زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

امتحانا یک هفته و دو روزه که تموم شده اما ...

بین امتحان معماری کامپیوتر و الکترونیک٢  یک هفته تعطیل بودم. صبح می رفتم کتاب خونه و شب برمی گشتم خونه.هفت روز مثل هم،با تفاوتهای جزئی مثل:نفر کناری و ناهار و دمای هوا...روز هشتم  واسه امتحان دادن راهی دانشگاه شدم .تو تاکسی داشتم پوزیشن مطلوبی برای چرت زدن  می گرفتم یهو چیزی دیدم که خوابو از سرم پروند:میدون پونک سر جاش نبود!انگار فرشته ی چاق سیندرلا ، وردی خونده بود و فرستاده بودش صحراهای آفریقا.

انتظار داشتم عصر که برمی گردم سر جاش باشه اما بازم نبود.از مامان پرسیدم  چه بلایی سرش اومده؟گفت:خدا شفات بده!یه هفته ست راهو بند آوردن و دارن سرو صدا می کنن،ندیدی؟

معلومه که ندیدم.این یه هفته یا کتابخونه بودم یا خونه...چطوری باید می دیدم؟

در مورد آدم های عادی:آگاهی دنبال شما نمی آد و شمایین که باید دنبالش بدوید.تغییرات رخ میده و شمایید که باید متوجهش بشین*.

نقل اوناییه که این روزا می رن شمال و پیک نیک...شاید بلای من سرشون اومده و نباید سرزنششون کرد.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

 

 

 

*رجوع کنید به کتاب "چه کسی پنیر مرا برداشت؟".یکی از کتاب های روان شناسی-تجاری ِ لوس اما جالب

+ به تاريخ جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸در ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()