دانشگاه رفتن بعد از سه روز تعطیلی مثل این است که از یک حمام گرم و طولانی بیرون بیایی و حوله ای دستت بدهند که توی آستینش یک پوشک مملوء از فضولات بچه باشد.بخصوص وقتی خواب بمانی و با دوستت قرار داشته باشی و بستن بند کفش و خوردن صبحانه و ضدآفتاب زدن را در ماشینش انجام دهی.بعد برسی دانشگاه و بروی دستشویی و ببینی ای دل غافل...بعد بروی سر کلاس بتمرگی و منتظر خسته نباشید استاد بمانی و درد قابل پیش بینی تمام پایین تنه ات را فرا بگیرد.پسر مهربان طبق معمول حرفی برای گفتن دارد.کنار صندلی ام می ایستد و وقتی قیافه ی نالانم را می بیند بهت زده می شود.
_چی شده؟
+ دلم درد می کنه
-استقلال پیدا کردی؟
+چی می گی دیوونه؟
-چرا می زنی؟منظورم اینه که اسهال گرفتی؟خواستم مؤدب باشم خب
+نه.ولش کن مهم نیست.
می رود برایم مسکن بیاورد.درد و بلایش بخورد توی سر دخترهایی که می دانند و به روی خودشان نمی آورند.
این جور وقت ها کوچک ترین چیزی اشکم را درمیاورد.چه رسد به اینکه شورای دانشکده درخواستی را که من و نوزده نفر دیگر از بعد عید برایش می دویدیم رد کند.تصور یک عده استاد نفهم که دور میز نشسته اند و میوه پوست می کنند و این همه نگرانی و استرس ما به ناف چپشان هم نیست برافروخته ترم می کند اما دانشکده جای گریه کردن نیست.
جنازه ام را تا خانه می کشانم.قرص می خورم و می خوابم.با صدای گوشی ام بیدار می شوم.می گوید بیا آنلاین .فرچه را در رژگونه می چرخانم و به لپ هایم می زنم.هنوز رنگم مثل زرد چوبه است.اسکایپ را باز می کنم.سه تار دستش گرفته و می نوازد:
بغض ِ یک روزه ی من می شکند.