زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:آن کس که الکترونیک نمی داند وارد نشود.              

           سردر دانشکده ی ما

واقعا از درس خوندن خسته شدم.پنج ساعتی تا امتحان مونده . از شدت عجز چند دقیقه یک بار از پشت میزم بلند می شم ، تو اتاقم قدم می زنم و یه نگاهی به سر وضع ِ  ژولیده م تو آینه می کنم."آینه می گه تو همونی که یه روز/می خواستی خورشیدو با دست بگیری/ولی امروز شهر شب خونه ت شده..."

به مامان می گم این روزا به سربازی که توی جنگای داخلی ِ کنگو کشته می شه حسودیم می شه.آخه زنده بودن براش به معنای خوردن ِ وعده ی بعدی غذاشه!

منتخبی از جزوه ها و کتابامو می ریزم تو کوله پشتیمو از خونه می زنم بیرون.توی شیشه های تاریک مترو خودمو یه الاغ می بینم،مثل پینوکیو تو  آب ِچشمه...زیادی  تو شهربازی موندم و از روی استادم شرمنده ام!

حوصله ی احمقایی که از آخرین لحظات هم نمی گذرن رو ندارم.آخرین نفر می رم تو کلاس.برگه ها توزیع می شه و من رسوا...

خب از همچین کسی انتظار ندارید تاپ استیودنت شه دیگه...گند زدم رفت!کلافه

 

+ به تاريخ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧در ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()