زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:من می میرم،

               و با من، وزن،

               جهان بی تحمل نیز.

                من پاک می کنم ، اهرام را ،

                مدال های عظیم را،

                جهان و چهره ها را.

                من باید گذشته ی انبار شده را پاک کنم.      خورخه لوئیس بورخس

من خوابم و نمی دانم ساعت چند است.چون فقط دو روز آخر هفته تعطیلم به خودم اجازه می دهم به صورت طبیعی و بدون زر زر ساعت بیدار شوم.اما با صدای گروپ و  شکسته شدن حجم زیادی سفال بیدار می شوم.ساعت هفت و نیم صبح است.احتمال می دهم صدا از ناحیه ی خانم و آقای طبقه ی بالایی ست که روزها سگ و گربه اند و شب ها پیچ و مهره.الان هم که متاسفانه روز است.

صدای جیغ می آید.دیگر نمی شود ماجرا را به صورت دراز کش دنبال کرد.می پرم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم.در این دوره زمانه نمی شود به آن چه که با چشمانت می بینی اعتماد کنی.از پنجره ها و زوایای مختلف به حیاط ِ ساختمان کناری نگاه می کنم.بعد چون توجیه عقلانی برای آن چه که دیدم پیدا نمی کنم می روم صورت و چشم هایم را بشویم که جور دیگر ببینم.متاسفانه  ادامه ی خوابم نیست.مامان و بابا را بیدار می کنم که در فهم و هضم قضیه به من کمک کنند.مامان دچار مشکل من می شود و به  دوست و همسایه اش زنگ می زند برای اطلاعات بیش تر. بابا ماجرا را موشکافانه دنبال می کند چون حس می کند درست می بیند(تفاوت بارز مونث و مذکر)

 پیرزن با وضع رقت باری روی سقف پارکینگ ساختمان کناری افتاده.روسری سرش نیست.چادر به کمر، جوراب مشکی کلفت روی شلوار گل گلی (سلام برو بکس)یک ساک آبی هم کنار دستش است.سفال های سقف شکسته و پیرزن داخلشان فرورفته .حالش خوب است و هر از گاهی ناله می کند.

صدای جیغ می آید:"چرا خودتو انداختی پایین؟؟ "خب این سوال من هم بود.ولی ترجیح دادم از والدینم بپرسم تا اینکه هوار بکشم و دو نفر دیگر که علی رغم این سقوط آزاد هنوز خوابند بیدار شوند.

آمبولانس آمده. امدادگر ها دو سه بار لیز می خورند و نهایتا با خاک بر سری ، خانم را که پایش را روی پایش انداخته و در دلش به ریش ما اسکل شدگان می خندد می برد.

و من اندیشه کنان غرق این سوالم که چرا خودش را انداخت پایین؟

+ به تاريخ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()