زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

 

پیش درآمد:

پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه می دانی ؟
آن سوی این مرز ناپیدا
چیست ؟
وانکه زان سو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز این جایی که می بینم نمی دانم .
پرسنده : یا جز این جایی که می دانی نمی بینی ؟
مزدک : من نمی دانم چه آن جا یا کجا آن جاست!

مهدی اخوان ثالث

 

اون:می شه پوستر مارکز* که روی دیوار اتاقتو  بدی به من؟

من:اممممم**...خیلی دوسش داری؟

اون:بهش ارادت دارم.چند تا داستان کوتاه ازش خوندم.

(من بگردم اون سابقه ی مطالعاتیو)

من:اممممم... بردار ببر.

(گروه خون طرف به این صوبتا نمی خوره!جا داره یه سوال بپرسم که حسن یا سوء نیتش معلوم شه)

من:خدایی دوسش داری یا یا به هر دلیلی نمی خوای رو دیوار اتاق من باشه؟من اگه اینو بدم به شما می رم یه گنده ترشو از انقلاب می گیرما!فقط کارم زیاد می شه!

اون:ببین...آخه این یارو  کمونیسته...!

 

از اولم می دونستم اما اثباتش دردشو بیشتر کرد.درد ِ خر فرض شدن!

هیچ وقت به خودم اجازه ندادم اینقدر مصرانه با خرمن کوب برم تو عقاید یک موجود زنده!چرا بعضیا فکر می کنند در چند سالی  که زودتر از ما  از رحم مادر بیرون پریدن به اندازه ی تمام  بشریت خرد اندوختن؟

*گابریل گارسیا مارکز

**صوت نارضایتی و تردید من!

+ به تاريخ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()