زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:دخت بندر منو جادو کرده آی وای وای!

               منو کشته مخو جارو کرده آی وای وای!

وسط باغ یک حوض بزرگ پر از ماهی  قزل آلا بود.شما بودی چه می کردی وقتی میدیدی این کباب های بالقوه دارن جلو پات شنا می کنن!؟

نامردا ساعت ٨ برق باغ رو قطع کردن و همه رو ریختن بیرون.منم که معلومه کجا بودم:دم در دستشویی! انگیزه ی قوی برای موندن داشتم ولی یه فوتون نور هم نبود که بتونم شلنگ آب رو پیدا کنم.فهمیدم می شه با نور صفحه ی گوشی بابام آتیش بازی هم راه انداخت!

 شب  تو چرام خوابیدیم و صبح خیلی زود راه افتادیم سمت بندر دیلم.ساعت ١١ رسیدیم . خواستیم بریم لب دریا  از بس ترافیک بود بی خیال شدیم.ملت مونده بود روی چراغای راهنمایی چادر بزنن.دیلم هم مثل سایر شهرای بندری ایران -برخلاف کشورای دیگه- کثیف و درهم و برهم و شلوغ بود.

قبل از رفتن به بازار باید پیه کوفتگی و لهیدگی بدن رو به تنت می مالیدی.خلق الله فکر می کردن حالا که جنس قاچاقه باید به هر قیمتی شده بخرن!پتو بود که ١٠٠ تا ١٠٠ تا رو باربند ماشینا بسته می شد!

خواستیم از شلوغی بازار بگریزیم و غروب دریا رو ببینیم.از هر ماشینی که می خواست بره لب دریا ۵٠٠تومن می گرفتن که به جاش  بره تو گل گیر کنه یا سه ثانیه یه بار یه ماشین یا یه اسب از روی زیر اندازش رد شه.دو تا ماشین پر از بر و بچ جنوبی اومدن که صدای  پخششون یه سور به خر دجال داد!از ماشینای مذکور تعدادی پسرموسیخ و خانوم چادر عربی پوش پیاده شدن و شروع کردن به رقصیدن.این وسط دختر خاله ی ما می گفت:مگه این خانوما که چادرمشکی پوشیدن مومن نیستن؟!!!!حالا بیا حالیش کن که این پوشش محلی شون محسوب می شه و صرفا لباسه!

عزیزان اونجا رو از ساحل به دیسکو و سپس به پیش اتوموبیل رانی تغییر کاربری دادن.یکی از موسیخی ها رقصان رقصان پرید پشت ماشین و شروع کرد به دور درجا زدن!ما هم داشتیم غروب آفتابمونو نیگا می کردیم.

صبح روز جمعه بود و ما دوباره رفتیم بازار.با پدیده ای خوراکی به نام میگوی خشک آشنا شدم که تونست حالت چهره ی منو ظرف سه ثانیه بهم بریزه.خاله جان خرید و خرید و خرید!تا اینکه پول نقدش تموم شد.خواست از عابر بانک پول بگیره که کارتشو خورد.و ما موندیم که مامور کشیک بیاد توی دستگاه پول بذاره و کارت خاله رو بده.همینجوری شد که عصر شد و روزی که باید صرف دیدن اهواز می شد روی پله های بانک به فنا رفت.

از اهواز فقط اون پل خوشگلش رو اون هم در حال عبور دیدیم چون از نظر زمانی و مکانی با اون چه که پیش بینی شو می کردیم خیلی فاصله داشتیم.عزیزان راننده مدام ابراز خستگی می کردن و چای هایی که به خیک مبارکشان بسته می شد،کارگر نبود.

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()