هدفی موج می زد. هم زمان با مینی بوس نیروی انتظامی رسیدیم.بدو بدو بدو بالا بالا بالاتر...من از خستگی یه هفته ی شلوغ فرار می کردم و از سردی بینمون.

موقع صبحونه بحث گندی بالا گرفت.به من برچسب پرخاش گر خورد و برچسب هایی که به زبون نیومد و از ذهن گذشت.همش بحث بود:تا کجا بریم بالا،چی گوش بدیم،کجا ناهار بخوریم،کی برگردیم...

سرعت قدمام تندتر و تندتر می شد و به پشت سرم نگاه نمی کردم.یهو دیدم نیم ساعت گذشته.به خودم گفتم :از کیا در میری؟اینا رفیقاتن!اگه طوریشون بشه!اگه...نشستم لب یه صخره و به دره ی عمیق زیر پام زل زدم تا برسن.هردو از دستم دلخور بودن اما به روی خودم نیاوردم.به طرز عجیبی دلم می خواست تنهاییم ادامه دار باشه چون از با هم بودن سودی عایدم نمی شد.

تو یه کافه نشستیم چایی بخوریم.یه دختره رو یکی از تختا نشسته بود داشت با شدت تمام قلیون می کشید.خودشو مثل تئاترای روحوضی درست کرده بود:موهای طلایی و لباس گل گلی !گونه هاشو مثل آنت و لوسین قرمز ِ قرمز کرده بود.مردی که روی تخت کناری نشسته بود گفت این زن نیست!مرده!هر هفته هم می آد...چشمام مثل تلسکوپ بیرون زد.البته همه ی وجنات و سکنات آبجی/دادشمون تشنه ی توجه و نگاه بود.به بهانه ی دستشویی از کنارش رد شدم تا صداشو بشنوم.داداش/ آبجی برای کامل کردن عیش امروزم با صدای کلفت و نکره و لبخند نفرت انگیزش بهم گفت:خسته نباشید!!!مثکه فازمو گرفته بود...همه رو برق می گیره مارو دغدغه های عاطفی انیشتین!چنان مرسی ئی بهش گفتم که از صد تا فحش بدتر بود.

می دونستم همچین آدمایی هستن اما باهاشون مواجه نشده بودم.دیدن کسی رو که مردانگی رو بازیچه ی ذهن بیمارش کرده بود حالمو بدتر کرد،و دیدن آدمایی که تحسینش می کردن!

نمی دونم چرا این قدر بد اخلاق شدم.بدون تو دیگه کوه و طبیعت هم مـأمن من نیست.زودتر بیا!

+ به تاريخ جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()