زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:بشکن بشکنه،بشکن

              من نمی شکنم،بشکن!

به هر ضرب و زوری بود ساعت ده شب رسیدیم شوش.اولش قصد توقف نداشتیم ولی وقتی  تابلوی بستنی با شیر گاومیش رو دیدیم  این قصد رو پیدا کردیم!

یه دونه آرامگاه دانیال نبی  دم  ِ بستنی فروشی بود.وقتی یه مامان بزرگ عضو تیم سفر باشن نمی شه یه دونه جای زیارتی رو میسد کنی و این زیارت همانا و ماندگار شدن توی شوش همانا!

 چاق سلامتی مختصری با دانیال نبی کردم و مثل فشنگ زدم بیرون دنبال مستراح! همین که دستشوییش آفتابه ای نبود کلی خدا رو شکر کردم -در غیر این صورت باید معطر می اومدم بیرون-اگرچه شلنگش مثل لوله پولیکا بود و خودت باید می رفتی سمت شلنگ نه اینکه شلنگو  ببری سمت خودت!!!

بعد از دستشویی جهان پیش چشم اندرم روشن شد.تازه فهمیدم از روی پلی رد شدم که زیرش یه رودخونست.چشم انداز مقبره و رودخونه معرکه بود.اطرافش نمایشگاهی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد بود و من مثل همیشه فقط خودم بودم و دوربینم، آس و پاس!

حالا بیا در به در دنبال هتل  و رستوران بگرد و شام پیدا کن بریز تو شیکم عهد و عیال که هوس ِ ماهی جنوب کردن! جاگیر که شدیم قفس گیتا -همستر باقی مونده - رو گذاشتم لب پنجره یه بادی به کلش بخوره. رفتم مسواک بزنم یهو دیدم صدای شکستن شیشه اومد.خدایا!یعنی گیتا افتاد تو خیابون؟باجناقا دست به یقه شدن؟آمریکا از عراق سیگارت انداخت؟

معلوم شد دخترخاله ی تفلون ِ ما که از هوش سرشاری بهرمنده می خواسته بره گیتا رو ببینه با زانو رفته روی شییه ی میز پذیرایی و  خوردش کرده! ملت داشتن برآورد می کردن که شیشه بخرن بذارن سرجاش یا خسارتشو بدن!منم چون از این دست تجارب تخریبی تو اردوها زیاد داشتم و می دونستم که تو هتلای ایران مسئول ِ صندوق همه ی ناکامی های زندگی شو تو صورت حساب درج می کنه ، گفتم بهتره  بخرید بذارید سرجاش !

بشکنه این زبون که شر بپا کرد!صبح باجناقا با چه ژانگولری شیشیه شکسته هه رو معدوم کردن و  کل شهر رو  دنبال شیشه تیره گشتن که یافت همی نمی شد!تو همین گشتنا یه موتور گازی ِ پرپروک با دو تا سرنشین ِ خمار ، ذارت زد چراغ ِماشینمونو شکوند! و به طرز ِشیکی در رفت.

حالا باید گربه رقصونی های ایران خودرو رو تحمل می کردیم تا یه چراغ بندازن!مایی که می خواستیم ماکسیمم٢٠ تومن پول شیشه-از نظر هتل-رو سیو کنیم حالا باید ۴۵تومن می دادیم واسه چراغ! یه روز ِ کامل علاف  شدیم و آخرش گفتن:برید شهر خودتون، به ما چه!! چقدر دوست داشتم تفلون باجی رو با مشت تو همون جای خالی چراغ جا بدم!تصورش باحاله:یه ماشین تو جاده با یه چراغ روشن و یه تفلون لهیده!

اوقات فراغتمونو با بازدیدِ مجدد از موزه ی شوش و کاخ آپادانای داریوش و قلعه ی باستان شناسی غنی کردیم._سر فرصت تمامی دق ِدلی هامو سر سازمان میراث فرهنگی در یک پست ِ منفک خالی می کنم.فعلا عکس هارو توی ضمیمه می ذارم که خودتون قضاوت کنین!_من و سایر اولاد در محوطه ی کاخ آپادانا سوار شتر شدیم وبسی نشاط و طرب برفت .شتر ِنامرد  که به نظر موجود آرومی می آومد موقع پیاده کردن ِمن،یهو با شتاب ١٠gفرود اومد و من که سهله، نیل آرمسترانگ هم بود داد و هوار راه می نداخت.

مقابل ِدرب این مجموعه ی تاریخی  محصولات فرهنگی چون:آلوچه های جیگر پاره کن و سی دی های ناکپی رایت می فروختند که به قدر حاجت ابتیاع کردیم.

راه افتادیم سمت اندیمشک ،دزفول و خرم آباد.نرسیده به خرم آباد روستایی بود به اسم افرینه که یه آبشار فوق العاده داشت و می شد کنارش هر چقدر دوست داری چایی بخوری.ناهار ِ مایل به شام رو در ساعت ِ پنج ِ عصر -مثل شاملو بخونید- تو یه پارک جنگلی نزدیک خرم آباد خوردیم.

شب رو تو بروجرد سپری کردیم.این سپریدن هم زمان شد با ورود ِ موج بارندگی و هوای سرد به میهن عزیز. من نمی دونم اون مسافرای نوروزی که تو چادر خوابیدن چطوری دوام آوردن؟اونم درحالی که ما هر کدوم یه شوفاژ رو بغل کرده بودیم و ده تا پتو رومون بود  و باز تا صبح لرزیدیم.می گن آب و هوای بروجرد مثل پاریسه و اون سال که تیم ولی واسه جام جهانی می خواست بره فرانسه یه ماهی اونجا اردو زد.پس پاریس سرده رفقا!

صبحونه رو برفراز تپه ی زیبای چغای سابق و شهدای کنونی-با تشکر از مدیکوس- که به کل شهر اشراف داشت،خوردیم. دریاچه و سدشم گذرا دیدیم و راهی تهرون شدیم.بارون و بعضا برف در مدلای مختلف بر درختان پرشکوفه می بارید و گواه ِ به فنا رفتن میوه های امسال بود.ازاین جا به بعد رو دیس کانکت شدم .چشم وا کردم دیدم مامان یه ساندویچ سمتم گرفته و می گه : پاشو ناهار!ویندوزم که بالا اومد ِ دیدم رسیدیم ساوه.

همچین که انداختیم تو اتوبان ساوه - تهران، خاله زنگ زد و گفت:پلیس ِنامحسوس ِ اتوبان -یه چیزی تو مایه های کبرا11 -به خاطر ساندویچ خوردن ِ بابات شماره ی ماشینتونو برداشت!!!این دفعه اصلا دلم نسوخت چون درست دو دقیقه قبل ، به بابا گفتم:بذار من برونم شما غذاتو بخور ، ولی توجه نکرد!حالا بی خیال نمی شد که! به اون نون ته ساندویچ هم رحم نکرد.فکر کنم صغرا 11هه  از بس جریمه نوشت دستاش پینه بست.امسال خدایی کنترلشون روی راه ها خیلی بهتر شده بود.دستشون درد نکنه.

 

 

+ به تاريخ یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()