زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما
                               نـومید نباید بـود از روشنی بامی

سعدی

فعلا تعطیل!

حتی نمی خوام تا تولد 4 سالگی وبلاگ که 20 آذر باشه صبر کنم.خبری نیست.نه قراره بمیرم و نه دستم رفته تو چرخ گوشت.مثل همیشه در هیچ ِ اکنون مشغول وقت کشی هستم.

امروز خیلی پیاده رفتم و فکر کردم.به خودم ،به رشته ی تحصیلیم،به مذهبم،به کسایی که دوست دارم،به شغلی که خواهم گرفت،به کشورم و ایده ی جلای وطن که تا عملی شدنش وقتی نمونده،به جهت گیری سیاسیم و خیلی از جنبه های ظاهری و باطنیم.فکر کردم و فهمیدم چقدر از اونی که می خواستم باشم و باید باشم فاصله دارم.

به قول استادی که امروز پای حرفش نشستم دونستن ِ صرف کافی نیست،شدن لازمه! و من نبودم و نیستم.

فعلا می رم و وقتی چرخ های این گاری ِ قراضه در "جاده ی شدن" به سرعت مطلوبی رسید برمی گردم.تا اون موقع امیدوارم باشم و باشید. عجالتا مراقب باشید کله تون لای کرکره نمونهنیشخند!

+ به تاريخ پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸در ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()