زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

                دودم به سر برآمد زین آتش نهانی      سعدی

روز قبل: تا می افتیم تو چمران دیالوگ همیشگی "بریم توچال باقالی بخوریم " رو به زبون میارم.با کمال تعجب به جای نق و نوق در ایستگاه یک ، جلوی یک تپه باقالی وایسادم که با غلافش در حال پخته شدن هستن!دیگه باقالی نمی خوام...آش رشته ی داغ  می خوریم و به تهرون هپلی نگاه می کنیم.خورشید رفت ، بارون اومد.

همان روز: دیگه حوصله ی لبخند زدن و تشکر کردن و ابراز هیجان رو ندارم.دوست دارم برم خونه ولی به زور منو می برن نادر... چلوکباب دلم می خواست نه فست فود! وا دموکراتا که شمایید! سه ثانیه یک بار هم می گین چرا ساکتی؟ غذا که تموم شد مثل کسی که از ببر بنگال بگریزه رفتم خونه. اون جا هم های و هوی و جیغ و ویغ بود....خدایا من چرا حوصله ندارم؟من می خوابم پس هستم.گوشت تلخ بازی در میارم پس هستم.

روز بعد:شیرین اومد که بوی آبجی بزرگه خونه رو پر کنه.اما شیرین بدون خواهرم مثل سینما بدون تخمه ست.باید ساکت بشینی و نگاه کنی!همین...گور بابای های و هوی بزن و برقص وقتی حسش نیست.همین که زودتر عطرش تو خونه پیچید ، بهترین هدیه است.

+ به تاريخ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸در ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()