زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

مخور غم گذشته،گذشته ها گذشته

هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته     

      معین(کی بود گفت جوات؟)

پس از سیگنال:سر امتحان همه ی فرمول ها از سرم پرید.حس و حال بنایی رو داشتم که می خواد منارجنبون بسازه ولی آجر نداره.الهی دیگه ریختشو نبینم...

اه!تا به حال تو مسیر به پست هیچ برقی ئی نخورده بودم ،از شانس الان یکی داره بغل دستم قضیه ی نایکوئیست (یه قضیه مهم برای نمونه برداری از سیگنال ها)رو می خونه!

مجددا اه!دیشب خمیردندونمون تموم شد.الان می بینم یه لعنتی با مارک سیگنال  جلوی آینه جا خوش کرده.

 

قبل از مدار منطقی:دیشب 5دقیقه برف اومد و امروز تمام مسیر پیاده نوردی من تا کتاب خونه یخ بسته.از اون جایی که تنها بخش تفریحی این پروسه پیاده رویشه من استقامت می کنم حتی اگر بر ما گلوله بارد!(لگن خاصره ی مان خورد شود)

قبل از اندازه گیری الکتریکی:پاشو!نذار تجربه ی منطقی و سیگنال تکرار شه!چنان با علاقه آماده ی رفتن می شم که همه ی مجاهدین علم و معرفت در طول تاریخ،برام کف و سوت و هورا و هلهله حواله می کنن.باید به فکر کتونی نو باشم چون جای راه رفتن رسما دارم خودمو رو زمین می کشم. 

قبل از امتحان الکترومغناطیس:

بگذشت تریلی از دو کتفم

پاس شو و نگیر دوباره خفتم

نامردا برگه رو از زیر دستم کشیدن وگرنه من حرف واسه گفتن زیاد داشتم.از خستگی جلوی پامم نمی تونم ببینم چه برسه به اینکه برم میدان و پلاریزاسیون و کوفت و درد بخونم!

 

قبل از الکترونیک 1:روحیه مو با چنگ و دندون حفظ کردم.خانوم مامان می خواستن لطف کنن مارو از کتاب خونه بیارن که زمان ذخیره کنیم ولی اینقدر نیومدن که کتاب خونه تعطیل شد و مارو ریختن تو پارک و مجبور شدیم با رفیقمون یک ساعت و نیم بدمینتون بزنیم که یخ نزنیم!بنابراین طبق معمول یه فصل موند.

الان رسیدم خونه و مثل انار آبلمبو شده ام.به اقصا نقاط عالم می سپرم که بیدارم کنن و گوشیمو کوک می کنم واسه ساعت 2 نیمه شب! راس 1:59 دقیقه مثل فنر بیدار می شم!پس نیازی نیست که کسی بخارد پشت من،اونا هم نخاروندن !!!!

دارم رسما ماسفت رو سمبل می کنم.خدایا به فریادم برس!!!

خیلی خوبه آدم قبل از امتحان بشینه تو بوفه و به بچه هایی که رشته های چیپ می خونن و سرخوشن فحش بده تا به قول بهروز خالی بند آنفلانگتوس نزنه!

قبل از مدار2:آدم وقتی الکترونیکو می ده حس می کنه امتحانا تموم شده!البته آدم!ولی منم که ابرانسانم اصلا درسم نمی آد!!!عملا از ساعت 4 عصر شروع کردم به مطالعه ی جدی!ساعت 9 به پوچی رسیدم گفتم یه کم بخوابم ولی به طرز روان پریشانه ای نه ساعتی کوک کردم  و نه به کسی سپردم!ساعت 10 صدای زنگ گوشیم از خواب بیدارم کرد.تازگیا فرشته های نجات زنگ می زنن!دوباره نشستم سر درسم ولی یقینا تموم نمی شه!

دارم دو فصل آخرو تو پارکینگ دانشگاه می خونم.از رفقا  هر کی رد می شه یه بوق می زنم یه متر عمودی می پره بالا!دم آخری نفرین جمع می کنم.

 

 

آنچه خواندید مختصری از دفتر خاطرات من در ایام امتحانات بود.

 

+ به تاريخ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()