زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

دل خسته ام از شهر نامردی ها و رندی ها

 پایان خوبم باش!مثل فیلم هندی ها

سید مهدی موسوی

آن چه که می خوانید شرح سفر ده روزه ی ما در تعطیلات نوروز ٨٨ است.امیدوارم اگر خوشایندتان نیست طبع نازکتان را خش نیندازد:

بالاخره نظر من به بقیه چربید و قرار شد بریم سمت چهارمحال و بختیاری و کهکیلویه و بویر احمد.حوصله ی جاهای تکراری و رطوبت شمال و گرمای جنوب رو نداشتم.

صبح زود کله ی سحر پاشدیم اما کی می گه راه افتادیم؟منتظر موندیم تا مهمونی که ترسیده بود ما بریم وبرنگردیم و نتونه از خاله اینا عیدی بگیره بره!اما چون بی خیال نمی شد ما راه افتادیم و خاله اینا موندن.

فلکه های آب و گاز رو بستم و به منظور ایمنی بیش تر در همه ی اتاقا رو قفل کردم.کلیداشم گذاشتم تو اتاق خودم و در اتاقمم قفل کردم که دزده تو یکی از اتاقا گیر بیفته تا ما بیایم بدیمش دست قانون!

سیتا و گیتا(همستر هام)رو نمی شد به کسی سپرد.اگرم می ذاشتمشون خونه موقع برگشتن باید تشییع جنازه شون می کردم.لذا با یه تور و کش در قفسشونو بستم و گفتم:شمام بیاین!طفلکی ها موشن سیکنس گرفتن تو ماشین.حسابی هم جاشونو خیس کردن.

درست وقتی طبیعت داشت قشنگ می شد شب شد و جاده پیچ  واپیچ!تو همین پیچا یه نگاه به ته دره کردیم ببینیم اگه بمیریم چقدر می میریم،دیدیم جنگل داره خیلی شیک می سوزه!مامان زنگ زد که محل تقریبی رو گزارش کنه،گفت:ده کیلومتری یاسوج جنگل آتیش گرفته.آقای پاسخ گو گفت:بله قبلا گزارش شده،آتش نشانی فرستادیم.یه کم که رفتیم جلوتر دیدیم نوشته :یاسوج ٢۵کیلومتر! حالا نمی دونم آقاهه خالی بسته بود یا واقعا تو ١٠ کیلومتری شهر هم آتشی برپا بود!

ورودی شهر کلی چادر هلال احمر و استان داری بود.بابام که علاقه ی وافری به جمع کردن بروشور و نقشه داره جلوی یکی شون ترمز گرفت اما اون وقت شب کیسه زباله هم تموم می شه چه برسه به نقشه!

شب سیتا وگیتا رو گذاشتم تو کمد که اگه سیتا دوباره خواست شر بپا کنه مجبور نشم کل هتل رو دنبالش بگردم.شکر خدا مثل بچه ی آدم تا صبح به دیوار قفسشون چنگول انداختن و با هم دعوا کردن(آخه شبا بیدارن)

خاله اینا شب رو تو شهرضا -شهر آقای خاطرات ویژه- خوابیدن و حوالی ١١ صبح اومدن پیش ما.تصمیم گرفتیم بریم آبشار یاسوج که خیلی نزدیک بود و ناهاری بزنیم.

بعد ناهار رفتیم قد و بالای آبشار و زیارت کنیم که دیدم مردم دور یه پسر ٨ساله حلقه زدن.طفلی از کوه پرت شده بود!ما گفتیم بابا اینو تکونش ندین کار دستتون می ده گوش نکردن.طفل معصوم بالا آورد و رنگش رفت تو مایه های زرد چوبه .هر کی یه تئوری و تز می داد که خاله زنگ زد اورژانس.جالب اینجا بود که خانوادش اصلا خبر نداشتن.شوهر خالم از همه ی خانواده های اون جا آمارگیری مسکن و نفوس کرد تا خانواده شو پیدا کنه.بنده خداها از فرط نگرانی تو چادر خواب بودن.اورژانسیا یه سرم بهش وصل کردن و بردنش.نمی دونم چی به سرش اومد طفلک.ایشاله که زنده و سلامت باشه!

نزدیک آبشار یه صحنه دیدم که  موهای داخل بینیم هم سیخ شد!یه پسر بچه داشت تو ارتفاع ١۵٠-١٠٠متری کوهی با شیب٨٠-٧٠ درجه رو یه درخت ژانگولر بازی می کرد.گفتم الان می افته و چهل تیکه می شه و تراژدی رو کامل می کنه!ملت ِ احمق هم کارشون شده بود کف و سوت و فیلم برداری!منم اون پایین داشتم خودمو به در و دیوار می کوبیدم که بابا نگاش نکنید این جوگیر شده.هم زمان بهش انواع واژه های سخیف رو رگباری پرتاب می کردم و تهدیدش می کردم که به پلیس خبر می دم-یه لحظه جوگیر شدم فکر کردم ایران نیست،شما ببخشین-

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()