زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:خورشید روستاست

              وقتی که باد، موج می اندازد

            در گیسوی طلایی گندم زار                       قیصر امین پور

در همین گیر و دار و یقه پاره کردنای من بود که از کوه اومد پایین.فکر کردم تونستم یک کره خر رو به سمت آدمیت سوق بدم آممممما...

بین جمعیت یه چرخی زد و همین طوری اسکناسای درشت و رنگارنگ بود که جمع می کرد.نگو مارو عنتر و منتر خودش کرده بود این بچه لوطی!

بارمون جمع کردیم و شام رو تو یه مزرعه همراه جوی آب و غروب خورشید خوردیم ولی سرما امونمون رو بریده بود.من برای اینکه گرم بشم دویدم سمت خورشید و خیالم پر کشید به آسمون و تا نزدیکاشم رفتم و نزدیک بود بالام بسوزه و با سر بیفتم پایین!

صبح رفتیم به شهر توریستی سی سخت.می گفتن دریاچه ای داره به نام کوه گل!ما رفتیم ولی دریاچه ای ندیدیم.گفتن باید نیم ساعت کوهنوردی کنین تا بهش برسین.منم یک بادی به غبغب انداختم و گفتیم بریم دوستان!!

وقتی رسیدیم دیدیم واقعا ارزش نیم سال کوهنوردی رو هم داره چه رسد به نیم ساعت.سرتاسر کوه، گلای سفید و بنفش از لا به لای برفا سردرآورده بودن.دریاچه ی نیلی مثل نگین انگشتر حلقه ی کوه ها می درخشید.آبش یخ ِ یخ بود و هیچ جنبنده ای توش دیده نمی شد.زیبا زیبا زیبا... 

ناهار رو در حالی که از بیم باد به صخره های کنار رودخونه چسبیده بودیم خوردیم.ما چسبیدیم ناهار چسبید!راه افتادیم سمت جایی موسوم به دشتک به جهت اقامه ی مراسم چای!دشتک دشت باز و سرسبزی بود. اجابت مزاج مرا به بیرون از ماشین می خواند و سرما به درون!همگان دانند که کدام برنده شد!

و من چای با طعم موز خوردم.معلوم شد که خاله جان با آبی که شوهر خاله برای ماشینش ذخیره کرده بود آب جوش درست کرده.شوهرخاله قیافه ی مارو میدید و ریسه می رفت که فقط یه بار گالنه رو شسته که رادیاتور کف نکنه!

شب خاله ی دیگرم که با خانواده در شیراز به سر می برد،زندگ زد گفت:ما سالمیم نگران نباشید.ولی ما باید نگران چی باشیم؟معلمو شد که یه زلزه ی جون دار اومده و ما تازه اقدام به نگرانی کردیم.مامان و خاله طی یک کودتای مخملی  و بی ربط تصمیم گرفتن  بریم سمت بندر دیلم!کلا این دو خواهر از دو کار خوشحال می شن:کودتا برای خرید و نقشه کشیدن برای کودتا!قرار شد صبح زود راه بیفتیم.

صبح از صدای هوهوی وحشتناک باد بیدار شدم.آسمون پر از گرد و غبار بود و وقتی دیدم جا تره و سیتا نیست ایمان آوردم که ما هم توی منوی امروز زلزله خواهیم داشت!سیتا یه گوشه از دیوار کمد رو کاملا با دندونش به فنا داده بود و مارو با رسواییش تنها گذاشت.گردنم چلاق شد از بس زیر تختا و پشت فن کوئل هارو گشتم.بعد رفتم سراغ راهرو و چون واقعا نمی شد سوئیت های دیگه رو بگردم خوشبینانه راهروی باقی طبقات رو گشتم تا به زیرزمین رسیدم.فقط مونده بود برم زیر پای مسئول پذیرشو بگردم و برم سراغ رستوران و آشپزخونه که یاد کارتون"موش سرآشپز "افتادم و بی خیال شدم.نبود که نبود که نبود!بابا هم تو ماشین داشت از عصبانیت سیبیلاشو می جوید.باید گذاشت و گذشت...

تمام مسیر پر از شقایقای همیشه عاشق و گلای زرد و بنفش و سفید بود.اون قدر زیبا که می ترسیدی رویا باشه!

حوالی عصر رسیدیم به شهر کوچک چرام.این شهر یک باغ خیلی زیبا و اون باغ یه چشمه ی جوشان داره. بانویی به اسم بلقیس در زمان ساسانیان این باغ رو ساخته و بعد مرگش وقف کرده.زیبایی و سکوت و معنویت اسرار آمیزی داشت که دلیلشو نمی دونستم.همه جور درخت از نخل بگیر تا نارنج توش پیدا می شد.

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()