زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

رحیم معینی کرمانشاهی

 

دخترک لب شکری که داره گریه می کنه و آب بینیش از شکاف لبش مستقیم می ره تو دهنش.

پسرکی که فقط یه دست برای  چرخوندن چرخای ویلچیرش داره.

نوزادی که به خاطر چسبندگی انگشتاش مثل نوزادای اطرافش نمی تونه شیشه ی شیر رو تو دهنش نگه داره و بعضی وقتا گرسنه می مونه.

نوزاد دیگه ای که از تو سطل آشغال و با بند ناف دراز پیداش کردن.

.

.

.

خدایی که بنده هاش گفت بچه هاتونو از ترس فقر از بین نبرید و بنده هایی که از ترس فقر و گاهی آبرو  بچه هاشونو سقط کردن یا بعد از تولد یه جایی رها کردن.

خدایی که گفت نعمت های منو تکذیب نکنین و بنده هایی که  راحت طلبانه خودشونو  از شر بچه های معلول جسمی و ذهنی شون خلاص کردن.

خدایی که گفت:از اموالتون به فقرا ببخشید و بنده هایی که خرج کردن برای خودشون فیض عظیم بود و برای فقرا عذاب الیم.

.

.

.

و همه ی ما که در معایب دنیای اطرافمون مستقیم و غیر مستقیم نقش داریم اما بعضی هامون خودمون در شرایطی قرار می دیم که اونا رو نبینیم تا فراموششون کنیم. وقتمونو با خرپولا و خوش تیپ ها و قدرقدرت ها می گذرونیم  تا روز قیامت که با همونا محشور شیم!

 

پ ن:می خواستم پست مشترک قرار کوه رو بذارم اما به قول اخبار هواشناسی "در شب و روز گذشته " در شرایط متضادی قرار گرفتم که فکر کردم باید زود بنویسمش.

 

 

 

+ به تاريخ جمعه ٦ دی ۱۳۸٧در ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()