زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را...

سر به بالینش نهم ...گویم کلام آخرم را

گویمش مادر! چه سنگین بود این باری که بردم

خون چرا قی میکنم مادر؟ مگر خون که را خوردم؟

سرفه ها ! تک سرفه ها !قلبم تبه شد، مرد ،مردم

بس کنید آخر خدارا جان من بر لب رسیده

آفتاب عمر رفته ، روز رفته شب رسیده

زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ،رختخوابم

سرفه ها ،محض خدا خاموش، میخواهم بخوابم  

کارو

 

یک هفته است که جسمم سرما خورده .هفته هاست که روحم سل گرفته و جوابش کرده اند.
در آخر زمان نفوس از دو مرگ کم می شوند:مرگ سرخ و مرگ سفید.مرگ سرخ که واضح است.آیا مرگ سفید نمی تواند همین بیماری های کج و کوله ای باشد که هر از گاهی از یک گوشه ی دنیا برمی خیزد؟
آخر زمان رسید؟به کجا بگریزیم من و این روح محتضر؟

 

پ ن :ببخشید که این قدر عنق و گند دماغم.دست خودم نیست

+ به تاريخ جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸در ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()