زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

فریدون مشیری

به تازگی کتاب  "دا" رو خوندم.اونی که دست منه چاپ هشتمه. همین که یه کتاب در مدت کوتاه و در جامعه ی ما- که سرانه ی مطالعاتیش در حد صدم ثانیه س- به این حد از چاپ برسه نشون می ده که فقط من تحت تاثیرش قرار نگرفتم.البته چه تاثیری!صد رحمت به فیلمای اسلشر و خین و خین ریزی...توصیه می کنم قبل از خواب نخوندیدش چون سر از تیمارستان درمیارید!

یه جای کتاب،خانم حسینی-صاحب این خاطرات-اشاره می کنه با این که سابقا از دیدن زخم دست پدرش -که در اثر کارای فنی به وجود می اومد- دلش ریش می شده،بعد از حمله به خرمشهر پدرِ شهیدشو با دستای خودش دفن می کنه و  دیدن جنازه های تکه تکه و دفرمه براش عادی می شه.جای دیگه مغز پیرمردی رو که جمجمه ش در اثر خمپاره متلاشی شده با دست خالی داخل کاسه ی سرش می ریزه و...

سختی جنگ باعث می شه خانم حسینی به از دست رفتن  آدم ها عادت کنه و با بیان بدبینانه جون ِ آدم ها اهمیت سابق رو براش نداشته باشه.اما چی می شه که این قضیه برای کسی که در بطن جنگ نبوده و نیست و از خارج به قضیه نگاه می کنه عادی می شه؟عادی و بعضا بی ارزش!تبدیل می شه به سرمایه ای که باید برای  دست آوردن چیزی یا حفظ چیز دیگری خرج کرد.مثلا چنگیز خان مغول،یا همین هیتلر بی تربیت با اون سیبیلای نسیه اش!

پ ن ١:متنمو  سفیهانه تموم کردم .شما باهاش خردمندانه برخورد کنید.

پ ن ٢:یه جا خوندم که ماجرای مرگ هیتلر بسیار مشکوک بوده . اگه همین روزا جسد سوخته ی منو تو بیابون پیدا کردن، لابد هنوز زنده ست و هلم داده تو کوره ی آدم سوزی.

پ ن٣:"دا" رو بخونید و فرض کنید من اولین کسی هستم که بهتون معرفیش کردم.یعنی براتون مهم نباشه که این کتاب دست  کسایی می چرخه که ...نگم بقیه شو!

+ به تاريخ یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()