سلام
روزی رو نمی دیدم که مجبور شم احساساتمو تو یه نامه برات بنویسم.آخه حس می کردم نیازی نیست حرفای دلتو واسه کسی که تو دامنش بزرگ شدی بگی و خودش همه چیو می دونه.اما حالا که حال و احوالت خوب نیست می ترسم خدای نکرده از دستت بدیم و اینا ناگفته بمونه.
همیشه دوستت داشتم.چه اون وقتا که با دوستام هر هفته مزاحمت می شدیم و چه حالا که تا یه تعطیلی طولانی نرسه سراغی ازت نمی گیریم. چه روزایی که باهامون مهربون بودی و می ذاشتی سرمونو بذاریم رو دامنت و با گرمای تابش خورشید خوابمون ببره و باد موهامونو نوازش کنه و چه روزایی که چنان باهامون سرد می شدی که از دستت فرار می کردیم. همیشه دوستت داشتم چون دوستمون داشتی.هربار که می اومدیم و هر چند نفر که بودیم،دار و ندارت رو تو طبق اخلاص می ذاشتی حتی اگه آسمون بخیل می شد.مثل همه ی مادرا به شکم ما می رسیدی،اگه کج می رفتیم به روش خودت بهمون هشدار می دادی، و تو شادی و غم یادمون می دادی که مثل خودت زود به تعادل برسیم.
اما ما نمک نشناسی کردیم.هرچی بزرگ تر شدیم توقعمون ازت بالاتر رفت:پس این غذا چی شد؟می خوام خونه بسازم بد نیست یه کمکی بکنی!!و...ما همش ازت انتظار خدمت داشتیم و خدمتی بهت نکردیم.حتی تعادل وجودت رو هم بهم ریختیم.ما باعث شدیم که اینجوری ضعیف و لاجون بشی.می دونم خدا از سر تقصیراتمون نمی گذره اما حلالمون کن.
فقط از خدا می خوام عمرت به ازدواج کردن و بچه دار شدنم قد بده.همش به این فکر می کنم که بچه هام بدون تو چطوری بار میان؟!اون همه عکس و فیلم و یادگاری هات به اندازه یه لحظه بودن در کنارت می تونه بهشون زندگی کردن رو یاد بده؟!ما بد کردیم، به خاطر ِ اونا بمون مادر ِ طبیعت!