زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

لاابالی چه کند دفتر دانایی را


طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند


نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آنست که دلبر بیند


ور نبیند چه بود فایده بینایی را

سعدی

امروز انقدر بداخلاق بودم که بهم نشان ِدرجه یک ِ بخت النصر دادن!با جمیع اطرافیان  دعوا کردم و سعی داشتم کسی از قلم نیفته.بابا حق دارم خوب...یه ماه و نیمه که در حال میان ترم دادنم.نه درسایی که تو امتحان می آد رو حالیمه و نه درسایی که تازه یاد می گیرم.آخر و اول و وسط هفته برام فرقی نداره.کوه و جمیع تفریحات سالم هم گور باباش!از بس به پیسی خوردم سگ چرخ تو چمنای دانشکده و نسکافه خوردن با دوست نماها برام شده منتهای تفرج!


تو گرماگرم کنکور یه دوست ازم پرسید:چرا اعضای داخلی بدن متقارنن ولی قلب قرینه نداره؟چرا وقتی یکیو که دوست داری رو می بینی قلبت از جاش کنده می شه؟

یادمه چندروز رو مخ ملت یورتمه رفتم که جواب این سوالو پیدا کنم.آخر جواب درست رو خودش بهم داد:دل قرینه ی معنوی و نامرئی قلبه و وقتی قلبت از جاش کنده می شه می خواد به دل برسه!(امیدوارم درست یادم مونده باشه)من که کرکره ی دل رو کشیدم پایین. دل ِ نوشمک شکسته و قلب ِ بزرگنما درد می کنه!لطفا برای دل تعطیل ِ من و دل شکسته ی اون و قلب اون یکی دعا کنید.


+ به تاريخ پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧در ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()