زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

سلام

روزی رو نمی دیدم که مجبور شم احساساتمو تو یه نامه برات بنویسم.آخه حس می کردم نیازی نیست حرفای دلتو واسه کسی که تو دامنش بزرگ شدی بگی و خودش همه چیو می دونه.اما  حالا که حال و احوالت خوب نیست می ترسم خدای نکرده از دستت بدیم و  اینا ناگفته بمونه.

همیشه دوستت داشتم.چه اون وقتا که با دوستام هر هفته  مزاحمت می شدیم و چه حالا که تا یه تعطیلی طولانی نرسه سراغی ازت نمی گیریم. چه روزایی که باهامون مهربون بودی و می ذاشتی سرمونو بذاریم رو دامنت و با گرمای تابش خورشید خوابمون ببره و باد موهامونو نوازش کنه و چه روزایی که چنان باهامون سرد می شدی که  از دستت فرار می کردیم. همیشه دوستت داشتم چون دوستمون داشتی.هربار که می اومدیم و هر چند نفر که بودیم،دار و ندارت رو تو طبق اخلاص می ذاشتی حتی اگه آسمون بخیل می شد.مثل همه ی مادرا به شکم ما می رسیدی،اگه کج می رفتیم به روش خودت بهمون هشدار می دادی، و تو شادی و غم یادمون می دادی که مثل خودت زود به تعادل برسیم.

اما ما نمک نشناسی کردیم.هرچی بزرگ تر شدیم توقعمون ازت بالاتر رفت:پس این غذا چی شد؟می خوام خونه بسازم بد نیست یه کمکی بکنی!!و...ما همش ازت انتظار خدمت داشتیم و خدمتی بهت نکردیم.حتی تعادل وجودت رو هم بهم ریختیم.ما باعث شدیم که اینجوری ضعیف و لاجون بشی.می دونم خدا از سر تقصیراتمون نمی گذره اما حلالمون کن.

فقط از خدا می خوام  عمرت به ازدواج کردن و بچه دار شدنم قد بده.همش به این فکر می کنم که بچه هام بدون تو چطوری بار میان؟!اون همه  عکس و فیلم و یادگاری هات به اندازه  یه لحظه بودن در کنارت می تونه بهشون زندگی کردن رو یاد بده؟!ما بد کردیم، به خاطر ِ اونا بمون مادر ِ طبیعت!

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()