زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:رسیدیم و رسیدیم،کاشکی نمی رسیدیم

             تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم

بعد از عوارضی ساوه -تهران وایسادیم با همسفرامون خداحافظی کنیم.تا از ماشین پیاده شدیم طوفانی برپا شد که داشت لباس و دودمان و خودمونو برمی داشت می برد.ملت فقط عربده می کشیدن:خداحافظ.خداحافظ دیگه!!!  و می دویدن تو ماشیناشون.خیلی مراسم باشکوهی شد.اشک های حلقه زده شده رو باد برد!

جلوتر که رفتیم از شدت گرد و غبار،  آسمون قهوه ای پررنگ شده بود.خدایا نکنه می خواد زلزله بیاد!؟مثکه این زلزله و طوفان از یاسوج داره مارو تعقیب می کنه.خدایا من به این خوبی و نازی!چرا دوست داری من نباشم؟من اگه نباشم...!!!

قیافه ی خودمو تصور کردم که کله م مونده لای در ماشین وترکیده و مامانم می گه:دیدی چقدر عجله داشتی برگردی؟اجل تو همین تهرون مچتو گرفت!حالا برو جواب نکیر و منکر بده...

 جلوتر تر که رفتیم آسمون صاف و تا کمی آبی شد و یه بارون خوشگل زد همه ی خاکهای روی ماشینو گل کرد.عین داهاتی ها از دیدن شهرمون ذوق کردم و حتی می خواستم برم با میدون آزادی عکس بگیرم.

مثل همیشه واجب ترین کار بعد از رسیدن به خونه یا هتل ، اجابت مزاج بود و دو تا دستشویی به طرفه العینی پر شد.من و آبجی کوچیکه که ناکام مونده بودیم رفتیم چمدونا رو بذاریم سرجاش. آمممممما!

در ِ اتاقا قفل بود.موقع رفتن در همه رو قفل کردم و کلیداشو گذاشتم تو اتاق خودم.اما هرچی فکر می کردم یادم نمی اومد که کلید خودمو کجا قایم کردم.همزمان از دستشویی ها صدای جیغ و عربده می اومد که: چرا فقط آب داغ داریم،سوختم،برو اون فلکه رو باز کن!            آممممممما!

شیرفلکه ها کف یکی از کمدای اتاقم بود. ویترین ها و کابینتا و جاکفشی و توی کفشا و زیر فرشا و گلدونا و هرجا که می شد یه کلید رو قایم کرد گشتم.نبود که نبود!شک کردم که شاید با خودم بردم سفر و یه جا گم و گورش کردم اما بزنم به تخته اهل گم کردن نیستم.از فرط سردرگمی و عذاب وجدان سردرد گرفتم.

یهو آبجی کوچیکه گفت:من یه نسخه از کلید اتاقمو تو دسته کلیدم دارم.بنابراین خیلی شیک در اتاقشو باز کرد و رفت تو.منم عین گرسنه ای که جلوش قرمه سبزی می خورن نگاه می کردم.کلیدشو به بقیه قفلا امتحان کردیم ولی فقط داخل قفل می رفت و نمی چرخید.

خیلی شجاعانه ماجرا رو برای مامان و بابا که حالشون تعریفی نداشت بازگو کردم.مامان گفت: شاید بشه با اون کلید و سنجاق سر یه کاری کرد! -صدای خنده ی بقیه- شاید باورتون نشه مامان ِ قهرمان یک تنه همه شونو باز کرد.-خیط شدن ِ بقیه- یک آفتابه ی منحصر به فرد هم به من گرفت بدین مضمون:تو چه مهندسی هستی که نمی تونی یه قفل باز کنی؟؟؟

چقدر به امنیت خونه مون می نازیدیم! راستی ماهی قرمزی  هم بعد هشت روز زندگی در  منجلاب زنده بود.سبزه ها هم برخلاف نظر مامان سبز بودن فقط عین جنگل آمازون رشد کرده بودن!

+ به تاريخ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()